سوره مبارکه شعراء- بخش اول

مقدمه استاد چیت چیان در رابطه با ماه صفر

بسم الله الرحمن الرحیم

ایام ماه صفر است. ان شاء الله که برای همه ایام معنوی و علمی و اختصاصی باشد. ماه صفر ماه مظلومی است در بین ماه‌ها؛ به دلیل شگفت‌ انگیز بودن ماه محرم و اتفاقات بزرگی که در ماه ربیع رخ می ‌دهد، ماه صفر همین‌ طور در این بین سپری می ‌شود و مردم ناگاه می‌ بینند که تمام شده است و خوشحال می ‌شوند. حال آنکه می ‌دانید حضرت امام {خمینی} فرمودند محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است. همان قدر که ماه محرم مهم است ماه صفر هم مهم است. اگر بخواهیم یک نکته درباره ماه صفر و اهمیتش بگوییم، شاید مهم‌ ترین نکته این است که تثبیت اتفاقی که در ماه محرم افتاده است، در ماه صفر رخ می ‌دهد و برای همین است که مهم است. شاید به همین دلیل است که از آن غفلت می ‌شود و سپری می ‌شود. چون یک اتفاقی و شور و تغییری در محرم اتفاق می‌ افتد به برکت قیام اباعبدالله و آدم‌ ها تطهیری پیدا می‌ کنند؛ اما لحظاتی که دارد پس از آن و در ماه صفر سپری می‌ شود، تثبیت این پاکی است،‌ هر چند خودش خیلی جلوه ندارد. پیاده‌ روی اربعین که در ماه صفر است جلوه‌ ای از این حقیقت تثبیت و یکی از مهم ‌ترین دلالت ‌ها به آن است. به خاطر اینکه می‌ خواهد بگوید حرکتی که با امام حسین (ع) شروع شد، تمام نمی‌ شود. خب این از اعمال خاص روز اربعین است ولی به طور مشخص از خواص ماه صفر هم هست. یعنی من درخواست دارم به ماه صفر بیشتر توجه کنید. ماه مهمی است در تثبیت آن اتفاقاتی که ما می ‌خواهیم به برکت اباعبدالله در زندگیمان بیفتد. خدا همه ما را از بامعرفت ها به ماه صفر قرار دهد  و روزی همه شیعیان را از ماه صفر تثبیت روحیه قیام و مجاهده و مبارزه با دشمنان قرار دهد به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

پرسش و پاسخها

قرار بود چه کنیم با سوره شعراء؟ فقط قرار بود بخوانیم؟ خب خواندیم چه شد؟ دستاورد؟ نتیجه؟ کار؟ قرار بود چه کنیم؟ چه جنس ایمانی را در خود شکوفا کنیم با خواندن سوره مبارکه شعرا؟ یک ایمان همراه با طوع، که از قلب برمی‌ خیزد و سراسر سرسپردگی و تبعیت و عبودیت و بندگی است ولی از شدت معرفت، از شدت یقین و از شدت باور {سرچشمه می‌ گیرد.}این جنس ایمان سوره مبارکه شعراء بود. کار جلسه پیش بررسی ۷-۸ آیه ابتدایی سوره بود. در سوره از ایمانی صحبت می شود و دائما در سوره تکرار می ‌شود که: ان فی ذلک لآیة و ما کان اکثرهم مومنین. انتظار می‌ رود به برکت آیات الهی یک ایمانی در انسان‌ ها شکوفا شود که خاضع شوند ولی از روی معرفت و طوع و رغبت. یک سرسپردگی عاشقانه و عالمانه. یعنی هم از روی دوست داشتن و هم از روی علم؛ هر دو با هم. بعد گفتیم بقیه آیات سوره و داستان های انبیا به صورت مشخص و آن آیات انتهایی درباره چنین ایمانی صحبت می‌ کنند. اگر بزرگواران نکته‌ ای، درکی یا … دارند بگویند وگرنه خودم می‌ گویم.

سوال: در گروه تلگرام درباره ایمان و خضوع و کشورهای غربی بحث شده بود .. که اینها واقعا ایمان دارند و به قوانین شان احترام می‌ گذارند، ولی در ایران تا زور نباشد هیچکس ایمان به چیزی ندارد که بخواهد درونی عمل کند.

جواب: حرف خوبی است مثل اینکه بگویید که بعضی ها هستند که به طاغوت خیلی خوب ایمان می‌ آورند آنگونه که ما به حقمان ایمان نمی ‌آوریم. ممکن است. حالا گفتم طاغوت که مقداری اذیت تان کنم! ولی بالاخره ممکن است برخی به قانونی یا حتی باطلی ایمان بیاورند .. اتفاقا در قرآن هم داریم؛ ما یومنون بالطاغوت داریم در قرآن … خیلی بچه ‌های باحال، باانگیزه و بانشاط، ولی یومنون بالطاغوت! موردش را داریم! آن وقت ممکن است شما این طرف این حرکت، انگیزش و طوع را در این ایمان {حق} پیدا نکنید.

نکته یکی از اعضا: در داستان سحره، این ایمان به طاغوت هست که خیلی جالب با طوع و رغبت منجر می شود به ایمان به رب به صورت عاشقانه و عالمانه.

استاد: خیلی خوب … بعضی ها هم بوده اند که یک ایمانی به طاغوت داشته اند و به عزت طاغوت یک تمسکی می‌ جستند که بعد متحول شده ‌اند و برعکسش اتفاق افتاده است.

نکته یکی از اعضا: مورد دیگر که به نظر من آمد اینکه مورد ابتلای هر قومی فرق می‌ کند و {سوره} در {بیان} دعوت پیامبران می ‌آید روی آن نکته ‌ای که آنها به آن مبتلا هستند تاکید می‌ کند. جایی مانند داستان حضرت موسی و ابراهیم که قوم شان مشرک هستند تاکیدش روی توحید است. ولی جاهای دیگر دارد روی انحرافات اجتماعیشان تاکید می‌ کند.

استاد: خیلی خوب … یعنی داستان ها متفاوت و ناظر به مسائل فردی یا اجتماعی است و اخلاقی که به توحیدش یا آداب اجتماعی ‌اش برمی ‌گردد.

نکته یکی از اعضا: در همین رابطه من شاید طور دیگری موضوع را دیدم. به نظرم اتفاقا شاکله همه دعوت‌ ها یکی بود، بعد انگار یک چیز ثابتی که در هر دورانی مدل می ‌شد روی مدل ذهنی افراد یا مشکل ذهنی افراد. یعنی با اینکه دعوت در یک چارچوب ثابتی صورت می‌ گرفت ولی واکنش‌ ها به آن دعوت و مشکلاتی که به تبع آن دعوت به وجود می ‌آمد، در هر دورانی متفاوت بود. و این برای من یک نکته جالبی بود که انگار با توجه عرف جامعه، آن مشکل، آن مخالفت و آن انگی که به پیامبر می‌ زدند تغییر می ‌کرد. یا تهدیدی که می‌ کردند با توجه به شرایط تغییر می ‌کرد. نکته جالب دیگر این بود که در این سوره جاهایی یا شاید جاهای زیادی راه اشتباهی که افراد می‌ رفتند به تبعیت از گذشتگان بوده است. و برای من سوال شد که در چه راه هایی توی زندگی من تنها دلیلم این است که چون دیگران پیش از من این مسیر را رفته ‌اند، من هم این مسیر را ادامه می‌ دهم.

استاد: دو تا نکته فرمودید؛ یکی اینکه دعوت یک حقیقت ثابتی است و انبیا همه دارند به توحید و اطاعت و تقوا دعوت می ‌کنند، ولی هر بار اقوام و جوامع به دلیل شرایط و اقتضائات شان دارند به یک بهانه از زیر بار این دعوت در می‌ روند و این نکته قابل توجهی است. برای ما ترجمانش این می ‌شود: که انواع آسیب‌ هایی که با توجه با اقلیم‌ ها و جوامع مختلف، به تقوا و ایمان و اطاعت می ‌تواند وارد شود {را بشناسیم}. بحث دومی که فرمودند این بود که در تعداد قابل توجهی از اینها تاکید می‌ کردند که ما داریم کار باباهایمان را انجام می ‌دهیم. ظاهرا بدون یک علم و بدون یک آگاهی تبعیت کردن از سنتهای جاری و قدیمی یک جامعه یکی از آن پاشنه آشیل ها و عواملی است که خیلی از جوامع را به هلاکت کشانده است. این هم نکته بسیار قابل توجهی است.

یکی از اعضا: راجع به داستان سحره و اینکه درباره لعلک باخع نفسک فرمودید که انگار داری دق می‌ کنی … {این داستان حاوی عبرت و دلداری ای است} … اینکه یک جاهایی اتفاقاتی می‌ افتد که قابل باور نیست. در حالیکه سحره رفته ‌اند که پایه ‌های حکومت طاغوت را تقویت کنند، اما ناگاه ایمان می‌ آورند. یعنی همیشه آن چیزی که انسان فکر می ‌کند در اوج ناامیدی و انگار همه چیز به نفع جریان باطل است، نشان داده می ‌شود که واقعا اینطور نیست و شما غافلگیر می‌ شوید و می ‌بینید یک چنین اتفاقی می‌ افتد.

استاد: این پدیده که در داستان های متفاوت انبیا به چشم می ‌خورد را اگر ترجمانش کنیم اینطور می‌ شود که: انسان نباید با حقیقت  محدود به توان و ادراک خودش برخورد کند. در این صورت، خیلی وقتها اتفاقات غافلگیر کننده می ‌افتد. اینکه انسان حق را محدود به چارچوب ذهنی خودش نکند، نکته قابل توجهی است که یک بار در جلسات اینجا به صورت مفصل درباره اش صحبت کردیم. همین نکته بنیادی که انسان بداند که “آن چیزی که من نمی‌ فهمم لزوما غلط نیست.” که خیلی از مخالفت های انبیا ریشه در این داشته که چون نمی‌ فهمیدند انکار می ‌کردند نه چون دلیل بر رد آن داشته ‌اند (دلیل بر ردش نداشته‌ اند). جلسه پیش هم اشاره مختصری شد و قبلا مفصل تر حرف زدیم. یکی از احتجاج های خداوند در قرآن، به طور مفصل این است که: برهان بیاورید! اگر برهان بیاورید قبول می‌ کنیم. این نشان می‌ دهد که نظام کفر هیچ وقت برهانی بر کارهایش نداشته است. عدم برهان داشته است ولی از عدم برهان به عنوان ابزار انکار استفاده می ‌کرده است.

یکی از اعضا: یک نکته دیگر اینکه مشرکین طرف مقابل را اراذل می ‌دیدند و نگرششان به پیروان پیامبران یک نگرش پستی بوده و دون شان خودشان می ‌دیدند که در کنار آنها بایستند. این به ما این نکته را القا می‌ کند که جبهه حق خیلی باید خودشان را تقویت کنند، هم از نظر مالی و هم معنوی و هم تیپ و ظاهر.

استاد: شما این طرفی اش را برداشت کردید که ما باید ظاهر خودمان را درست کنیم؟ یا آنها بروند فکرشان را درست کنند؟ چرا این طرفی برداشت کردید؟

ادامه صحبت دوست محترم: هر دوی اینها باید باشد. یک مطلبی که آقای پناهیان امسال صحبت می‌ کردند این بود که انگار جبهه ایمان از اینکه پول در بیاورند و … می ‌ترسند. همچنین دیدی ندارند.

استاد: بله .. ولی باید مواظب باشید این حرف درست را از این آیه برداشت نکنید .. این حرف درست دلیلش جای دیگری است. وقتی از این آیه برداشت کنید، ترجمه چنین می ‌شود که: چون آنها فکر می‌ کنند ما اراذل هستیم می ‌رویم خود را قوی می‌ کنیم.

-) نه این مفهوم مخالف است .. مگر شما نمی فرمایید که چه چیزهایی می ‌توانیم از آیه به دست بیاوریم.

-) خب نه .. می‌ خواهم بگویم نباید از آیه این مفهوم مخالف را بگیریم .. چون در این صورت، دلیل قوی شدن ما می ‌شود مانع فکر ارذلون آنها .. نه ما مبنای قدرتمند شدنمان این است که اساسا اعتقاد داریم ان الارض یرثها عبادی الصالحون .. صالحان باید زمین را فتح کنند .. یعنی دلیل ایجابی برای این کار داریم .. نه برای اینکه سلب بهانه از آنها بکنیم .. ما اعتقاد داریم که دنیا را باید بگیریم .. و یک روزی می ‌گیریم چه کسی بخواهد قبول کند چه نخواهد قبول کند. و با این منطق گفتن، خیلی فرق می‌ کند. حرف درست است در هر صورت. بله بالاخره اصلا قدرت برای جریان ایمان است. اصلا ایمان مساوی با قدرت است. اما این را ایجابی بهش نگاه کنید. ما اصلا مامور به استعمرکم فی الارض هستیم. ما ماموریم که زمین را آباد کنیم .. پس زمین را آباد می ‌کنیم. این خیلی نکته مهم است .. ولی خب ما تحت تاثیر القائات آنها نیستیم. چون دشمن ممکن است هر روز یک فکر جدیدی درباره ما بکند. ما دلیلی نداریم که ذهنیت او را درباره خودمان درست کنیم. درست شد، شد. نشد هم نشد. البته بعضی ‌ها شاید بگویند این داعش ‌فکرهای جدید آمدند!! خیر، این تفکر داعشی نیست. دین ما اهل گفتگو است، حرف می‌ زنیم. حتی یک نفر بگوید خدا را قبول ندارد صحبت می‌ کنیم. ما اهل یستمعون القول فیتبعون احسنه هستیم. اما اهل این نیستیم که سبک زندگی خودمان را به خاطر فکرهای دیگران بچرخانیم. اهل حرف زدن هستیم ولی خیلی هم در اعتقادت خودمان محکم و دگم هستیم. به این راحتی تغییر نمی‌ کنیم!

نکته یکی دیگر از اعضا: دوتا چیزی که برای خود من در این سوره عجیب بود و سوالم هستند؛ یکی اینکه چرا داستان حضرت موسی به تفصیل بیان شده است در این سوره و فکر که کردم به نتیجه‌ ای هم نرسیدم. دومی هم اینکه آیه ۲۰۰ سوره می‌ گوید ما خواسته‌ ایم که قرآن به نحوی که در دل مشرکان مکه جای نگیرد نازل شود (کذلک نسلکه فی قلوب المجرمین) و این هم سزای کفرپیشگی آن‌ ها است. و این برای من خیلی عجیب بود.

-) یعنی فکر می ‌کنید که خدا دیگر نباید از این حرفها بزند!

-) نه نه! نه اینکه از این حرفها نباید بزند. این جبر عجیب و غریبی که هست .. اینکه خب آنها باید مشرک باشند و من {خدا} هم خواستم که قرآن را اینجوری وارد دلشان کنم.

-) لحن آیه البته اینطوری نیست .. لحن آیه اینطوری است که: ضلالت هم طبق قوانین خدا است. یعنی ضلالت بی‌ قانون نیست. حرف این آیه این است. می‌ گوید همانطور که قانون کردیم کسی که تقوا داشته باشد بیشتر بهره ‌مند شود و بیشتر که بهره ‌مند شد ایمانش زیاد شود. ایمانش که زیاد شد دوباره تقوایش زیاد شود. همچنان که برای هدایت چنین قانونی هست، ضلالت هم قانونمند هست. اینجوری است که اگر کسی اولین بار حرف گوش نکرد، گوشش سنگین ‌تر شود. بعد دوباره که گوش نکرد کم کم ذهنش عوض شود. بعد که ذهنش عوض شد به مرور آنچه که خیر است را شر بداند و شر را خیر بداند و بعد اینطوری شود که نسبت به قرآن حالت اشمئزاز پیدا کند. یعنی همانگونه که هدایت قانونمند هست ضلالت هم قانون مند هست… کذلک نسلکه فی قلوب المجرمین

-) من با همان بار اولش مشکل داریم .. یعنی ظاهرا از همان ابتدای امر کسی که قرار است مشرک شود اینطوری وارد قلبش می‌ شود؟

-) نه اینطوری نیست .. علامه تحلیل دقیقی روی این آیه دارند و می‌ گویند این آیات ضلالت اولیه نیستند و ضلالت ثانویه است و می‌ خواهند بگوید ضلالت بیرون رفتن از قوانین خداوند نیست. بلکه به کارگیری قوانین ضلالت است. بالاخره خداوند قانونمند کرده این عالم را .. حتی آن که به سمت ضلالت می‌ رود دارد به سمت قوانین ضلالت می ‌رود و این خب نکته مهمی است.

نکته یکی دیگر از اعضا: درباره همین مبحث آخری که اشاره شد. در همین آیه ۵ و ۶ هم اشاره می ‌کند که هیچ مایه تذکری نیست مگر اینکه بیاید و آنها رویگردان شوند. و بعد می ‌رود مرحله بعد و می ‌گوید که حتی به تمسخر هم کشیده می‌ شود کارشان. حالا سوال من این است که روند برعکس چطور است؟ کسی ضلالت ثانویه را وارد شد و کارش به تمسخر هم کشید. حالا اگر دوباره بخواهد مسیر هدایت را پیش بگیرد دوباره از همان مسیر برمی‌ گردد؟

استاد: نوعا در سوره‌ ها این گونه است که در مقابلش مولفه‌ های ایمانش را ذکر می‌ کند. مثلا در سوره مبارکه شعرا بخشی در داستان حضرت ابراهیم (ع) آمده و بخشی در ماجرای سحره ی داستان حضرت موسی (ع). یعنی اینطور است که مخالف آن فرآیند در آیه دیگری تبیین می‌ شود. البته بعضی سوره‌ ها هم هستند که صرفا یک کد می‌ دهند و شما باید از مفهوم مخالف دربیاورید. مثلا سوره مبارکه فجر هدایت را دیگر به تفصیل مطرح نمی ‌کند و فقط در انتهای سوره می‌ فرماید یا ایتها النفس المطمئنّة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة … شما از روی مفهوم مخالف قبلی ‌ها می‌ گویید که پس اکرام یتیم باید بکنیم، اطعام مسکین باید بکنیم، حب مال نباید داشته باشید … از روی مفهوم مخالفش فرآیندش را تحلیل می‌ کنید. هر دو تا کار را می ‌شود انجام داد. حالا در سوره‌ هایی مثل شعراء دقیق‌ تر این است که هم مفهوم مخالف را دربیاورید، هم داستان حضرت ابراهیم را در بیاورید و این دو تا را کنار هم بگذارید و از اشتراکشان این فرآیند را دربیاورید که خیلی کار علمی باشکوهی است.

نکته یکی دیگر از اعضا: یک نکته ‌ای که برای من در داستان حضرت موسی جالب بود این بود که آن ساحرین با دیدن آن آیه ({زنده شدن عصای حضرت موسی (ع)}) ناگهان چنان آن آیه بر دلشان می‌ نشیند که تسلیم محض می ‌شوند و تمام آن تهدیدهای بعدی فرعون ذره‌ ای باعث تزلزل آنها نمی ‌شود و این حجم از آیه نشستن بر جانشان برایم شگفت‌ انگیز است.

استاد: واقعا سحره {ماجرای} حضرت موسی (ع) نمونه بارز ایمان سوره مبارکه شعرا هستند. یک ایمان کامل که هیچ چیزی نمی ‌تواند مانعش شود؛ حتی قطعه قطعه کردنشان توسط باطل نمی‌ تواند مانع ایمانشان شود و این ایمان کاملا بر اساس معرفت شکل گرفته و از روی اجبار نیست .. از روی تطمیع نیست .. از روی جو دادن نیست .. از روی سحر ایجاد کردن نیست … از روی اغفال نیست .. آنقدر آگاهانه است و شیرین و دوست‌ داشتنی که {حتی} وقتی به فرعون به آنها می‌ گوید من دست و پای شما را به طور مخالف قطع می‌ کنم، به تهدیدش وقعی نمی ‌نهند .. اینها انقدر ایمان باشکوهی در وجودشان شکل گرفته است که حضرت علامه (ره) یک تعابیر بسیار شگفت ‌انگیزی در مورد این سحره در المیزان دارند که می ‌گویند اگر آیات بیان شده از زبان سحره را بروید با آیات توحیدی و ایمانی جاهای دیگر قرآن که در وصف “المومنون” می ‌آید، مقایسه کنید می ‌بینید که اینها عبارت‌ هایی به زبان آورده ‌اند در بالاترین سطح ایمان! یعنی عبارت هایی که شما در جاهای دیگر قرآن برای مراتب بالای ایمان این عبارت ها را می ‌شنوید. که خب به قول شما خیلی شگفت ‌انگیز است. در هر صورت نمونه خیلی فوق العادهای از چنین ایمانی است. 

نکته یکی دیگر از اعضا: یک نکته‌ ای که برای من جالب بود این بود که در سوره شعراء پیامبر ها که خودشان را معرفی می‌‌کنند جزو اولین نکاتی که ذکر می ‌کنند این است که من از شما اجری نمی‌ خواهم. انگار که وقتی گفته‌‌ اند من پیامبر هستم یکی آمده پرسیده است که آقا اجرت چه می‌‌شود پس؟ و آنها در پاسخ فرمودند که نه من اجری نمی‌‌ خواهم. ولی وقتی ادامه داستان ‌ها را می ‌خوانیم می‌‌ بینیم که اصولا مردم وقعی نمی‌‌نهادند به دعوت این پیامبرها {تا کار به بحث درباره کیفیت اجر و اینها بکشد}. پس چرا این مهم است که در ابتدای دعوت قید کنند که نه من هیچ اجری نمی ‌‌خواهم.

استاد: این را باید کار فرهنگی کرده باشید تا متوجه شوید. شما وقتی می‌‌خواهید یک محتوای جدید به مخاطب تحویل دهید، مخاطب که به این راحتی نمی‌‌ نشیند چیزی گوش بدهد که! می‌‌آیند یک کاری می کنند؛ می گویند یک پولی می گیریم یک مدرکی هم می گذاریم، برای خودمان که نمی‌‌ خواهیم (راست هم می گویند خدا وکیلی .. برای خودشان نمی خواهند). می گویند برای اینکه مخاطب بنشیند گوش بدهد؛ چون اگر پول ندهد یا مدرک ندهیم که خب نمی ‌‌‌نشیند گوش بدهد که. من یادم هست که از سال ۷۹ این حرف را به ما می ‌‌‌زدند. حالا ما در مدرسه قرآن به شدت اعتقاد داریم که نه از کسی پول بگیریم و نه به کسی مدرک بدهیم. حرف بزنیم درباره سوره ‌‌‌ها، خواستی بنشین گوش بده نخواستی برو، خیالت راحت! اثرش اینطور است که وقتی اثبات می ‌‌‌شود برای یک مخاطبی که ایمان آوردن او هیچ سودی برای آن کسی که او را دعوت می‌‌‌ کند ندارد، اینجا این ایمان خالصانه اتفاق می‌‌‌افتد. حالا ترجمانش اینطوری می‌‌‌شود که: یک کلاس محتوایی یا دینی که در آن مخاطب می‌‌‌ فهمد بودن او در این جلسه سود و ثمره ‌‌‌ای برای ارایه ‌‌‌دهندگان جلسه ندارد؛ آن وقت حضور آن آدم ها در آن کلاس بر اساس طوع درونی شان است. آن وقت امید است که چنین کلاسی حقایقش به ایمان تبدیل شود. اما اگر اینطوری نبود … می‌‌‌توانم بدون ردخور بگویم که اگر جلسه‌‌‌ ای هم ارایه‌‌‌ دهنده و هم ارایه‌‌ ‌گیرنده با هم نفع داشتند می ‌‌‌بردند (البته دقت کنید که منظورم نفع آخرتی نیست)؛ یعنی هر چی این حضور بیشتر شود نفعی برای ما ایجاد می‌ ‌‌کند .. هر چقدر هم حرف شگفت ‌‌‌انگیزی بزنم در مخاطب به ایمان تبدیل نمی‌‌‌ شود. ممکن است به علم (به معنای دانستن) تبدیل شود ولی ایمان در مخاطب ایجاد نمی ‌‌‌کند. لذا شما باید مراقبت کنید اگر داشتید یک کار هدایتی انجام می‌‌ دادید[۱] و موضوع ناظر به حقایق ایمانی شد، مثلا خواستید با یک نفر درباره سبک زندگی و شیوه زیستنی که خدا و اهل بیت می‌‌ خواهند صحبت کنید یا درباره نحوه نگاه کردن، حقیقت توحید، معاد، نبوت، قرآن .. و {به طور کلی} آن چیزهایی که ناظر به ایمان یک آدم است، اینجا هیچ منفعت مادی نباید در میان باشد. هیچ منفعت مادی! نه برای آنکه درس می‌ خواند نه برای آنکه درس می‌‌‌دهد. نه شما باید نفع مادی ببرید و مدرک به شما داده شود و نه من باید نفعی ببرم. اگر چنین اتفاقی نیفتد هیچ وقت به ایمان تبدیل نمی ‌‌‌شود. لذا خیلی از فعالیت‌‌ ‌های فرهنگی هم به همین دلیل به ایمان تبدیل نشده ‌‌‌اند. چون یا تعلیم دهنده نفع می‌‌‌ برده است یا تعلیم گیرنده یا هر دو. و همان جایی که نفع مادی می‌‌ ‌آید (از ایمان) از طوع خارج می ‌‌‌شود. تاکید انبیای الهی به خاطر این است که حیثیت طوع پیدا بکند. حیثیت ایمان پیدا بکند. چون انبیا نیامده ‌‌‌اند که چیزی به آدم ها یاد دهند، بلکه یعلمهم و یزکیهم .. آمده‌‌‌ اند که تزکیه کنند. یعنی تعلیمشان برای تزکیه است. آنها دنبال ایمان هستند، نه فقط دانستن. ایمان یعنی کنار گذاشتن دنیا. آقا! کسی با دنیا مومن نمی‌‌‌ شود. هم خدا هم خرما هم نداریم! یا خدا یا خرما .. حالا ممکن است کسی برود سمت خدا، خدا هم اراده کند خرما را هم به او بدهد .. این بالاخره شده است دیگر! در تاریخ داشتیم .. مثل حضرت سلیمان؛ می‌ ‌‌رود سمت خدا، باد را هم مسخرش می کنند. یکی هم می رود سمت خدا، خودش و فرزندانش در کربلا کشته می شوند. این مدلش را هم داریم. ولی هم خدا هم خرما نداریم. یعنی واقعا ایمان به معنای کنار گذاشتن منفعت های مادی است. با منفعت مادی، ایمان جمع نمی شود. البته الان که نگاه میکنیم، می بینیم ظاهرا شده و بعضی ها ظاهرا توانسته اند جمع کنند. حالا دیگر ما نمی دانیم چطور جمع کرده اند. بعضی ها هستند انقلاب کردن و ایمان را با استفادههای مادی راحت کنار هم جمع کردهاند. هم ایمان دارند ظاهرا، هم راحت زندگی مادی دارند. نمی دانیم! ما که قرآن خواندهایم فهمیدیم نمی شود. جرات هم نداریم (یعنی اجازه هم نداریم) که به کسی بگوییم ایمان ندارد که! حالا اینکه چه می شود را نمی دانم. میشود این را به عنوان یک سوال نگه داریم و بعدا از پیشگاه خدا بپرسیم که: خدا! چطور میشود فلانی ها هم ایمان دارند و هم دنیا دارند و اصلا سختشان نیست دنیا دارند و ایمان هم دارند؟ بروید این را از خدا بپرسید .. ولی به شما بگویم که خدا در قرآنش گفته نمی شود .. البته نمیگویم کسی پولدار نباشد و نمی خواهم از این گونه حرفها بزنم .. منظور دنیاگرایی است .. منظور این است که آدم حتی اگر پولدار هم باشد حق ندارد با تجمل زندگی کند. اگر پولدار است، برای این است که ایتام و مساکین جامعه اش را سامان دهد. قرار نیست با تجمل زندگی کند. اگر یک عده دارند این کار را می کنند یا ایمان ندارند (که ما همچنین حرفی نمی زنیم) یا احتمالا مصرفگرا نیستند و ما اشتباه داریم می بینیم … وگرنه امکان ندارد این دو با هم جمع شوند و ردخورد ندارد .. من که نمی توانم صریح قرآن را بگذارم کنار. این اجر نخواستن اینطوری است. لذا نه اجر، پیامبر می خواهد و وقتی می گوید اجر نمی خواهم یک دلالت اینچنینی هم داخلش دارد که: من که اجر نمی خواهم شما هم دنبال اجر نگردید .. یعنی همانطور که پیامبر دارد منابع مادی را برای خودش کنار می گذارد، شما هم باید کنار بگذارید. حالا بعضیها باز به نظرم اینجا یک اشتباهی می کنند؛ می آیند برای منفعت، آدم ها را به ایمان دعوت می کنند. این سبک ها هم الان هست و خیلی هم رایج است. میآیند برای منفعتی آدم ها را به ایمان دعوت می کنند و میگویند وقتی این فرد یک ذره آمد جلو و دیندار شد، بعدا می پیچیم! بعد موردی داریم که افراد میآیند و تا آخر هم نمی پیچیند و با همان فرمان {منفعتگرایی} ادامه می دهند. آدم ها وقتی ابتدا با نفع می آیند چرا بعدا بپیچند؟! مثالش مانند این مسابقه های کتابخوانی که جوایز آنچنانی می گذارند. مثلا کتاب آداب نماز حضرت آقای جوادی را به مسابقه می گذارند. پیش خودشان حساب می کنند که افراد ابتدا به انگیزه جایزه می آیند و بعد که کتاب را شروع کردند کتاب روی آن ها اثر می گذارد و دیگر عاشق می شوند! بعد نگاه می کنید که اصلا چنین اتفاقاتی نمی افتد. بله البته یک عده ای هستند که ممکن است این اتفاق برایش بیفتد. با مشاهده این عده گول نخورید! از اول می خواسته است این کتاب را بخواند و دعوت شما قصد او را فعال می کند و تصمیم به خواندن می گیرد. این چنین افراد آمار را خراب می کنند ... بعدا می گویند ببینید فلانی متحول شد! (نه بابا! این از قبل هم می خواست بخواند.) اگر راست می گویید یک آمار {کلی بگیرید} و مثلا وضعیت پنج سال قبل را با الان مقایسه کنید. وضعیت نشان می دهد که خود مردم هم به مرور نسبت به چنین سبک دعوت ها و مسابقاتی کرخت می شوند و می گویند: ولمان کن، نمی خواهیم اصلا! … کسی که اولش با منفعت بیاید تا آخرش هم همانطور ادامه می دهد و نمی پیچد. این حرف پیامبر از اینکه من اجر نمی خواهم یک تعبیرش هم این است که: ببین! اصلا برای منفعت در این میدان نیا! … البته این را هم بگویم که ما داریم درباره {دیدگاه} کلان این {سبک} تربیت حرف می زنیم. بچه های کوچک، در عالمشان، حق و باطل با نفع و ضرر تعریف می شود. خواستید به بچه کوچک چیزی را یاد دهید با همان نفع و ضرر یاد بدهید. چون عقلش شکوفا نشده است. زیرا بچه کوچک، حق و باطل به معنای ابدیت را متوجه نمی شود. او خدای بی نهایت و مستجمع جمیع صفات کمال و زندگی الی الابد را در قالب ذهنی خود درک نمی کند. او با نفع و ضرر درک می کند. اگر خواستید با بچه ۵-۶ ساله گفتگو کنید درباره حقایق از مسیر نفع و ضرر باید گفتگو کنید. این حالت تا اواسط دبستان است. از حدود ۹-۱۰ سالگی بچه ها مفاهیم بی نهایت برایشان شروع به شکل گرفتن میکند. خالقیت برایشان شکل می گیرد. همان حدود سنی که انتظار می رود دختر خانم ها در آن سن مکلف شوند. تا قبل از آن، بچه ها درکی از این نظام، به آن معنی ندارند و نفع و ضرری می فهمند. ولی آن هم تربیتش اینطوری است که مدام باید نفع و ضرر را برایشان بزرگ کنید. مثلا نفع ها را بگویید چه نفعی از چه نفعی بزرگتر است؟ چه نفعی طولانی تر است؟ … ولی دیگر با یک جوان ۲۰-۲۵ ساله، یا ۳۰-۴۰ ساله که آدم نباید با منطق نفع و ضرر صحبت کند. اگر از ۳۰ سالگی بخواهید با نفع شروع کنید احتمالا در ۶۰ سالگی به بلوغ می رسد! تازه از آن سن باید به او بگویید: عزیزم! نماز بخوان! یا روزه بگیر! یا حجاب داشته باش … خب اینها خیلی مهم است. خیلی آیه کلیدی است .. در همه قرآن انبیا اصرار دارند بگویند که ” من اجر نمی خواهم.” … از اولش می گویند: آقا! اینجا برای نفع مادی نیا … و اگر این را نگوییم … یک آیهای در سوره داریم (نمی دانم چقدر دقت کرده اید .. آیه چالش برانگیزی هم هست.) .. حضرت ابراهیم به پدرشان[۲]و به قومشان می گویند که چرا یک چیزهایی را صدا می کنید که جواب شما را نمی دهند و برای شما نفع و ضرری ندارند. حالا اگر این جمله را با منطق نفع و ضرر به آدم ها بگوییم، خب خدا وکیلی آدم دیگران را صدا می زند جواب می دهند، رفیق داشتن اثر دارد، زبان چرب و نرم اثر دارد، دروغ میگویی یک ضرری را از خودت دور می کنی؛ بعد {از آن طرف} هی بگویی خدا خدا .. {مثلا} برای یک مشکلی سه ساله داریم می گوییم خدا خدا .. انگار نه انگار که می شنود. والّا {شبهه می شود که} خدا که نمی شنود {و} جواب نمی دهد، اینها که می شنوند {و} جواب می دهند. اگر استدلال حضرت ابراهیم را الان با این ذهنیت استفاده کنیم که دقیقا برعکس آدم ها می گویند: آفرین! اتفاقا من اونی را عبادت می کنم که جواب می دهد. الان به فلانی بگویم بیا کمک، میآید و جواب میدهد؛ ولی هی به خدا بگویم کمک! جواب نمی دهد. اگر آن وقت این سوال را اینطوری بپرسیم {و با این ذهنیت، آن وقت آدمها چنین جواب هایی می دهند} … خیلی جالب است! این آیه در واقع برهان حضرت ابراهیم است. یعنی با این آیه موضوع را بسته است دیگر. یعنی اگر این برهان را به کار بزنی همه دیگر باید ایمان بیاورند؛ که آقا! “چرا کسی را صدا می زنی که شما را جواب نمی دهد مالک نفع و ضرری برای شما نیست.” به خاطر اینکه آنقدر این مخاطب را ارتقا داده است و نفع و ضرر برایش بزرگ شده است، آنقدر ذهن او را بزرگ کرده است که منظور او از نفع و ضرر این نیست که مثلا این گل جابجا شود و برود آن طرف! و بعد مثلا بگویی: خدا! این گل را ببر آن طرف! … و حالا مثلا اگر بگویی آقای فلانی بیا این گل را بگذار آن طرف. جواب بدهد و به خدا بگویی ببین این جواب می دهد! تو جواب نمی دهی که! … حضرت ابراهیم قبلش آنقدر مخاطبش را بزرگ کرده است و ذهنش را از طلب جزئی که واقعا طلب نیست و بچه گانه است به طلبهای واقعی سوق داده که بفهمد این که بتواند عمیق ترین نیازهای درونی من و تنهایی مرا پر بکند جواب {دادن} است. ذهن این مخاطب را از منفعت مادی خالی کردید و بردید سمت منافعی که مادی نیستند و حیثیت آخرتی دارند مثل اطمینان، به چه کسی می شود تکیه کرد … تکیه کرد ها! همه جا ها! خلوت آدم را پر کند ها! همیشه باشد ها! قطع و وصل نداشته باشد ها! … یعنی اول باید ذهنمان را از جزئیت مادی خالی بکنیم .. تا تازه آن استدلال جواب دهد. بعد اینجوری می شود که می گوید: اهمیت ندارد که فلانی این را جابجا بکند که .. آدم ها در زندگی اگر این مطلب را آدم وار نفهمند بالاخره زورکی میفهمند .. {مثلا} تشکیل زندگی می دهند؛ آن اوایل صرفا یک سری حوائج کوچک مثل تفاهم بر سر رنگ مورد علاقه و به یاد داشتن تاریخ تولد دارند و از این قبیل امور خوشحال میشوند. بعد که سی-چهل سال زندگی کرد و خودش مادربزرگ یا پدربزرگ شد، آن وقت به جوان ها می گوید: عزیزم! زندگی که اینها نیست! اینها مهم نیست! آن چیزی که مهم است مثلا این است که آدم هر بار معنویت و آرامشش بیشتر شود. بعد می پرسیم خب معنویت و آرامش با چه چیزی بیشتر می شود. پاسخش فقط گزاره هایی است شبیه به ایمان … ایمان، علم، صبر … پدربزرگ ها معمولا این روضه ها را برای جوان ها می خوانند و جوان الان در همان سن جوانی آن موقع پدربزرگ است و همان حوائج کوچک را دارد … البته جبر زمانه به مرور آدم ها را مومن میکند. ولی یک ایمانی در یک سنی که دیگر فایده ندارد. یعنی یک موقعی ایمان می آورد که دیگر توان عمل کردن ندارد. آن موقعی که در نشاط جوانی باید ایمان می داشت و با ایمان باید می دوید و می رفت .. آن موقع درگیر نفع و ضرر مادی بود .. آن موقعی این{ذهنیت} نفع و ضرر مادی تمام شده است که دیگر توانی ندارد برای زندگی کردن؛ مجبور است مومن باشد. چون نه قدرت دارد چیزی را جلب کند، نه قدرت دارد کاری بکند؛ همه باید زیر دست و بالش را بگیرند؛ نوعا هم آدم های غرغرویی میشوند. نوعا هم اینجوری نیست که مومن بشوند که؛ چون زورکی و اجباری است و از درون قلب نیست، نوعا غرغرو می شود {همراه با غر زدن}… خیلی آن جمله اجر نخواستن جمله کلیدی ای است .. اصلا یکی از محورهای اساسی ایمان آوردن است. برای ایمان آوردن باید منفعت مادی را گذاشت کنار. یعنی یک تصمیمی را بگیریم، بدون در نظر گرفتن منافع مادی آن کار … ما درباره ازدواج وقتی می پرسند با چه کسی ازدواج کنیم، می گوییم با کسی که حاضر باشی نوکریاش را بکنی. منفعت مادی ازش نبرید. یعنی دارای صفاتی باشد که شما میگویید چنین صفاتی ارزش دارد آدم نوکری اش را بکند. نه چون این حاجت و آن حاجتم را برآورده می کند …  یا چه رشته ای را برویم بخوانیم؟ آن رشته ای که اگر مدرک هم به شما ندهند حاضر هستید بروید بخوانید .. آدمها اگر در زندگی شان اینگونه تصمیم بگیرند، تصمیمات شان مومنانه است. وگرنه این طرز فکر که این رشته را به خاطر این مدرک و دیدن مردم می خوانیم و آن ازدواج را به دلیل فلان منفعت اقدام می کنیم، اینها هیچ کدام مومنانه نیست و از ثمرات ایمان بهره مند نخواهد شد. آدم اگر خواست تصمیم مومنانه بگیرد باید بدون منفعت تصمیم بگیرد … خیلی موضوع مهمی بود.

سوال: حضرت ابراهیم چگونه این طرز فکر {ارتقای سطح نفع و ضرر} را ایجاد کرده بود برای مردم آن زمان؟

پاسخ: این برش از داستان حضرت ابراهیم ظاهرا بعد از آن برش ایمان آوردن به ماه، ایمان آوردن به ستاره بوده است[۳].

-) آن ایمان آوردن به ستاره سلوک شخصی ایشان بوده است یا سلوک اجتماعی اش؟

-) نخیر! وسط مردم رفت این کار را کرد.

-) یعنی می رفت داد می زد؟

-) بله! اصلا آیه می گوید دیگر (البته مال این سوره نیست.) … میرفت وسط مردم .. وقتی خارج شد به سمت قومش.

-) پس سلوک شخصی اش نبوده؟ .. یعنی قبلش ایمان داشته …؟

-) حالا کار نداریم که خودشان اینجا رشد کرده یا نه .. ولی آن صحنه دارد وسط قوم اتفاق می افتد … و اصلا دارد به آن ها اشکال میکند که چرا شما آفلین را دوست دارید. که انی لا احب الآفلین … راهش با بچه ها هم همین طوری است. با آدم ها همین طوری است … ستاره را بگیری، بعد که افول کرد بیندازی کنار؛ بعد بروی سراغ بزرگترش، بعد بیندازی کنار. بعد در آدم ها برائت از افول ایجاد کنی. بگویی من چیزی که افول می کند را که دوست ندارم! برائت از عالم ماده … برائت از دنیا … برائت از بهره مندیهای مادی .. چون افول میکنند. وقتی این موتور در کسی روشن شد؛ یعنی دنبال این نبود که مثلا بگوید من الان یک مساله بیماری دارم و می خواهم بیماریام درمان شود .. خدا را هر چه میخوانم بیماریام درمان نمی شود .. اما الان بروی بیمارستان، هر جوری شده (ولو با شیمی درمانی) یک کاریش می کنند .. یعنی درگیر بیماری نباشد .. چون چه بیماری چه سلامت افول میکند .. فوقش در آن بیماری می میری دیگر! حالا فوقش ده سال زودتر میمیری. این چیز عجیب و پیچیده ای نیست اصلا .. اما ما فکر می کنیم خیلی گنده است .. {مثلا میگویند} فقیر میشوی! .. خب بشوی .. مثلا {ممکن است} آدم گوشه خیابان بخوابد .. خب میخوابد .. بالاخره می خوابد دیگر .. نمی میری که .. می گوید خب ممکن است از گرسنگی بمیرم … خب فوقش می میری … آخرش باید میمردی دیگر .. خب مردی … آدم ها فکر می کنند این چیزها فاجعه است .. وای! چقدر فاجعه است اگر فلان شود یا بهمان شود .. ازدواجمان بد در بیاید .. ازدواج نکنیم .. بچهدار نشویم .. بشویم … چه فرقی میکند .. شما آخرش می میرید .. وقتی آخرش می میرید چه فرقی می کند که با ۶ تا بچه بمیرید، یا بی بچه بمیرید یا متاهل یا مجرد بمیرید؟

نظر یکی از اعضا: این بحث ایمان هم مثل بحث ولی مراتب دارد .. نباید به صورت ۰ و ۱ دیده شود .. چون اینطوری خیلی بحث سنگین است که بگوییم یا ایمان داری یا نداری .. ایمان هم مراتب دارد و مراتبش باید طی شود. مثل بحث ولی که  اگر در خانه بحث ولی شکل نگرفته باشد، بعد که ولی فقیه می گویند شما هیچ جوری نمی توانید هضمش کنید … حالا بحث ایمانی هم که شما فرمودید، لطفا درباره مراتبش هم یک مقدار صحبت بفرمایید. یعنی باید در این مراتب حرکت کند تا به آن ایمان کامل برسد. وگرنه اینطور که بگوییم یا ایمان داری یا نداری …

-) نه من که اینطور نگفتم که یا ایمان داری یا نداری.

-) نه .. القای این تیپی شده .. البته من اینجوری فهمیدم.

-) نه .. ایمان مراتب دارد .. ایمان در هر دورهای مخصوص به خودش است .. حداقل در قرآن می شود ۵ یا ۶ مرتبه برای ایمان شناسایی کرد … حرف سر این است که نباید ایمان را به منابع مادی گره زد .. {مثلا} بگوییم بگذار یک مدت خودم را با این آبنبات گول بزنم، بعد به مرورکه آبنبات تمام می شود، من که ایمانم دارد قویتر می شود، درست می شود. نه! تجربه نشان داده است، قرآن هم می گوید؛ از اول که گره می زنی ایمان ضعیف شود و آبنبات هی گنده تر می شود. یعنی اینجوری نیست و آدم ها لزوما شیفت نمی کنند از این به آن. از اول تصمیم بگیریم بین منفعت مادی و ایمان گره نزنیم و اینها را از هم جدایشان کنیم … ولی خب بالاخره همین که انسان اعتماد می کند به خدا {خودش یک مرتبه ایمان است} … اصلا مرتبه اول ایمان، ایمان فطری است. حالا یک دفاعی بکنم از اینکه گفتن بعضی مردم آمریکا ایمان دارند … بله، بعضی ها در وسط طاغوت، ایمان های فطری دارند .. هر چند ایمان ندارد به شریعت خاصی، ولی ایمان دارد به گزاره های فطری .. مثلا ایمان دارد که مخلوق است، پس نباید خدایی بکند. ایمان دارد به اینکه انسان های دیگر حق دارند پس نباید ظلم کند. ایمان دارد که جهل مذموم است، پس نباید بر جهل تاکید کند. اینها گزاره های ایمان فطری هستند. خیلی ها الان در دنیا ایمان فطری دارند؛ یعنی به همین گزارههای اولیه ای که یک زندگی انسانی را میسازند باور دارند و بهش اعتماد می کنند و حتی حاضر هستند کشته شوند برای یک چنین باوری؛ یعنی حتی حاضر هستند با یک زورگویی مبارزه کنند که چرا خب باید زور بگوید؟ مگر انسانهای دیگر حق ندارند؟ .. این ها ارزشمند است. این اشتباه است که کسی این جنس ایمان را تقبیح کند، نه اتفاقا همین ایمان مقدمه اتفاقات بزرگی است. چه اینکه ما در کربلا هم داریم این نمونه هایش را. ولی خب نباید این هم قاطی بشود با ایمان به طاغوت؛ بعضی ها همین ایمان را دارند منتها به طاغوت. مثلا واقعا ایمان دارد به اینکه باید عده ای زیر چرخدنده های پیشرفت و حرکت بشر له شوند، تا یک نخبگانی بشر را به سمت جلو ببرند. یعنی از آن طرف بعضی ها هم ایمان دارند به گزاره های باطل. این ها نباید با هم خلط شود. ولی ما از ایمان فطری در عالم داریم، تا … اینکه معاد هست، بالاخره حساب و کتابی وجود دارد، تا … ایمان به اینکه یکی هست و هیچ نیست جز او؛ عالم فقط خدا است و من فقط عبد هستم. بله ایمان دارای مرتبه است و حضرت علامه طباطبایی بحث مفصلی در المیزان درباره مراتب ایمان دارند. دانستن مرتبه هایش هم مهم است برای فضای تعلیم و تربیت. یعنی شما اگر با یک بچه ۴ سالهای مواجه شدید نباید یک دفعه بهش بگویید که ای بچه! بنشین تا برای تو از توحید ذات بگویم! و پس از آن توحید صفات و افعال! … نه بابا! اینطوری نیست .. ایمان در بچه چی است؟ اینکه بدان در این عالم یک سری قوانین وجود دارد. مثلا یک بچه ۳-۴ ساله می خواهد به یک چیز داغی دست بزند؛ بهش نمی گویند دست نزن! میگویند این داغ است، اگر دست بزنی ممکن است بسوزی[۴]. آدم به بچه نمی گوید دست نزن که! می خواهد ایمان در او ایجاد کند. می گوید این داغ است، اگر دست بزنی ممکن است بسوزی اذیت بشوی. بعد او میگوید که خب بسوزم! و دست می زند و می سوزد! بعد البته شماتتش هم نمی کنند. صرفا قانون را به او می گویند. به همین ترتیب دفعه بعد به او می گویند، این تیز است و ممکن است دستت خون بیاید و باز او تجربه می کند … به مرور او پیش خودش می گوید این بابا مامان ما آدم های عجیبی هستند! هر چه می گویند می شود! اینچنین ایمان شکل می گیرد. حالا شما هم چیز غیبی نمی گویید که! دارید قوانین عالم را میگویید. جالب است که به شما بگویم که انبیا هم چیز غیبی نمی گفتند، قوانین عالم را می گفتند؛ ما ها چون مثل بچه ها قوانین عالم را بلد نیستیم، فکر می کنیم آنها چیزهای عجیبی و غریبی می گویند و می پرسیم چرا انبیا هر چه میگویند می شود؟ خب چون آن ها قوانین عالم را می گویند؛ مثلا میگویند اگر کم فروشی کنید هلاک میشوید. این قانون عالم است! حالا شما مثل آن بچه بگویید من نمی بینم! بچه کم کم در او اعتماد به وجود میآید و ایمان شروع میکند به شکل گرفتن. همین، ایمان در دوره اول رشد است .. بذرپاشی کردن ایمان در دوره اول رشد است. {که بفهمیم} یک پیامی وجود دارد غیر از ادراکات من؛ که یک قوانینی را به من میگوید و باید به او اعتماد کنم. سعادت من در گرو اعتماد به اوست .. تمام شد! این شد ایمان در دوره اول رشد. روی همین موضوعات ساده شوفاژ داغ است، و این تیز است و … . ما نمی گذاریم بچه های مان ایمان را تجربه کنند در دوره اول رشد؛ معمولا فقط با تحکم دستور می دهیم: دست نزن، بیرون نرو و …؛ هی محدودیت، محدودیت … بله، خب مجبور است انجام دهد و کاری نمی تواند بکند. بعد می رود دوره دوم رشد و این محدودیت ها باز شدیدتر می شوند: تا درس نخواندی حق نداری تلویزیون ببینی و …؛ او هم مجبور است دیگر .. ظاهرا خیلی بچه درس خوان و گل و تمیزی هم هست … آقا! همین که وارد دبیرستان یا دانشگاه میشود اصلا از این رو به آن رو میشود؛ کلا می ریزد به هم؛ درس نمی خواند، قرآن میخواند، دیگر نمی خواند، از هر چه خدا و پیغمبر است بدش می آید .. ول، یله .. بعد میگوید چه شد؟ بچه ام مثل دسته گل بود که! .. نه بابا! مثل دسته گل نبود که بنده خدا! خب این ایمان در وجودش شکل نگرفته که! این دائما مجبور بوده تا یک جایی دیده مجبور نیست و تازه بال هایش را مثل کرکس باز کرده و میخواهد پرواز کندواقعا کرکس است ها! چون می خواهد روی هر لاشه ای بنشیند و تجربه کند! هر گندابی را تجربه کند .. تازه عین بچه میخواهد تجربه کند .. می خواهد به شوفاژ دست بزند و کیف کند ... دیدید؟ حس های هنری و شاعرانه هم به این وضعیت می دهند! .. اسم این تجربههای مزحرف (مثلا پرت شدن) را می گذارند تجربه کردن! .. این نشان دهنده یک کودکی است که در کودکیاش نگذاشته اند ایمان در او شکوفا شود و الان اسمش را می گذارد هنر و بعد کارهای پلید را هم اسمش را می گذارد هنر و تجربه کردن و کارهای شیک و جالب. مثلا کارهای احمقانهای مثل تجربه بی عفتی، تجربه شکستن و … کافی بود بگذارید در دوره اول این بچه تجربه کند و ایمان در او شکل بگیرد. و در دوره دوم باز تجربه کند … خود خدا، که خداست، به ما تا موقع مرگ اجازه تجربه کردن داده است؛ مثلا کسی دروغ بگوید فورا دماغش دراز نمی شود؛ البته این پس لرزه و اثر سوء دارد، ولی اینکه کسی این را با ایمان بفهمد ارزش دارد، نه اینکه مجبور باشد .. لذا ایمان اینطوری مرتبه به مرتبه در دوره هایش شکل میگیرد و در هر دوره ای مخصوص به خودش … ولی … حرف این است: الان من و شما مخاطب هستیم؛ اشکال هم ندارد که ایمان را مرتبه به مرتبه در خودمان ایجاد کنیم و برویم جلو .. ولی ایمان را با منافع مادی درخودمان گره نزنیم ..حواستان باشد که جدا! اگر یک وقتی میخواهید بروید دنبال کیف دلتان، اشکالی ندارد، ولی حواستان باشد که می خواهید بروید حال کنید! اینها را به هم گره نزنید .. خدا رحمت کند شهید آوینی را .. ایشان یک جمله دارد .. اولین بار که این جمله را شنیدم، بقیه اش را نشنیده بودم .. مدتها فکر کردم که این جمله یعنی چه؟ .. می گویند که: “کارتان را برای خدا نکنید، برای خدا کار کنید. تفاوتش فقط همین قدر است که ممکن است حسین در کربلا باشد و من در حال کسب علم برای رضای خدا. یعنی همان موقع که امام حسین دارد شهید می شود، شما دارید قشنگ درس می خوانید، برای خدا!! فرقش همین قدر است!! به خاطر اینکه ما ها کار خودمان است و دوست داریم انجامش بدهیم؛ منتها یک مقدار عذاب وجدان هم داریم؛ سریع یک دانه خدا می مالیم روش! .. نیت الهی و اهداف بلند و تمدن اسلامی و … حالا نگو تهش خودمان دلمان می خواهد این کار را انجام دهیم. آقا! یک کاری خودتان دلتان می خواهد انجام دهید، الکی خدامالش نکنید؛ بگذارید این طرف و بگویید دلم میخواهد! شجاع باشید! چرا الکی رنگش می کنید .. و جای قناری تحویلش می دهید؟ بگویید آقا گنجشک است، قناری نیست! دلم خواسته! من خیلی دلم می خواهد .. که حداقل آن دو سه کاری که برای خدا می کنید، جلوه کنند بیچاره ها! اشکال ندارد که .. بگویید نماز را خدا وکیلی برای خدا می خوانم، برای دلم نمی خوانم؛ برای همین انقدر هم زور دارد واقعا؛ انقدر سخت است .. ولی خب می خوانم بالاخره … خوب به این جمله من توجه کنید: نمازی که با کراهت می خوانید، ولی می دانید برای خدا دارید می خوانید، وگرنه به خودتان بود، نمی خواندید؛ خدا میداند، هزاران بار ارزشش در تربیت بیشتر از کاری است که برای دلتان انجام می دهید، ولی شکل خدا بهش می زنید؛ مثلا دوست دارید فلان رشته را بخوانید، از قدیم هم دوست داشتید، بعد می روید می گردید، می گویید: اتفاقا حضرت آقا هم فرموده اند؛ خیلی هم موضوع مهمی است؛ اصلا جزو دغدغه های مملکت است و اصلا من برای این دارم حرکت می کنم!! فیلم بازی نکنید! خودتان را هم گول نزنید .. {صادقانه بگویید} آقا! من در زندگیم یک کارهایی را برای خودم انجام می دهم. دو سه تا کار هم هست برای خدا انجام میدهم مثل نماز و روزه؛ سخت هم هستند! … حداقل بدانید در زندگیتان چه کاری را برای خدا و چه کاری را برای خودتان میکنید .. ولی وقتی رنگش می زنید، آن وقت این ها قاطی میشوند با هم؛ بعد آن نماز باشکوه، گم میشود در کارهایتان .. بیچاره دیگر اثر ندارد، چون به خاطر رنگ خوردن بقیه گنجشک ها که شبیه قناری شده اند، {حقیقتا} قناری بودنش معلوم نیست. بگویید اینها همه گنجشک اند و برای دلم فلان کارها را کرده ام .. اشکال هم ندارد؛ حلال است دیگر؛ مباح است؛ چه اشکال دارد؟ … بعدا خواهیم دید کارهایی که برای دل آدم نیست و برای خداست، چقدر در زندگی آدم را بالا میکشد؛ به شرطی که فیلم بازی نکنیم.

سوال: حتی اگر فکر کرده باشیم که خدا این را از آدم خواسته است؛ مثلا فرض کنید به اشتباه به ما القا شده باشد یا فکر کرده باشیم که این حکم شرعی یا حرف قرآن است، بعد بفهمیم اصلا چنین چیزی خدا از ما نخواسته است و بعد ده سال از زندگیمان را به اشتباه با این حکم حرام کرده باشیم .. چی؟

پاسخ: نه دیگر! حرام نداریم! این وعده خداست که اگر کسی کاری را واقعا به این نیت کرده باشد که فکر کرده است حکم خداست … مثلا (یک مثال مسخره!) من فکر میکردم که خدا حکم کرده فلان شیء همیشه باید پیش تو باشد و خب اشتباه بوده است .. البته از روی جهل هم نبوده است، چون ما حق نداریم جهل داشته باشیم در دین .. واقعا رفتم بررسی کردم و به این نتیجه رسیده ام که این حکم خداست؛ نیتم این بوده که چون حکم خدا بوده داشتم انجام می دادم .. در این صورت همه آثار تبعیت از حکم را من خواهم داشت. حتی جالبتر به شما بگویم: فکر کنید من در امری باید حرف پدرم را گوش بدهم و پدرم به من حکمی را بگوید که غلط است. مثلا پدرم به من بگوید که فلان ازدواج را انجام نده، در حالیکه اشتباه دارد فکر می کند و اتفاقا ازدواج خوبی هم هست؛ من چون حکم خداست، {حکم پدرم را} انجامش می دهم. در این صورت تمام منافعی که می خواستم ببرم را همه اش را خدا می دهد؛ با اینکه بابایم اشتباه کرده است و حکمش هم اشتباه بوده است! چون خدا غیرت دارد و اگر کسی از حکمش تبعیت کند، نمی گذارد ضرر ببیند … این یعنی ایمان! به این میگویند اعتماد؛ یعنی به خدا اعتماد میکنیم و به خدا می گوییم خدا ببین! ظاهرش نمی خوردها! ولی چون تو گفتی انجام میدهم و حتما هم به نتیجه میرسم .. و می رسید هم به نتیجه! … دیگر مثال از این بارزتر می خواهید؟ : پدر آقای بهجت به آقای بهجت فرموده بودند نماز نخوان (حالا نمی گویم این حرف غلط بوده است ها) .. عبادت نافله چون مخل درس خواندن است، انجام نده. ایشان تا پدرش زنده بودند، عبادت نافله انجام نمی دادند. جا مانده اند به نظرتان؟ چون حکم خدا بود و انجام داد، یک ذره هم جا نماند! تازه ای بسا بیشتر هم استفاده کرده باشد ..خدا روی حکمش غیرت دارد، ولی ما اعتماد نداریم به حکم خدا .. ما نگاه می کنیم میبینیم حکم این است، ولی من فکر می کنم آن یکی کار خوب باشد. می آییم چه کار میکنیم؟ این را انقدر می ‌‌چرخانیم تا بالاخره یک حکم برایش پیدا کنیم و انجام دهیم .. کار حرام انجام نمی ‌‌دهیم ها! خودمان را مشمول یک حکم دیگری می ‌‌کنیم.

سوال: در برخی توصیه‌ ‌های عرفانی یا خودشناسی می‌ ‌گویند هر کار روزمره یا مباحی که می‌ ‌خواهی انجام بدهی را یک رنگ خدایی بهش بزن .. مثلا وقتی سر سفره نشستی و یک کسی تشنه اش است، این آب را به نیت ابا عبدالله بریز.

پاسخ: این در واقع می‌ ‌شود تمرینی برای خدایی کردن کارهایی که برای دلمان است .. اشکالی ندارد، اتفاقا تمرین خوبی هم هست.

-) یعنی اثر {کارهای خدایی} را نخواهد داشت؟

-) چرا .. نمی‌‌ گویم اثر ندارد. ولی می گویم حواسم هست که این کار برای دلم است و می‌‌ خواهم به آن رنگ خدا بزنم؛ اشکال ندارد. این رنگ زدن برای این است که سطح خدایی کار کردنم را ارتقا دهم. ولی نباید گم شود آن کارهایی که برای خدا انجام می ‌‌دهم در بین این کارها؛ یعنی گول نزنید خودتان را. اشکال ندارد .. می ‌‌گویند ادای آدم مومن یا باتقوا را دربیاورید، تا مومن یا باتقوا شوید. ادا درآوردن اشکال ندارد .. به شرط گول نخوردن .. ما گول می‌ ‌خوریم؛ بعد از یک مدت فکر می‌‌ کنیم چقدر کار خدایی کرده‌ ‌ایم!

-) بعد توقع مان می‌‌ رود بالا …

-) بعد نشانه ‌‌اش این است که کسی که کار خدایی انجام دهد، هر چه در زندگی جلوتر می‌‌ رود، توقعش باید کمتر شود. اگر کسی در زندگی توقعش بیشتر شد؛ فرقی هم نمی‌ ‌کند از چه کسی .. خدا، اولیای الهی، پدر و مادر، فرزندان یا دوستان .. هیچ فرقی نمی‌ ‌کند .. از هر کسی … اگر چنین شد، حتما ایمانش دارد ضعیف‌‌تر می ‌‌شود.

-) یعنی می‌‌ شود گفت کاری که برای خدا باشد، باعث می‌ ‌شود منیت هم بیاید پایین …

-) آفرین! لذا توقع می ‌‌آید پایین‌‌تر.

-) بعد در زندگی باعث می ‌‌شود رفتار ما بر اساس منیتمان نباشد و واقعا خدایی باشد.

-) آفرین! لذا نشانه‌‌ اش این است که اگر کسی بر مدار درست رفتار کند، توقعش از همه باید بیاید پایین .. فرقی نمی‌‌ کند .. از همه .. اینکه دایم توقع ما در زندگی دارد می‌ ‌رود بالا، نشان می‌‌ دهد که ایمان دارد می ‌‌آید پایین.

سوال: این مثال ازدواج که زدید، آیا نظر پدر و مادر درباره تمام مسایل زندگی چنین وضعی دارد؟

پاسخ: نه دیگر، من به طور خاص ازدواج را مثال زدم، که این سوال پیش نیاید .. زیرا جمیع فقها درباره ازدواج اتفاق نظر دارد.. تعیین محدوده ولایت پدر و مادر را باید از مرجع تقلید بپرسید .. حالا این وسط دیگر محدوده متفاوت است …

-) آیت الله بهجت هم از طرف آقای قاضی ارجاع داده می ‌‌شوند به آقا سید ابوالحسن اصفهانی (مرجعشان)، که گوش بدهند به حرف پدرشان یا نه؟

-) بعد جالب این است که حکم می گیرند که گوش بدهند! یعنی نظر ایشان این بوده است که پدر اگر روی مستجبات هم نظر داد، باید گوش بدهید .. حالا این را دیگر باید بروید سراغ مرجعتان و ببینید مرجعتان محدوده حکم را تا چه حد می ‌‌دانند. بعد یه وقتی می‌‌ روید و از این چیزها می‌ ‌گویند و پوستتان کنده می ‌‌شود .. ولی اشکال ندارد .. رشد می‌‌ کنید؛ خوب است برایتان .. آدم حرف مامان بابایش را گوش بدهد، رشد می‌ کند .. به شرط اینکه به نیت حکم خدا گوش دهد .. خلاصه اینکه این بحث تا اینجا بسط پیدا می کند و .. گره نزنید به هم .. خواستید ایمان بیاورید .. بگویید آن قسمت‌‌ ها که ایمان است، با دنیا کاری ندارم. و جالب است که بین همه اعمال شما یک عنصری دارید به اسم نیت. در برخی اعمال نیت جزء عمل است و در برخی دیگر جزء عمل نیست[۵] .. حالا این بحث فقهی مفصلی دارد و بزرگان به آن پرداخته ‌‌اند .. مثلا در نماز نیت رکن است؛ یعنی اساسا نمی‌ ‌توانید نماز برای دیگران بخوانید؛ اینکه دارید نماز را برای خدا می‌ ‌خوانید جزء ارکان نماز است .. برای دیگران نماز خواندن نداریم و بطلان ایجاد می کند در نماز .. این دسته از اعمال {که نیت جزء عمل است}، اعمالی هستند که خوب است این موضوع را[۶] در آنها تمرین کنید .. لذا کافی است یک نفر روی نمازش تمرین کند .. من نماز را برای خدا می‌‌ خوانم دیگر .. حواسش باشد نماز را نمی‌ ‌تواند برای غیر خدا بخواند .. اگر نیت غیر خدا داشته باشد، نمازش باطل می‌‌ شود .. و این خیلی نکته جالبی است!

سوال: من سوالی درباره اسم سوره دارم. جلسات اول باشگاه که درباره سوره‌‌ های مختلف که به طور کلی حرف می ‌‌زدیم، شما فرمودید که اسم سوره ‌‌ها بر اساس یک محتواهایی انتخاب شده و بعد ولی ائمه صحه گذاشتند بر آنها. و جمله اشاره‌‌ شان به سوره هم جمله کامل بوده است؛ مثلا: سوره ‌‌ای که نامیده می‌‌شود به سوره شعرا. یا سوره ‌‌ای که در آن آیه شعرا هست .. و یک چنین چیزی بوده و بعد مختصرش کرده ‌‌اند و گفته ‌‌اند مثلا سوره شعرا، سوره بقره .. این سخنان مربوط به ۶ سال پیش است ها!

-) جمله‌‌ام اینطوری بود؟ مطمئن هستید؟

-) گفتید عربیش اینطوری بود که می‌‌گفتند: سورةٌ تُذکَرُ فیها بقرة .. و بعدا شده بقرة

-) اینطوری است .. اهل بیت سوره ‌‌ها را وقتی اسم می‌‌ بردند، نوعا در سیره ‌‌شان با آیه اول اسم می‌ ‌بردند؛ مثلا می‌‌ گفتند سوره “الم، ذلک الکتاب”؛ یا مثلا “حم سجده” .. “حم مومن” .. یعنی سوره را با آیه اول خطاب می‌‌ کردند .. سوره “کهیعص” .. مثلا سوره تبارک[۷]، نمی‌‌ گفتند سوره فرقان .. اهل بیت سوره را با آیه اول خطاب می‌‌کردند. ظاهرا اسم‌ ‌گذاری سوره‌‌ ها بعد از جمع ‌‌کردن قرآن اتفاق افتاده است. یعنی بعد که سوره‌ ‌ها را در یک مصحف جمع‌‌ آوری کردند، اسم برایشان گذاشتند؛ یعنی منشا اسم برای صحابی است، برای اهل بیت نیست. لذا یک روایت هایی داریم که بعضا به این اسم اشاره کرده‌ ‌اند اهل بیت .. مثل همین که تُذکرُ فیها بقرة .. یعنی آن اسم را ذکر کردند .. درباره اینها هم نمی‌ ‌دانیم که آیا راوی سخن حضرت را که گفتند الم، ذلک الکتاب را برگردان کرده است به  تُذکر فیها بقرة یا اینکه خود اهل بیت بالاخره چون اصطلاح عرف بوده گفتند همانی که داستان بقره در آن بوده و شما به آن می‌‌ گویید بقره. ولی اگر مجموع روایات را جمع‌ ‌آوری کنید که از اسم برده ‌‌اند، سیره‌‌ ای که غلبه دارد در بین اهل بیت، ذکر نام سوره‌‌ ها با آیه اول است .. مثلا می گویند سوره انا انزلناه، سوره انا اعطینا .. سیره غالب، آیه اول بوده است.

-) پس ما به اسم این سوره کار نداشته باشیم …

-) حالا می‌‌ توانم ببینم در روایات .. ولی ندیدم مثلا بگویند سوره شعراء .. اینطوری نگفتند ..

-) آخه واقعا من فکر می ‌‌کردم چون یک سوره‌‌ای به اسم انبیا و یک سوره ‌‌ای به اسم قصص داریم، اینها آمده ‌‌اند اسم سوره را گذاشته‌‌ اند شعراء .. در حالیکه هیچ پیوندی با {ماجرای سوره ندارد} ..

-) این سوره‌ ‌ها را هم معمولا در روایت مثلا می گفتند من قرأ سورة طس .. یا مثلا تلک آیات .. طسم .. یا من قرء سورة طواسیم .. یعنی در روایات با طس اش اسم برده ‌‌اند .. من ندیدم مثلا بگویند سوره شعرا .. ظاهرا آنجاها که گفته شده سوره شعرا، راوی برگردان کرده؛ غلبه سیره بر اسم بردن با حروف مقطعه است .. خصوصا در سوره ‌‌هایی که حروف مقطعه دارند، اهل بیت نوعا حروف مقطعه را تکرار کرده ‌‌اند.

سوال: راجع به شعراء داشتم می خواندم و یک چیزی به ذهنم آمد؛ ویژگی‌‌های تابعین شعرا را که دیدم، با مقایسه با این دوره زمانه، به ذهنم رسید که شعراء سلبریتی ‌‌های آن دوره بوده‌ ‌اند. یعنی اینکه مردم کورکورانه دنبالشان می‌‌روند؛ و غاوون هستند آن هایی که دنبالشان می ‌‌روند؛ فی کل واد یهیمون هستند؛ در هر چیزی سرک می‌‌ کشند؛ یقولون ما لا یفعلون؛ یعنی اصلا صلاحیت دنباله‌‌ روی ندارند و دارند دنباله ‌‌روی می ‌‌شوند. حالا شاید لزوما آن دوره شعراء یک چنین ویژگی ‌‌ای داشتند ولی شاید در دوره ‌‌های مختلف، افراد مختلفی که صلاحیت دنباله ‌روی ندارند، ولی در هر وادی سرک می کشند و نظر می دهند و follower دارند … این follower خیلی {توجهم را جلب کرد}.

پاسخ: خیلی ترجمان صریح و تند و تیزی کردید … خود واژه شعراء چه به لحاظ پس زمینه یا فضای نزول و چه به لحاظ بحث های واژه ای که حالا یک بحث هایی هم سر واژه شَعر(به معنای مو) دارند و … ظاهرا شعراء اشخاصی هستند که جهتدهی های فرهنگی جامعه توسط آنها رقم می خورد؛ حالا نمی توانم بگویم که میشود ترجمانش کرد به سلبریتی یا نه .. ولی نوعی از خواص جامعه هستند که بیشتر در جهت دهی ذهنیت های عرفی و فرهنگی مردم {اثرگذار هستند} .. یعنی آن هایی که خیلی اصحاب رسانه به حساب می آیند بیشتر .. یعنی تاثیرگذاران رسانه ای .. که البته هر دو تا گروه هم دارد دیگر .. یعنی ظاهرا هم تاثیرگذاران رسانه ای و جودهندگان فرهنگی داریم که فی کل وادٍ یهیمون اند و به قول شما غوایت ایجاد می کنند و هم آن هایی داریم که الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات .. این نکته اش خیلی مهم است: یعنی ادبیاتشان و رسانه اشان و فرهنگشان برای دفاع از مظلومین است؛ چون می گوید طلب یاری می کنند برای ظلم صورت گرفته. شاید بر اساس سوره شعراء بشود گفت که رسانه، ادبیات، هنر و کار فرهنگی می تواند تقسیمبندی شود به کاری که حرکتی ایجاد می کند برای دفاع از مظلومین عالم و یا اگر اینطور نباشد در واقع علی القاعده دارد نوعی غوایت ایجاد میکند؛ به نظر هم میرسد که ذکر شعراء در سوره شعراء به خاطر این است که … این نکته که {الان می خواهم بگویم خیلی مهم است} .. در واقع این نکته شاید از این نکته {قبلی} هم مهم تر و بنیادی تر باشد .. به دلیل اینکه ما دچار این آفت هستیم و ماها بیشتر با آن درگیریم .. حالا اینکه دارم به این موضوعات می پردازم، چون چه لا اسئلکم علیه اجرا {که درباره اش حرف زدم} و چه موضوع شعراء، به نظرم میآید که اینها جزء موضوعات مهم سوره شعرا هستند! یعنی جزء محورهایی است که می خواستم درباره اش صحبت بکنم؛ چون این ها میدان ها و ضرورت های ایمان اختیاریِ، از روی آگاهیِ، از روی تمایل و علاقه مندی است .. یک موردش آن گره نزدن ایمان به منافع مادی است؛ و یک مورد دیگرش هم این است که وقتی می خواهید ایمان از روی آگاهی و اختیار و طوع و رغبت و میل ایجاد کنید، این تعارض دارد با جوزدگی .. این یعنی جوزدگی نه! .. این در حالی است که فضای کار رسانه ای و کار هنری به شدت نزدیک به جوزدگی است. چرا؟ چون اساسا یکی از کارکردهایش این است که از طریق قالب در مخاطب اثر میگذارد. به این جمله ای که می گویم خوب دقت کنید .. این جمله ای که می خواهم بگویم یک تحلیل فوق بنیادی است درباره بحث هنر .. یعنی باید به آن توجه داشته باشید .. ببینید! هنر یعنی محتوایی را زیبا ارایه دادن، یعنی قالبی زیبا برای یک محتوا کشیدن، به گونهای که به خاطر آن قالب، آن محتوا توسط مخاطب شنیده شود؛ یعنی این دیگر! حرف خیلی خوبی هم هست؛ یعنی من یک جمله ای یا حقیقتی را یک شکلی یا جذابیتی یا جلوهای به آن بدهم که شما حاضر شوید آن را بشنوید یا بخورید، یا لحظاتی توقف کنید .. این خیلی به جو زدگی نزدیک است! چرا؟ چون اول قالب و خوشگلی را می  اندازم جلو و بعد محتوا را پشتش! اینطوری است دیگر! .. شما اول قالب را می بینید؛ مثلا موسیقی خیلی زیبایی دارد، تصویر بسیار زیبایی است .. بعد با محتوایش روبرو می شوید .. بعد میگویید: آهان! می خواست بگوید مثلا به دنیا توجه نکن .. این خیلی لب مرز جوزدگی است؛ برای همین خداوند صراحتا در قرآن تصریح دارد که بگوید وحی به هیچ وجه شعر نیست .. با اینکه شعر لزوما چیز بدی نیست .. ببینید! شعر لزوما چیز بدی نیست! … یعنی {خدا اصرار دارد بگوید} من به هیچ وجه قالب را جلو نمی اندازم و در اینجا محتوا جلو است .. خداوند ابایی ندارد از اینکه بگوید من محتوا را عیان می گویم ، می خواهد خوشت بیاید، می خواهد نیاید! .. ولی من محتوا را نمی پیچانم که خوشایند تو بکنم! من این کار را نمی کنم. من محتوا را واضح واضح، بدون پیچاندن و زرورق کشیدن عرضه می کنم .. من مستقیما با فطرتت حرف می زنم! فطرتت می فهمد من چه می گویم! من با خیالات ذهنی تو کاری ندارم؛ ادبیات من مبتنی بر خیالات ذهنی نیست. مبتنی بر فطرت است. ممکن است هم به بعضیها بگویی، بدشان هم بیاید، مشمئز هم بشوند.. اشکالی ندارد! .. {خداوند} قبول کرده است این را .. چه اینکه می گوید اِشْمَأَزَّتْ[۸] .. بعضی‌ ها مشمئز می ‌شدند قرآن را می‌ شنیدند … اما آیا اشکال دارد کسی خیلی هنرمندانه، بیاید قالب زیبایی درست کند و این محتوا را عرضه کند؟ نه! اشکال ندارد! شعرای خوب هم داریم .. ولی این را بداند وارد وادی خیلی خطرناکی شده است.

سوال: ولی سوره شعراء خودش جزء سوره ‌های پر زرورق است ها! خیلی خوشگل، آیه‌های کوتاه، سجع زیبا.

پاسخ: سجع زیبایی که می‌ گویید … حالا جالب است به شما بگویم! بروید کل قرآن را چک کنید … شما می‌ دانید که وقتی می‌ خواهید موسیقی بسازید از دور استفاده می ‌کنید؛ از یک جایی شروع می ‌شود، می ‌چرخد و بعد دوباره می ‌آید روی آنجا .. تکرار پیدا می ‌کند .. این تکرار است که باعث می‌ شود {آن موسیقی} روی زبان شما بیفتد؛ آهنگ تکرارش روی زبان شما بیفتد … اما هیچ سوره قرآن نداریم که تکرار در موسیقی ‌اش داشته باشد. حتما یک عبارت دارد که از تکرار می ‌اندازدش. این رویش کار مطالعاتی شده است ها! قرآن تکرار بردار نیست آهنگش.

سوال: یعنی حتی یک سوره ‌ای مثل الرحمن که مدام فبای آلاء ربکما تکذبان در آن تکرار می ‌شود؟

پاسخ: بگویید! … می ‌گویید فبای آلاء ربکما تکذبان، اما عبارت ‌هایی که بینش می‌آید اجازه دور نمی‌ دهد، سکته می ‌اندازد.

سوال: یعنی منظورتان این است که وزنش را حتما یک جایی به هم می‌زند. (پاسخ: یک جایی بهم می ‌زند.) … اما خب اینکه اصرار دارد {به رعایت قافیه} .. مثلا همه جا می‌گوید موسی و هارون، اما یک جا می گوید هارون و موسی، می‌خواهد قشنگ قافیه را رعایت کند … (پاسخ: نههه! ) … ببینید زیبایی ادبی قرآن …

پاسخ نه، نه، اشتباه نکنید! .. : نه، نمی گویم زیبایی ندارد ها! .. زیبایی ‌اش به آن منطقی که ما می گوییم دور است، نیست.

-) حالا دور نباشد، نیمچه دور باشد …

-) نه اتفاقا! مافوق دور است! اتفاقا برای چه قرآن، ادبیاتش، عرب را ریخت به هم؟ در صورتی که می‌ دانید، عرب زمان پیامبر اشعاری داشت که هنوز هم که هنوز است آن اشعار سرسلسله بلاغت عرب هستند. یعنی هنوز هم که هنوز است، می‌ خواهد از بلاغت و ادبیات حرف بزنند، مثل حافظ ما که می‌ گوییم آقا روی دست حافظ کسی نیامده است، {آنها هم به آن اشعار اشاره می کنند} .. هنوز روی دست اشعار عرب صدر اسلام کسی نیامده است .. چرا قرآن ریخت به هم {برتری آن اشعار را؟} .. به خاطر اینکه یک چیزی آورد که قلب را فتح می ‌کرد، ولی چارچوب ادبیات آنجا را نداشت.

-) کامل نداشت …

-) نه که کامل نداشت! چرا این طرفی ‌اش را می‌گویی؟ نه که کامل نداشت؛ یک ادبیات دیگری داشت .. یک ادبیات تاسیسی داشت.

-) ادبیاتش کاملا متفاوت است با ادبیات روایت‌های ما و خیلی قشنگ‌تر و زیباتر است.

-) آفرین! می‌ خواهم همین را بگویم؛ ما آمدیم چه کار کردیم؟ ما آمدیم بعد یک ادبیات عربی از روی فرهنگ عرب درست کردیم، که هی قرآن که می خوانی استثنا دارد .. می گوییم اینجایش استثناست و …

-) ادبیات عرب که قواعد است، با آن صرف و نحو کار ندارم …

-) نه اتفاقا! بلاغت را دارم می ‌گویم .. علم بلاغت …

-) من با علم بلاغت هم کار ندارم؛ همین که ظاهر و سجع و آهنگش خیلی جاها (نمی گوییم همه جا) زیبا است، به مراتب زیباتر از یک متن عادی عربی است …

-) من می‌ گویم همه جا .. همه جا اینطوری است .. ولی ما چه کار کردیم؟ آمدیم برای زیبایی و حسن، یک چارچوبی درست کردیم، مثل ادبیات عرب، مثل علم موسیقی، مثل علم هنر، مثل نحوه چیدن تصویر در صحنه … ما آمدیم یک علمی تاسیس کردیم در عالم هنر، از ادبیات عرب بگیرید (که هنر بیان است)، تا علم سینما .. ما این علم را از جذابیت و مخاطب را میخکوب کردن گرفته‌ایم .. ولی وقتی قرآن را می گذاریم کنارش، هی استثنا می ‌خورد .. هی می‌ گوییم این استثناست، آن استثناست … خب چرا نیامدیم ادبیات آن را منقح کنیم …

-) پس یک کاری … این تفکیکی که قائل شدید، شاید بتوانیم اصلاحش کنیم با این فرمایش جدیدتان .. که ما هم اگر می ‌خواهیم کار هنری بکنیم، همان‌گونه که قرآن هنرمندانه است ولی با یک سری قواعد {خاص خودش} .. ما هم کار هنری بکنیم، با یک سری قواعدش … نیاییم بگوییم قرآن به هیچ وجه شعر نیست به معنای هنرمندانگی؛ البته اگر ما کار هنری بکنیم اشکال ندارد، فقط مواظب باشیم … دو تا حرف است این ..

-) حالا اشکال ندارد، توضیحش می‌ دهم ولی باز جمله همان است: قرآن شعر نیست ..

-) به چه معنایی؟

-) به معنای اینکه خودش گفته است شعر نیست.

-) خب همین! آن معنایی که خودش گفته را شما چه برداشت می‌ کنید؟

-) معنایی که خودش گفته شعر نیست … با اینکه از آن طرف شعرای الذین آمنوا را تایید کرده است دیگر .. ولی اصرار دارد بگوید قرآن را نباید بگویی شعر ؛ ما ینبغی شعر .. این شعر نیست! حتما باید شعر بودن را از قرآن نفی کنی، ولی شاعریت اشکالی ندارد.

-) نفی شعر بودن به معنای نفی زیبایی ‌های ادبی است؟

-) نه دیگر؛ نفی آن زیبایی است که در عالم شعرا تعریف می‌ شود ..

-) با تمام قواعد خیلی دقیقش …

-) می‌ خواهم اینجوری بگویم … ببینید اینجوری است: هنر می ‌آید بر اساس یک تجربه شکل می‌ گیرد؛ تجربه‌ اش را می ‌گذارد چه؟ میزان جلوه کردن برای مخاطب؛ اینکه چقدر مخاطب ‌ها میخکوب شدند؛ این را تبدیل می‌ کند به علم دیگر .. بعد می‌ گوید آقا ببین اگر این را اینجای صحنه بگذاری، این را اینجا بگویی و اینجا این کار را بکنی، این مخاطب را میخکوب می‌ کند؛ می ‌آید چارچوبش را از روی سحر کردن (حالا نگوییم سحر، که البته من می‌گویم سحر) .. می‌آید چارچوبش را از روی میخکوب کردن مخاطب در می‌ آورد .. قرآن به مراتب زیباتر است، اصلا حُسن برای قرآن است .. اما مبنایش روی میخکوب کردن مخاطب نیست .. اتفاقا بعضی جاهایش یک جملاتی دارد که حتما برگردی بگویی آقا چرا این را این طوری گفتی؟ به خاطر اینکه نمی‌ خواهد مخاطبش را در جو قرار دهد؛ اصرار دارد حُسنش را عیان کند، ولی جلوی جوگیری شدن مخاطب را بگیرد. لذا به محض اینکه مخاطب می‌ خواهد بیفتد روی دور، دور را باطل می‌ کند. یعنی او را می‌ برد تا برانگیختگی، ولی تا می‌ خواهد جوگیر شود، جو را خالی می‌ کند .. خیلی جالب است! .. اینجوری می‌ شود که شما الان ریتم قرآن را از قرآن بیندازید و آهنگش کنید و بدهید به یک موسیقیدان؛ شروع می‌ کند برایتان اشکال گرفتن! همین کار را می‌ کند دیگر! چه اینکه نحوه گفتن قرآن را ببرید در ادبیات عرب؛ خیلی جاهایش خطا می‌دهد! .. دیدید؟ جاهای معروفی هم دارد {از حیث ادبیات} .. به قول حضرت آقای جوادی حفظه الله، من باید بیایم ادبیات را بچرخانم؛ نه اینکه ببینم قرآن یک سری استثنائات دارد، برگردیم بگویم خب خداست دیگر! ولی من همچنان به ادبیات خودم عمل می‌کنم! خب {از چنین شخصی می ‌پرسیم} چرا به ادبیات خودت عمل می‌کنی؟ {می ‌گوید} به خاطر اینکه آخه ادبیات قرآن خیلی جالب و جذاب است ها، ولی خب بعضی جاها خطا می ‌دهد … خب شاید خطا در سیستم است! ما اینجوری برداشت کردیم: یک هنری و یک جلوه ‌ای را برای خودمان فرض گرفته‌ ایم، {و می ‌گوییم} قرآن هم {طبق آن هنر} خیلی خوشگل است، یک جاهایی‌ اش هم نمی‌ خورد خدا وکیلی. نمی ‌دانیم چرا این را این طوری گفت! یک دفعه این آیه را دراز کرد! خب تو که داشتی اینجوری اینجوری می گفتی، خب ادامه ‌اش هم اینجوری اینجوری می‌ گفتی دیگر! یک دفعه یک آیه قلنبه سلنبه می‌ گذارد آن وسط که دیگر نتوانی درست بخوانی! این قار‌ی ها هم بندگان خدا ناگهان می‌ افتند دست ‌انداز! … آقا! شاید هنر آنی است که این دست‌انداز در آن باشد! چرا هنر را طوری تعریف نکردی که این دست‌انداز در هنر بیفتد؟ چرا وقتی من می‌ خواهم فیلم حضرت یوسف درست کنم، باید یک عالمه اضافه کم کنم، که هنر بشود؟ چرا هنر یک جوری تعریف نمی ‌شود تا آن {سبک قرآن} بشود هنر؟ می خواهم بگویم که مراقبت کنید! ما بعضی وقت ها محتوای قرآنی می گیریم و می‌بریم در همان قالب تعریف شده هنر … بعد مردم را دعوت می ‌کنیم به مفاهیم دینی، ولی با منطق جوگیری! و این خطا است! این اتفاق زیاد می ‌افتد ولی .. این اتفاق حتی در ما هم می ‌افتد. یعنی ما نمی‌ فهمیم که قرآن برای مفهوم متعالی خودش، ادبیاتی متعالی و هنری متعالی و تصویرپردازی ‌ای متعالی ارائه داده است. نمی‌ خواهم بگویم اشکالی دارد از هنر استفاده کردن؛ چه اینکه خود خدا با این آیه شعرا امضا کرده است این موضوع را ..

ولی دو تا تذکر دارم می ‌دهم:

  1. خطرناک است برویم در وادی هنر و بعد کار یک کسی مثل حضرت ابراهیم هنر تلقی نشود؛ حرفم این است؛ یعنی اینکه حضرت ابراهیم می ‌رود یک چنین صحنه‌ ای راه می ‌اندازد و می ‌گوید وای! ستاره! و بعد می‌ گوید واه! ماه .. وای! خورشید! .. این صحنه هنری نیست، آن وقت تئاترهای ما هنر هستند! .. اینجوری است دیگر! الان بعضی وقت ها اگر بعضی صحنه‌ های قرآن را تئاتر کنی، نمره نمی ‌آورند، جایزه نمی ‌آورند؛ خب این چه هنری است که آن کار {در منطق آن} هنرمندانه نیست؟ این چه هنری است که بت ‌شکنی حضرت ابراهیم در آن بت‌ شکنی نیست؟ .. پس ما در معرض دو خطر هستیم؛ اولی این شد که ما تعریفی از هنر ارائه دهیم که طبق آن در قرآن شکوه هنرمندی نباشد؛ این نشان می ‌دهد که آن تعریف اشکال دارد .. که ما به این دچار هستیم متاسفانه.
  2. بعضی وقت‌ ها مفاهیم خوب دینی را به روش شعرای غاوون ارائه می ‌دهیم و این دیده می ‌شود؛ مداحی می گذاریم .. خدا وکیلی شعرای الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات هم نیست؛ از یک جایی به بعد اصلا آدم ‌ها نمی ‌فهمند چه می گویند! فقط بالا پایین می پرند و فقط سینه می‌ زنند؛ محتوا دیگر نیست؛ محتوا رفته و فقط قالب باقی مانده؛ خب اینکه یهیمون می ‌آورد که؛ اینکه سردرگمی می ‌آورد که! … اگر هم کسی از قالب هنر استفاده می کند، باید بداند که خط قرمز قاعده هنر، ایجاد جو است؛ به معنای اینکه کار به جایی برسد که فرد محتوا را نفهمد و {فقط} قالب را بفهمد؛ دیگر اگر بپرسیم آقا چه می گفتید؟ دیگر یادش نیست چه می گفته؛ ولی قالب را یادش است. راه هم می‌ رود آهنگش یادش است؛ حالا قالبش سوز بوده، اشک بوده بعد راه که می ‌رود صرفا آهنگ را دارد بدون محتوا با خودش تکرار می کند … من حق ندارم به سبک شعرای غاوون محتوای دینی به آدم‌ ها ارائه دهم و ما این کار را می‌ کنیم و ما فکر می کنیم اینکه محتوای دینی را بریزیم در قالب شعرای غاوون به نتیجه می ‌رسد. لذا فیلم درست می‌ کنیم با قواعد نادرست فیلم درست کردن ولی می گوییم اشکال ندارد من دارم مفاهیم دینی در آن جا می دهم؛ خب می‌ خواهم صد سال سیاه جا ندهی در یک چنین هنری! …

پس دو تا تذکر در شعراء مهم است و این ها بیشتر مهم است .. ما بیشتر دچار این ها هستیم .. این ها را متاسفانه به اسم دین هم دچارش هستیم؛ این خطرناک ‌تر است؛ باز آن هایی که بی ‌دینی است، می‌ گوییم بی‌ دینی است .. این ها که به اسم دین وارد می‌ شود، شکوه قرآن از دست می ‌رود .. یعنی بعضی از این دوستان وقتی فیلم دینی می‌ سازند چهارستون بدن آدم می‌ لرزد؛ می‌ گوییم ای کاش که نمی‌ ساختی!

سوال: حالا که در پیچ و تاب این شعراء افتادیم .. من یک سوال دارم که بیشتر به آن مبتلا هستیم؛ خود این “شعر” در التحقیق، می گوید اگر یک چیزی را در یک محیطی رقیق و نازک کنی، این می‌شود شعر. حالا به مو، فلان و همه اینها تعلق می ‌گیرد؛ حالا سوال من این است که وقتی مسئول یک کار فرهنگی هستم، اگر خط قرمزم جوگیری باشد، باید حتما خط قرمز دیگری که مبادا به خاطر فهم هنری‌ تر از موضوع، موضوع را رقیق کنم هم به خط قرمز‌هایم اضافه کنم؟ … یعنی وقتی خدا می‌ گوید این شعر نیست یعنی به خاطر ریتم و خوش‌آهنگی و زیبایی هیچ چی از حقیقت کم نکرده ‌ام.

پاسخ: یک مثالش می‌ دانید چیست؟ یک سری از دوستان هنری اصرار دارند اشاره مستقیم به هیچ چیزی نکنند! اسمش را هم می‌ گذارند هنر .. می ‌گویند از خدا و اهل بیت و عدالت و اینها هیچ اسمی نباید بیاوریم، اصلا به قرآن نباید اشاره کنیم، به هیچ وجه نباید بگوییم این آیه است .. به قول خودشان انقدر رقیقش بکنند که این برود در وجود یک آدم و بفهمدش .. یعنی پیامبر صریح آمده اینها را واضح گفته، این احتمالا کار هنری نکرده! پیامبر احتمالا اهل هنر نیست! ما {هنرمندها!} می ‌فهمیم ولی؛ باید هیچ چیزی را واضح نگوییم؛ البته من قبول دارم که هر موضوعی برای مخاطب باید به لسان مخاطب باشد، ولی این حد از رقیق‌ سازی که دوستان انجام می‌ دهند، دیگر چیزی در آن نمانده است! البته می‌ گویند همیوپاتی می‌ کنیم! آنقدری رقیق می ‌کنیم که هنوز توی آن اثرش هست .. والا فکر نمی کنم اثرش بماند توی آن! .. چرا فکر می کنیم آیه نور یک آیه هنری نیست؟ چرا یک آیه‌ای که برگشته کنار آیه نور گفته شماها به شکم و به چارپا و به دوپا می ‌روید .. چرا این آیه، یک آیه هنری نیست؟! .. چرا فکر می‌ کنیم اینجاها زمخت است قرآن؟ و چرا فکر می ‌کنیم اثر نمی ‌گذارد؟ .. حالا جالب است! بعدا می‌بینید همان که صاف به طرف می‌ گویید سریع در او اثر می ‌گذارد؛ بله خب، دو نفر خوششان نمی ‌آید، سه نفر خوششان می‌ آید .. بعد آن سه نفر که خوششان می‌ آید مومنانه می ‌روند، ولی {با آن یکی سبک} پنج سال است مدام رقیق رقیق داری می‌روی آخرش هم معلوم نیست کی ایمان می ‌آورد کی ایمان نمی ‌آورد؟! آقا! چه کاری است؟!

سوال: ببخشید من یک قدری دچار تناقض شدم .. ما داریم می‌ گوییم که قرآن شعر نیست و پیامبر شاعر نیست .. خب صحیح است .. از این جهت که آن حقایقی که باید بیان می‌ کرده به صراحت بیان کرده؛ و از این جهت خب متمایز است از کاری که شعرا یا هنرمندان انجام می ‌دهند .. یعنی لزوما آن کاری که هنرمندان انجام می دهند و خیلی رقیقش می‌ کنند را انجام نمی ‌دهند؛ خب از آن طرف هم شعرا متناسب با جان شاعری خودشان عمل می ‌کنند و اگر مومن باشند و عمل صالح انجام بدهند، کار شاعرانه ‌اش هیچ منافاتی ندارد با ایمانشان .. یعنی به نظرم اینجا نه خدایی نکرده نقصی بر پیامبر و قرآن مترتب است که چرا دارند به صراحت بیان می ‌کنند و یک جاهایی از آن فرم هنری متداول خارج می‌ شوند؛ و نه ایرادی به شعرا وارد است که چرا دارند رقیقش می‌ کنند؛ خب او کارش این است که رقیقش کند تا بتواند آن مفهوم را در جای مناسبش منتقل کند.

پاسخ: بله، کاملا موافقم ..  دو تا اتفاق خطرناک است[۹]: یکی اینکه اگر کسی مستقیم حرف بزند، دوستان هنرمند بگویند کار شما هنری نبود! .. اشکال ندارد آقا! کار شما هنر است، کار این طرف هم هنر است.

-) لزومی ندارد حالا به کار این طرف {یعنی قرآن} حتما نام هنر بگذاریم ..

-) نه! ذهنیت آن هنرمند را می ‌خواهم بگویم؛ کاری ندارم به {هنر} گفتن؛ می‌ خواهم بگویم آن هنرمند نباید پیش خودش فکر کند ای وای چه کار زمخت بی ‌هنری .. هنر که همه ‌اش چیزی نبود که تو می ‌گفتی که ..

-) خود خدا که می‌ گوید هنر نیست و شعر نیست که .. {چه لزومی دارد که بگوییم هنر است؟}

-) نه، هنر به همین معنای حُسن که فرموند دیگر .. به معنای حسن و جلوه و زیبایی نه به معنای شعر؛ این {نکته‌ ای که گفتم} یک؛ دو اینکه حواستان باشد هنر یک ابزار است ما حق نداریم به اسم هنر آدم‌ها را از تعقل دور کنیم. ما آدم‌ ها را از تعقل به خاطر هنر دور می‌ کنیم، بعد می‌ گوییم اشکال ندارد، مفاهیم دینی به خوردشان می ‌دهیم .. این مثل همان است که گفتیم اول با سیستم اجر و پاداش شروع می‌ کنیم با آدم‌ها بعدا که یک خرده آمدند جلو، می ‌پیچیم! .. هیچ آدمی از مسیر بی ‌عقلی عاقل نشده است .. که حالا بگوییم اشکال ندارد، اول جو می ‌دهیم و این را همراهش می‌ کنیم و بعد عاقلش می‌ کنیم! کسی که از اول با جو می‌آید تا آخر هم ممکن است با جو برود ها! .. ما خیلی کارها را قبول می ‌کنیم به خاطر جو دادن، حال آنکه آن کار را قبول نداریم؛ ولی می ‌گوییم اشکال ندارد، محتوای دینی با آن می‌ فرستیم! .. عین همان که می‌ گوییم طرف را اول برای منافع مادی می ‌آوریم و بعد آخرت‌ گرایش می ‌کنیم …

-) خب جذب کردن که اشکالی ندارد ..

-) نه، جذب اشکال ندارد، جو اشکال دارد .. می ‌دانید فرقشان در چه است؟ .. مثال بارزش اینجاست: من اگر دارم مداحی می‌ کنم و یک شعری را می ‌خوانم، به محض اینکه احساس کردم مخاطبم دیگر شعر را متوجه نمی ‌شود و افتاده است روی نوار آهنگ، باید شعر خواندنم را قطع کنم! نباید اجازه بدهم برود جلو؛ نباید بگویم نه حالا شعر را گرفته، بگذارید برویم فعلا! حیف است .. نگاه کن چه شوری به پاست! …

-) پس باید آن جذب کردن (یا جو دادن) تا حدی باشد که مخاطب از مسیر تعقل خارج نشود .. وگرنه تا آن حدش باید باشد و اشکالی هم ندارد.

-) آفرین .. اشکالی ندارد .. استفاده‌ اش مثل همان شعراء است .. از آنجایی که از فهم خارج می ‌شود، این خط قرمز است .. امیرالمومنین هم همین را می ‌گویند دیگر .. اگر بنا بود آدم‌ ها را با جو دادن ببرند با معاویه بجنگند که کاری نداشت و بلد بود! .. کاری ندارد آدم ها را با جو بردن که؛ ولی ایمان دیگر نیست .. بعضی‌ ها تطمیع می‌ کنند، بعضی‌ ها تهدید می‌ کنند و بعضی ‌ها هم الان تکنیک بهتر رسانه است .. جو فایده ندارد! .. خیلی جالب است! می‌ دانید چرا حضرت آقا انقدر تاکید دارند که از نشانه ‌های پیشرفت کشور ما جمعیت زیاد جوانان در اربعین و اعتکاف ‌هاست؟ … به خاطر اینکه خدا وکیلی ما در این چهل سال روی اربعین و اعتکاف هیچ جوی ندادیم … این دو تا شاخص ایمان است .. چون بدون جو دارد زیاد می ‌شود ..

-) چرا جو ندادیم؟ جو دارد دیگر ..

-) نه! جو ندادیم .. در صورتی که درباره خیلی چیزهای دیگر جو دادیم .. اربعین، بنده خدا، ۴-۵ سال است گرفته، خودش گرفته .. یعنی بالای دو سه تا منبر گفته ‌اند، یک دفعه گرفته و یک عالمه آدم می‌ رود .. ننشستند برایش نقشه بکشند .. الان یکی دو سال است که کل سال درباره اربعین حرف می‌ زنند .. وگرنه پنج-شش سال پیش که یک دفعه جمعیت وحشتناکی برای اربعین رفتند، یک دفعه شورش در دلها بلند شد .. جو داده نشد .. این خیلی ارزش دارد .. اعتکاف هم همینطور است .. نمی‌ آیند در طول سال جو بدهند که وای اعتکاف چنین و چنان .. نه؛ ایام اعتکاف می‌ شود .. شور درونی ‌اش بلند می ‌شود و آدم ها می ‌روند .. این شاخص کارهای بدون جو است .. ولی اگر همین اربعین برود به سمت اینکه جو اربعین داده شود …

-) الان هم اینطور شده ..

-) نه هنوز نشد .. اینها جو نیست .. اینها واقعا یک کشش درونی است .. یعنی اگر اینجوری شد که سرمایه ‌گذاری کردیم، در طی سال تبلیغ کردیم .. امکانات دادیم … الان که امکانات خاصی نمی‌ دهند که .. همان دیناری که در بازار هست را باید بخرد و …؛ اما اگر رفتیم به سمت اینکه تسهیلش کردیم، مفصلش کردیم، برنامه ساختیم و شلوغ کردیم و … آنجا مواظب باشیم .. آنجا نشود اینطور که آدم ها از روی جو بلند شوند بروند ها! .. آنجا خطرناک است .. این می‌شود خط قرمز کار هنری‌ اش.

سوال: آنطور که من از حرف های شما متوجه شدم گفتید که خوب است که نظام نفع و ضرر در مورد چیزهای مادی دنبال نشود در تربیت آدمها. اما در مورد چیزهای معنوی اگر دنبال شود اشکالی ندارد ..

-) نفع و ضرر به چه معنی؟ به چی می‌ گویید نفع و ضرر غیر دنیایی؟

-) اینکه شما اگر فلان کار را انجام دهید برای شما سودهای معنوی خواهد داشت…

-) چی مثلا؟

-) مثلا روزه گرفتن باعث بزرگ شدن روح شما می ‌شود … آخر نمی ‌دانم در دین به چه صورت آمده است مثال هایش، که آن ها را ذکر کنم ..

-) نه چنین چیزی نداریم در دین .. که روزه بگیریم که روحمان بزرگ شود .. روزه می گیریم چون خدا گفته است ..

-) می خواستم همین را بپرسم .. چطور می ‌شود که از راه نظام نفع و ضرر معنوی برسی به اینکه هر کاری را بکنی چون خدا گفته ..

-) نه دیگر! … از اولش عرض کردم اشکال ندارد در دوره‌ های رشد نفع و ضرر را لحاظ کنید .. چه اینکه {وقتی} به بچه پایین کوچک گفتید نفع و ضرر .. اشکالی ندارد به بچه نوجوان هم نفع و ضرر مثل بهشت و جهنم را بگویید .. ولی حواستان باشد، آخرالامر آن نفع و ضرری نیست، عبودیتی است .. همان که امیرالمومنین می ‌فرمایند، نه برای جهنم خدا را عبادت می کنم نه برای بهشت .. این نفع و ضرری نیست که، عبودیتی است .. لذا منطقش این است که رها شدن از نفع و ضرر؛ چون در نفع و ضرر خودم موضوعم؛ حالا در دوره ‌های رشد، کسی لحاظ کند، اشکال ندارد .. ولی غایتش حتی نفع و ضرر بهشت و جهنمی هم ندارد.

سوال: می ‌شود الان اینطوری جمع‌ بندی کنیم که طبق سوره شعراء، هنری درست است که محتوا زیر سایه ظاهر از بین نرود.

پاسخ: برای آنکه راحت ‌تر و واضح ‌تر باشد: هنری از نظر سوره شعراء درست است که مفید ایجاد ایمان در آدم‌ ها باشد؛ و ایمان یعنی خضوعی آگاهانه و از روی علاقه ‌مندی؛ نه غیر آگاهانه یعنی از روی جو و نه غیر علاقه ‌مندی یعنی از روی اجبار و سحر؛ و نه غیر ایمان، یعنی آدم ها را گستاخ‌ تر نکند؛ آدم‌ها را رام ‌تر کند از روی علم و از روی طوع … یعنی شما مثلا می‌ توانید برای ارزیابی یک فیلم پرسشنامه بدهید به آدم‌ ها پس از پخش فیلم؛ بلافاصله هم نه، مثلا بعد از دو روز میزان خضوع یک نوجوان را بپرسید نسبت به مثلا پدر و مادرش یا معلمش بیشتر شد یا کمتر شد؟ چقدر میلت بیشتر شد به این کار؟ چقدر آگاهی ‌ات بیشتر شد؟ اگر اثر هنری این کار را نکند، حتی اگر از اول تا آخر هم قرآن خوانده باشد، به سبک غاوون دارد آیات قرآن را آموزش می‌ دهد .. این غلط است .. باید ایمان ایجاد کند .. ولی ما هیچ وقت فیلم نمی ‌سازیم که بعدش پرسشنامه بدهیم ببینیم ایمان آدم‌ ها چقدر فرق کرده است که .. ولی ما می ‌آییم نگاه می‌ کنیم که چقدر مردم خوششان آمد؛ یعنی می ‌خواهم بگویم که مبنا غلط است و بر اساس اینکه چقدر مردم خوششان آمد به آن نمره می ‌دهیم و می‌ گوییم چقدر اثر هنری است ..  نه!

جهت تنویر افکار عمومی عرض کنم که ما مشکلی با هنر نداریم. ما خودمان اتفاقا وقت نمی کنیم وگرنه سینما رفتن را خیلی دوست داریم و به استفاده از ابزار هنر معتقد هستیم. و اساسا به یک گزاره ای اعتقاد داریم که گزاره مهمی است. آن هم این است که خیرات عالم خالصه للمومنین هستند. یعنی ابزاری که در عالم وجود دارند و خیراتی که دارند درست شده اند که مومنین استفاده کنند. ایمان و دین چنان قدرتی دارد که می تواند تمام آن ها را استحاله کند. و حتی اگر نادرست بوده باشند آنها را در مسیر درست بکار بگیرد. این جملات فرض و بدیهی است که ما داریم. ولی خب حسب جنبه های علمی بحث مان وظیفه داریم به نکات علمی ماجرا اشاره کنیم. یعنی این گزاره ها را بین هم فرض می گیریم که داریم و به آن ها اعتقاد داریم، حال در این فضا و اقلیم می خواهیم به این نکات هم دقت کنیم. به اینکه ما قالب ها را باید از محتوا بگیریم و نباید همیشه قالب را از جای دیگر بگیریم و محتوای خودمان را در آن بریزیم. محتوای ما، محتوای قالب ساز است. پس در قالب ها گیر نکنید. و نشود قالب ها برای ما چهارچوب هایی بسازند که بعدا کارهای وحیانی بیرون بیفتد از چهارچوب های تعریف هنر و هنرمندی و… . تذکر ما برای این قسمت های مهم ماجرا است. وگرنه در اینکه از هنر استفاده شود خود مقام معظم رهبری روی رسانه، شبکه های اجتماعی، سینما، هنر و … تاکید دارند. این ها زبان دین هستند. هیچ کس بهتر از دین نمی تواند از این ها استفاده کند. اما از ان طرف باید بدانید دین همان طور که در محتوا موسس است در قالب نیز موسس است. مثل اینکه نظریه ولایت فقیه یک تاسیس نظریه اجتماعی است. شما در حاکمیت یک نظریه تاسیس کردید. وگرنه در سابقه علوم اجتماعی دنیا نظریه ولایت فقیه نبود. ما یک مدل حاکمیت تاسیس کردیم. دین ما یک دین تاسیسی است. همان طور که در نظریه جامعه شناسی تاسیس صورت گرفت در نظریات روانشناسی، هنر، تعریف هنر و تولید ابزار هنر هم دید تاسیسی داریم. باید مواظب باشیم این دید تاسیسی را از دست ندهیم و استفاده ما از ابزار موجود باعث نشود روی وحی چهارچوب بزنیم. ما روی این نکته تاکید می کنیم و ان شا الله این اتفاق هم می افتد. در آینده جنبه های بیشتری از تاسیس دین بروز خواهد کرد. روانشناسی وجامعه شناسی شگفت انگیزتر، ساختارهای اجتماعی جدید، ابزارهای ارتباطی جدید. قرار نیست ابزار های ارتباطی ما را همیشه غرب درست کند و ما فقط در آن محتوای دینی بریزیم. روزهایی آمده است و خواهد آمد که دین ابزار های خودش را تولید می کند. این به معنی دشمنی با تکنولوژی هم نیست. ما می دانیم هر تکنولوژی جنبه های خیر و شر دارد و با حفظ چهارچوب خود از آن ها استفاده می کنیم. ولی قرار نیست همیشه قالب از یک جا باشد و محتوا از جای دیگر. خواهد آمد روزهایی که ادبیات دین، هنر دین، تکنولوژی دین و به طور کلی ابزارهای دین در زندگی اجتماعی تازه ساخته می شود. مدل های جدیدی برای زندگی بشر ساخته می شود. مواظب باشید این مدل ها در تعاریف محدود امروز ما مغفول و مظلوم واقع نشوند.

 

[۱] حالا یک وقتی کسی می ‌‌‌خواهد فنی، مانند برنامه ‌‌‌نویسی یا چوب‌‌‌بری، به دیگری یاد دهد. بالاخره یک فن یا شغلی است ممکن است من هم یاد دهم یک سودی برای من هم داشته باشد. خب من هم از آموزش آن سود می‌ برم شما هم از فراگرفتن آن سود می‌‌‌برید. قرار هم نیست کسی به فن ایمان بیاورد! اشکال ندارد. لذا خیلی از آقایان {علما} می‌‌‌گویند در فنون طلب اجر اشکالی ندارد. و اصلا خودش هم یک کاری است. مثل کار یک پزشک می‌‌‌ماند دیگر .. یک فن است، اینکه ایمان نیست که.

[۲]  که میگویند “اب” که حالا پدر نبوده و پدرخوانده بوده و حالا کار نداریم …

[۳]  ر.ک. به آیات ۷۴ تا ۸۳ سوره مبارکه انعام

[۴]  البته یک چیزی که اگر دست بزند هم خیلی فاجعه اتفاق نمی ‌افتد، مثل شوفاژ.

[۵] در اعمالی که نیت جزء عمل نیست، یعنی عمل همین که صورتش انجام شد، می‌‌گویند عمل انجام شده است و بحث نیت در میان نیست.

[۶]  یعنی انجام عمل برای خدا را

[۷] برای همین هم در بعضی از نسخ، وقتی می‌‌گفتند سورة تبارک، نمی‌‌دانستند کدام سوره تبارک؟ سوره ملک را می‌‌گویند یا سوره فرقان را؟

[۸]  سوره مبارکه زمر، آیه۴۵:   وَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذا ذُکِرَ الَّذینَ مِنْ دُونِهِ إِذا هُمْ یَسْتَبْشِرُون‏

[۹]  که توسط استاد به تفصیل گفته شد.

سوره مبارکه شعراء- بخش دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

ایمان سوره شعراء از جنس خضوع است؛ ولی خضوعی که ناشی از طوع  و میل باشد و میلی که از روی علم و آیه ‌بینی باشد. یعنی علمی که میلی بیاورد و ما را به خضوع وادار کند می‌ شود ایمان. علمی به حق که در انسان میلی ایجاد کند که او را عالمانه و عامدانه و همراه با میل خاضع کند در برابر حقی که شناخته است. چون در این سوره قصد چنین ایمانی است،‌ خداوند پشت هم آیه ذکر می کند. ماجرای حضرات انبیای یاد شده آیه ‌های خدا هستند. صحنه های تلخ تاریخ هستند.

پیامبر عظیم الشانی آمده است.  قومی دچار لهو و لعب و تعبثون هستند، همه چیزها را عبث و بیخودی می ‌سازند. خوشگل است ولی بی ‌هدف است. این بی هدفی به مرور پلیدی و فساد می‌ آورد. چون در عالم یا حق داریم یا باطل. این تلخ است. اینکه پیامبری ایمان را در پاکی و نزاهت بیاورد و مردم صرفا به بهانه اینکه مومنین یک مشت اراذل هستند ایمان نمی‌ آورند. اینکه طبقات اجتماعی شکل بگیرد و علم و اخلاق و ایمان فقط برای اغنیا باشد، تلخ و زشت است. بعد همه این ها هلاک و اغرقنا شدند.

یا ماجرای قوم لوط که انقدر در پلیدی جلو برود که حتی چهارچوب اخلاق انسانی و خلقتش را هم رعایت نکند. پلیدی اش به جایی برسد که بی حیایی در او شکل بگیرید آن هم عیان، راحت و بدون تعارف. بعدهم هلاک می شود  این چنین جامعه ای. قرار نیست که جامعه ای ساختار خلقت را به هم بریزد. خودش را حذف می کند. خلقت چیزی نیست که تعدادی آدم، یک جامعه، بخواهند عوضش کنند، او هم عوض شود. قوانین تکوین عالم است. اگر انسان ها روابط زناشویی را نادرست اجرا کردند خودشان هلاک می شوند. دنیا که تغییر نمی کند. جنس نر و ماده عوض نمی شود. صحنه تلخی است در تاریخ.

و مانند آن، داستان حضرت شعیب و قوم ایشان است. کم فروشی کردن، اینکه آدم ها در روابط یا دیگران فقط حواسشان به خوشان باشد، منفعت خودش را لحاظ کنند. فقط خودش سود ببرد حل است. باقی سود کردند یا نکنند. حتی سود ببرد به قیمت ضرر کردن دیگران و راضی باشد به این ماجرا؛ این ها زرنگ نیستند. به همین شیوه هلاک می شوند. اینها صحنه ‌های تلخ تاریخ است ولی خدا این ها را به آیه تبدیل کرده. یعنی فارغ از آن تلخی این ها ذکر شده ‌اند تا در انسان آگاهی و میل و نفرت ایجاد کنند. من بدم بیاید از پلیدی‌ ها و میل پیدا کنم به خوبی ها از روی آگاهی. و بعد در نتیجه خاضع بشوم. کم فروشی نکنم چون از کم فروشی بدم بیاید. چون بفهمم کم فروشی امر خبیثی است. این چه فایده ای دارد  که آدم فقط دنبال منافع خودش باشد؟ این چه خیری است در دنبال منافع شخصی بودن؟ من باید معرفت پیدا کنم که این سعادت نیست پس کراهت پیدا کنم پس انجام ندهم. این ماجرای حضرت شعیب است.

همچنین ماجرای قوم عاد؛ من باید بدم بیاید از انجام دادن کارهای عبث و بیهوده ولو خوشگل. کارهایی که خوشگل و جذاب ولی بی فایده هستند. می دانم بی فایده است ولی چون جذاب است انجام می دهم. واقعا چه فایده ‌ای در خیره ‌کردن بی ‌فایده چشم ها است؟ اگر کسی بخواهد به این عمل کند باید خیلی کارها را زیر سوال ببرد. خیلی از کارها فقط جلب توجه هستند و برای ایجاد سرگرمی. با این دید خیلی کارها تعبثون ‌هستند. سرگرمی ایجاد می ‌کنند ولی دنباله ندارند. باید بدم بیاید از این کارها و از روی معرفت انجامشان ندهم و کارهای بافایده را انجام دهم. از آن طرف از روی معرفت میل به کارهای دیگرخواهانه داشته باشد. چه سعادتی از این بالاتر که انسان انقدر خود نداشته باشد که همیشه خودش ضرر کند که دیگران نفع ببرند از روی معرفت و میل. حاضر باشد همیشه خودش ضرر کند که دیگران نفع ببرند. داستان های ذکر شده در سوره مبارکه شعرا، میدان های فعال سازی ایمان ما هستند. ایمان بیاوریم که انسان با این تیپ کارهای زشت به جایی نمی ‌رسد. شناخت پیدا کنیم، میل پیدا کنیم، خاضع شویم.

یک پیشنهاد درباره سوره شعراء

یک کاری که خیلی خوب است برای کسی که سوره شعرا می خواند انجام دهد این است که لیستی تهیه کند از کارهایی که انجام می ‌دهد یا نمی ‌دهد. بگوییم درباره چه چیزهایی خاضع هستیم. آنهایی که در زندگی خیلی جدی است نه مثل غذا خوردن. آنهایی که برایش تصمیم می گیریم. مثلا من بنایم این است که اگر ببینم دوستم فلان اشتباه را می‌ کند هیچ چیزی نمی گویم. خب ۱. دلیل علمی ات چیست؟ ۲. میلت چی است؟ ۳. نسبت به چه خاضع شده ای؟ مثلا معلوم می شود که انجام نمی دهد چون می ترسد. پس از روی ایمان نیست ترس است. می گوید انجام نمی دهم چون نمی دانم چه باید بکنم. خب این جهل است و ایمان نیست. اگر هم بدانم و هم نترسم انجام می دهم. این ایمان است. البته ممکن است کسی هم بداند و هم بتواند ولی تشخیص دهد نباید انجام دهد. این هم ایمان است. ما خیلی کارها را انجام نمی ‌دهیم یا می ‌دهیم و مبنایش علم و طوع نیست. خب اسمش هم ایمان نیست. مثلا کاری انجام می دهیم و دلیلی برایش نداریم ولی دوست داریم! خب ایمان نیست. شاغول تشخیص مراتب ایمان خضوع همراه با علم و طوع است … {اگر در این مولفه ‎ها ضعف دارم} اشکال ندارد .. اول بررسی کنم ببینم چه کارهایی را از روی ترس، جهل یا دوست داشتن انجام می دهم.  تشخیص دهم بعد شروع کنم به درست کردن.

مقصود این است که ایمان چیز عجیب و غریبی نیست و راحت قابل به دست آوردن است. اگر انجام نمی دهم چون جهل دارم خب بروم جهلم را با مطالعه برطرف کنم. یا کارهایی را می دانیم درست است اما خاضع نیستیم، دوست نداریم و کراهت داریم. خب انجام دهیم تا خاضع شویم و کراهت برطرف شود. مثل نماز خواندن، راهش این نیست چون کراهت دارد نماز نخواند و بگوید می روم هر وقت میل پیدا کردم نماز می خوانم. راهش این است که علی رغم کراهت نماز را بخواند که خداوند آن کراهت را برطرف کند. بگوید خداوند من فهمیدم کراهت دارم و واقف شدم به این موضوع. اشکال ندارد که انسان بفهمد. اصلا گفته‌ اند حفت الجنة بالمکّاره … تا آدم بخواهد اهل بهشت شود باید یک سری کراهت را تحمل کند. دوست نداشته باشد ولی انجام دهد. آن وقت آدمی برای ایمانش برنامه و شاغول پیدا می‌ کند. می ‌گوید سال گذشته نماز خواندن برایم آن قدر کراهت داشت. در این یک سال بر روی یکی از ارکان ایمان که علم است کار کردم مثلا برای رفع این کراهت رفتم کتاب اسرار نماز امام خمینی را خواندم. برای این که می خواستم کراهت نمازم را برطرف کنم. الان که یک سال گذشته است هنوز کراهت دارم ولی خیلی کم تر شده است. ایمان اینجوری به وجود می‌ آید. خیلی جزئی خیلی واضح. بالاخره من می خواهم مراتب ایمانم زیاد شود. با نشستن {و دست روی دست گذاشتن} که زیاد نمی شود. امر مبهمی هم نیست که بگویید واقعا ایمان چگونه زیاد می شود؟ خیلی واضح است. یک عمل حقی را در نظر بگیرید. نسبت به آن عمل حق علم تان را زیاد کنید، عملتان را جدی تر کنید و بعد چک کنید کراهتتان نسبت به آن چقدر کم و ایمانتان زیاد می شود. روزه گرفتن، میل به حج و … همین طور است.

خود واژه ایمان را که نمی‌ توانم بسنجم .. با سه مولفه می شود ایمان را سنجید: علم، میل و عمل. مثلا ببینم چقدر نمازهایم اول وقت تر شده است، پس مولفه عملِ ایمانم نمره می گیرد. چقدر مطالعه کرده ام برای ایمان و در مولفه علمم تغییر ایجاد شده است. چقدر میلم تغییر کرده است. این گونه نقص واضح می شود. ایمان قابل لمس و قابل فهم است.  ایمان را تبدیل نکنیم به یک حقیقت غیر قابل لمس که نمی شود ارزیابی کرد. آدم مومن باید از خود ارزیابی داشته باشد. باید مطمئن باشد که ایمانش دارد زیاد می شود. نباید سال به سال بگذرد و من تحلیلی از خودم نداشته باشم که ایمانم در حال زیاد شدن است یا نه. این خطرناک است. مثلا نماز شب موضوع مهمی است. نقص من در حوزه علم، میل و یا عمل است. در هر حوزه باید یک کاری بکنم. مطالعه ام را زیاد می کنم برای علمم.  نمی توانم نماز شب بیدار شوم قبل خواب عملش را انجام می دهم. اضافه کردن  میل هم راه های متعددی دارد. خیلی اصرار ندارم روی میل تاکید کنم چون درونی تر است. روی همان دو مولفه علم و عمل هم کار کنیم کافی است. ولی میل هم در روایات داریم. مثلا آدم کارهایش را با شیوه ‌ای که دوست دارد همراه کند. ما این کار را نمی کنیم. راهش این است که چیزهایی که معنوی هستند و میل دارد همراه کند با این ماجرا. مثلا میل به خوبی ها .. چون خوبی ها به هم وصل هستند، میل به یکی که بالا می رود بقیه را هم بالا می کشد. اگر می ‌خواهد میل نماز شب را زیاد کند و نمی ‌تواند می آید روی مسجدش پیاده می کند و مسجد رفتن را بیشتر می ‌کند. این روایت اقبال و ادبار[۱] که در کلام امام علی علیه السلام هست را می ‌توان علاوه بر زمان به موضوع هم ربط داد. مثلا شما یک موضوعی در میلتان نیست و موضوع دیگر در میلتان هست، میلتان را به آن که میلی دارید افزایش دهید روی میلتان به دیگری هم اثر می گذارد. این برگردان و ترجمان دیگری از همان موضوع زوجیت کریمانه است. ایمان را عینی‌ سازی کنیم برای خودمان و مبهمش نکنیم. هر چقدر خدا سعی کرده است ایمان را عینی سازی کند ما ایمان را مبهم می کنیم. ایمان یعنی کار عبث انجام ندادن با ایمان به ماجرای عاد؛ یعنی ترک کم‌ فروشیِ بر اساس داستان قوم شعیب و … }البته منظورم از “یعنی”} تعریف نیست، مولفه است. با چه چیزی باید چک کنیم؟ میزان دیگرخواهی، میزان کار عبث انجام ندادن، از بین رفتن دیدگاه طبقاتی و … است.

خداوند کار باشکوهی کرده است و یک مفهوم قلبی درونی پنهان در لایه های وجود انسان را در ظاهر آورده است تا هر انسان بتواند ایمان خود را بسنجد. ما به لطف خدا در یک موضوعاتی ایمان داریم ولی از این ایمان استفاده نمی ‌کنیم. خدا لطف کرده ما در کشوری بزرگ شده‌ایم که در آن حیا وجود دارد. خودمان هم نخواستیم ولی ایمان در این حوزه در ما وجود دارد. کار قوم لوط را زشت می‌ دانیم هم در مرتبه علم، هم میل، هم عمل. این خیلی خوب است. یعنی ایمان در یک موضوعی شکل گرفته است. ما باید خدا را شکر کنیم. درباره ایمان با خودمان واضح و شفاف صحبت کنیم. {مثلا} بگویم درباره کم‌ فروشی به اندازه بی عفتی ایمان ندارم. پس ایمانم در این موضوع از آن موضوع ضعیف‌ تر است. یک راه این است که بروم روی آن مولفه ضعیف‌ تر کار کنم؛ یک راه هم این است که بروم آن قوی را قوی تر کنم. بگویم چشم و گوش و دست و پا هم عفاف دارد دیگر و این عفاف و ایمان را قوی تر کن. بعدا مشکلات دیگرت هم حل می کند.

ایمان یک امر عینی است. ایمان را مبهم نکنید. معلوم نیست ایمان داریم یا نداریم. چرا معلوم نیست؟ خب واضح کنید در چه موضوعاتی ایمان دارید و در چه موضوعاتی ندارید. آیا ایمانتان ماهانه بالا می رود؟ این کار شیطان است که ابهام ایجاد کند… من جلسه گذشته روی تلک آیات الکتاب المبین تاکید کردم که ابتدای سوره بود. روی مبین بودن خیلی تاکید کردم. حالا می خواهم از انتهای سوره استفاده کنم. شعرای دعوت کننده به عدم ایمان وصفی که در انتهای سوره برایشان می آید این ها است: فی کل واد یهیمون‌اند .. غاوون اند … ابهام .. ابهام … در این عالم ابهام کار ابلیس است و شفافیت کار خداست. حواستان باشد. ایمان را سمت موضوعات مبهم نبرید. اینجا به نفع ابلیس عمل می کنید. چون اگر مبهم کنید دیگر معلوم نیست چه کسی بی ایمان است و چه کسی با ایمان، ایمان من دارد زیاد می شود یا کم می شود. لذا مفید آن می شوم که بیافتم در دستگاه ابلیس. کذلک نسلکه فی قلوب المجرمین. این گونه در قلوب مجرمین سلوک می کند. مبهم می شود، حق و باطل قاطی می شود، خودم هم نمی فهمم دارم آدم خوبی می شوم یا بدی می شوم. من باید روی خودم دقت داشته باشم که بفهمم نسبت به شش ماه قبل مومن تر شده ام یا نشدم. از آن طرف خدا تا می تواند از ابهام خارج می کند تا آدم ها بفهمند در چه موضوعی ایمانشان قوی تر است و در کدام ضعیف تر. در یک موضوع نسبت به شش ماه پیش چه تغییری کرده ام. ایمان من بیش تر شده است یا کم تر. اگر کم تر شده است سریع استغفار کنم تا قبل مردنم. ایمان را ببرید به سمت شفافیت. نه فقط ایمان، همه چیز را … طهارت، تقوا و … را خداوند شفاف کرده است. ما در فضای زندگی مذهبی به شدت ابهام داریم. البته ما خیلی واضح‌ تر از بقیه زندگی می‌ کنیم. بعضی از چیزها حق و باطلش برای ما عیان است. خیلی از ابهاماتی که دیگران دارند ما نداریم. جای شکر هم دارد. زیرا به لطف مجاهدت های گذشتگانمان افتاده ایم در جایی که خیلی چیزها شفاف است. ولی بیش از این به شفافیت احتیاج داریم. یقین یعنی همین شفافیت و وضوح در زندگی. مواظب باشید در همین وضعی هستید مبهم مبهم زندگی نکنید. اینطوری نیست که بگوییم خداوند یک چیزهای مبهمی تعریف کرده است و معلوم نیست ما چه کاره‌ هستیم و تقوا داریم یا نداریم.

از این سوره استفاده کنید و ایمان را برای خودتان شفاف کنید. موضوعات را از دل داستان های انبیا در این سوره در بیاورید. مثلا من هنوز به حکومت دینی نتوانسته ام ایمان بیاورم. میل به حکومت دینی و مبارزه با طاغوت در من نیست. بروم روی ایمانم به حکومت دینی و مبارزه با طاغوت به سبک حضرت موسی کار کنم. ممکن است علمم کم باشد بروم روی اصل طاغوت و غیر طاغوت در قرآن مطالعه کنم. این طاغوت کی هست که خدا اصرار دارد به آیه ی مبارزه با طاغوت موسی ایمان بیاورم. ان فی ذلک لایه و ما کان اکثرهم مومنین. شاید عملم کم است بروم یکم نماز جمعه شرکت کنم. برنامه بریزم. 

باید تک تک شما برنامه ایمانی تان را خیلی واضح بدانید. باید بتوانید بگید (لازم نیست بگویید بدانید) در چه موضوعاتی ضعف ایمان دارید و در چه موضوعاتی اوضاعتان خوب است. و در این موضوعات این برنامه مطالعاتی و عملی برای ارتقای ایمانم دارم. برنامه اصلاحی ‌ام را بر اساس ضعف های ایمانی ‌ام بگذارم. به این می گویند برنامه داشتن یک آدم در زندگی. وگرنه اینکه مثلا می خواهم کنکور قبول بشوم، برنامه ریزی می کنم روزی ۱۰ صفحه بخوانم قبول می شوم. خدا خیرت بدهد قبول بشوی یا نشوی چه فرقی می کند؟ یا برنامه ای ریختم بعد فلان مدت به این موفقیت برسم. خوب به چه درد می خورد؟ جالب است هر چه موضوع دنیایی به آدم ها بگویید برای آن برنامه ریز دارند. آنقدر درس بخوانم، آنقدر کار را بکنم، آنقدر پس انداز کنم. هرچه موضوع معنوی هست مبهم. خوب برای ایمانتان چه کاری می خواهید بکنید؟ می گویند زندگی می کنیم که مومن بشویم دیگر. مبهم، باز، بدون طرح. یعنی موضوعات دنیوی که آنقدر اهمیت ندارند برنامه ریزی ریز می خواهند ولی موضوعات آخرتی که آنقدر اهمیت دارند برنامه ریزی ریزی نمی خواهند. مثلا می پرسیم امسال محرم شرکت کردید چه فرقی کرد با محرم قبلی؟ جه جیزی به شما اضافه شد؟ می گویند ما؟! اضافه؟! معمولا ما گم می شویم در زندگی و محرم که می شود پیدا می شویم. الان هم دوباره داریم گم می شویم. خب این چه کاری است؟ اصل برنامه برای دین است .. اصل دین هم برای آخرت است. برنامه جزئی باید باید. مثلا بگوییم من فلان اخلاقم در سن بیست و پنج سالگی این طوری بود برنامه ریزی کردم در طی سه سال این اخلاق را درست کردم. دیدم ضعف دارم برایش مطالعه کردم. مثلا می گوید خدا خیلی گیر می دهد حرف پدر و مادر را گوش دهیم. من میلی ندارم. آنقدر برایم مهم نیست. حتما مشکلی هست و جایی گیر دارد. آنقدری که پدر مادر برای خدا مهم است برای من اصلا مهم نیست. میلم در آن فعال نیست. اگر کسی فهمید این مشکل را دارد باید برنامه مطالعاتی و عملی داشته باشد برای عرض ارادت به آن ها به صورتی که یک سال بعد بتواند بگوید رفتار و میلم برای اطاعت پدر و مادرم خیلی فرق کرده است. ایمان است که برنامه ریزی می خواهد. وگرنه چه فرقی می کند در دنیا به جایی برسید یا نرسید؟ موفق بشویم یا نشویم؟ چه اهمیتی دارد دنیا؟ شما با وجه آخرتی تان تا ابد زندگی می ‌کنید! یعنی اگر چشم دل برای خودتان درست نکنید یک عمر باید کور زندگی کنید. این خطرناک است. آیا برنامه ریزی کرده اید برای بینایی و شنوایی درونی مان؟ خدا نکند در قیامت با گوش سنگین محشور شویم. البته می ‌رویم در بهشت ها! می بینیم همه شیفته و مست هستند و ما نمی فهمیم چه خبر است… یک عالمه صوت را نمی ‌شنویم! برنامه نریخته بودیم برای این که بشنویم. چقدر الهام می شنوید؟ این موضوعات برنامه می خواهند. پس برای چه چیزی برنامه داریم؟

می ‌شود از آداب سوره شعراء شروع کرد و این هفت مولفه {بیان شده در سوره شعراء} را مبنا چک کردن رفتار گذاشت. بررسی کرد در هریک از این مولفه ها چقدر قدرت و ضعف وجود دارد. هر کس موقعیتش را شناسایی کند و بر اساس میل و عمل و علم برنامه‌ ریزی کند و اصلاح کند. مراقب باشیم در امر دین مبهم زندگی نکنیم. اگر خواستیم مبهم زندگی کنیم، درباره دنیا مبهم زندگی کنیم. مثلا اگه از شما بپرسند چه برنامه ای داری برای دکتری قبول شدن؟ بگویید می رویم می خوانیم و قبول می شویم. هر سال دکترا را آزمون می دهیم. برنامه موفقیت؟ همین جوری می رویم موفق می شویم دیگر. چرا نباید بشویم؟ درباره آخرت از این ادبیات مبهم استفاده نکنیم. اگر کسی درباره دنیا (دکترا قبول شدن) مبهم حرف بزند مردم {به طور عرفی} می‌ گویند چه بی مبالات ولی درباره آخرت (ایمان) چنین چیزی نمی‌ گویند!

سوال: خب این تقصیر علماست که کلی حرف زده ‌اند و مثلا گفته ‌اند اشک بر سید الشهداء همه چیز را حل می‌ کند و …

جواب: بله؛ این نقص وجود داشته که ما به امر ایمان، تفصیلی نپرداخته‌ ایم و اجمالی پرداخته ‌ایم … ولی قرآن این طور نیست. آنقدر مولفه می دهد. مثلا یک سوره بقره می خوانیم تعداد زیادی مولفه برای تقوا می دهد. خداوند انقدر این تقوا را در سوره بقره کالبد ‌شکافی می‌ کند که همه بتوانیم تقوا را در زندگی ببینیم.

سوال: این مطلبی که شما کاربرد دارد که به نتیجه می رسیم یک رفتار کار خوبی نیست و سپس می روم روی میل خودم کار می کنم. ولی یک موضوعی هست اکثر آدم های مومن، می گویند آن درست است و خود فرد احساس می کند آن درست نیست…

جواب: ما یک نقص کلی در مطالعه داریم که خیلی چیزهای خوب را نمی‌ دانیم و خیلی چیزهای بد را هم نمی ‌دانیم. خیلی مولفه ‌های آدم خوب و بد را نمی ‌دانیم. این یک بیماری اپیدمی کلی است. همه چون مریض هستیم نمی فهمیم. مثل مالاریا در آفریقا. آن مریضی هم این است کسی نمی نشیند قرآن بخواند که دانه دانه آن چه را باید باشد یا نباشد در بیاورد. کلا در یک ابهام کلی زندگی می کنیم. مثلا اگر از ما بپرسند آدم خوب چه کسی است؟ خیلی مبهم نهایتا پنج تا مولفه می توانیم بگوییم. ولی خدا در قرآن این همه آیه برای تعریف آدم خوب دارد. نعوذبالله خدا وقتش را برای تعریف آدم خوب تلف کرده است. ولی آدم باید به یک منبعی مراجعه کند ببیند خوب و بد چه چیزی است.

یکی از حضار: یکی از درس هایی که جناب آقای استاد اخوت، البته نه با این عبارت، در رابطه با نیروی انسانی بیان می فرمودند این بود که در مسائل فقهی وقتی که یک مسئله با سوال های مختلف مطرح می کنید، حکم های مختلف دارد. تعبیر من این است که ما سعی می کنیم رفتارهای خودمان را یک جوری به ایمان بچسبانیم. و دنبال این که ایمان دقیقا چه چیزی است زیاد نمی رویم. می رویم جای عالمی هم جوری سوال می کنیم ک رفتار ما در دایره ایمان قرار بگیرد.

استاد: به همین دلیل در ابتدا عرض کردم، تکلیفتان را با خودتان مشخص کنید. فیلم هم بازی نکنید. آن چه در دلتان برای خودتان هست بگوید برای خودم است. نمی خواهد پیش کسی اعتراف کنید. ولی خودتان را گول نزنید. البته بگویید خدا من که نمی خواهم این طور باشد و دنبال لذت های خودم بروم. اصلا دوست ندارم اما وضعیت کنونی ام به این شکل است. آدم اگر برنامه داشته باشد خودش را می شناسد و وقتی خودش را بشناسد، پیش رفت یا پس رفتش برایش قابل مشاهده است. بنابرین ناگهان در هلاکتی که نمی داند از کجا آمده است نمی افتد. خداوند در قرآن اصرار دارد، هلاکت بغتة و ناگهانی است. چرا؟ خب یهو که نشده است انبیا مکررا می گفته اند .. ولی فرد آنقدر در مسیر جلو می رود، محاسبه نمی کند و هیچ بازخوردی از خودش نمی گیرد، ناگهان به سرش می آید. بد است. اشکال ندارد انسان بررسی کند ببیند از پنجاه کار دوتایش برای خداست. حداقل وقتی شد سه تا می فهمد که دارد پیشرفت می کند. بدتر است که وضعیتم را ندانم و ناگهان هلاک شوم. خود بیان کردن و از ابهام درآوردن انسان ها را نجات می دهد. لذا رو راست باشید. عرض عجز در مقابل خداست. جلوی خدا گردن کلفتی نکنیم. اگر یک کارهای غیر خدایی می‌ کنیم بپذیریم و عذرخواهی کنیم. اگر آدم برنامه ریزی کند و قصد پیشرفت بکند آدم نجات پیدا می کند. شیطان همه تلاشش را می کند زندگی من و شما را مبهم نگه دارد. چون او سودش در ابهام است. هرچه بیشتر مبهم کند، بیشتر می تواند وسوسه کند. و هرچه واضح تر کنید کمتر می تواند وسوسه کند. میدان را بر شیطان تنگ کنید و نگذارید در ابهام آن قدر سود کند. به راحتی خلجان درونی ایجاد کند و ما به دلیل ابهام نفهمیم.

خدا یک ایمان شفاف، واضح، صعود کننده، پیش رونده و باشکوهی را ان شاء الله به همه ما بدهد که البته می دهد. هر چه که از خدا بخواهیم به دلیل این که ممکن است آن چیز مصحلت نباشد، خدا ممکن است ندهد. ولی ایمان امر دائر مصلحت نیست و در هر شرایطی مصلحت است. ایمان چیزی نیست که از خدا بخواهی و بگویی ممکن است ندهد. خودش فرموده ان علینا للهدی؛ او خودش بر خودش واجب کرده است هدایت را. چون به این صورت است ایمان از آن موضوعاتی است که دعایش حتما مستجاب است. یعنی اگر کسی بگوید خدایا! می‌ خواهم عیب هایم را ببینم. به او سریعا نشان می دهد. می ‌خواهم راه درمانش را بفهمم. سریع استجابت می کند. یکی را سر راهم بگذار که فلان صفت خوب را از او یاد بگیرم … خداوند سریع حاجتش را می ‎‌دهد. یک راهی بگذار که اثر سوء چیزی را ببینم. سریع راهی جلوی پایش می ‌گذارد. در امر هدایت بلافاصله که از خدا چیزی بخواهید (مبهم نه! واضح!) اجابت می کند. مثلا اگر اربعین می روید نگویید خدا من آمده ام خوب بشوم. بگویید خدا من بررسی کردم، این سه مشکل را دارم و برای این ها آمده ام. خوب هم می شود. اربعین بعدی و مناسبت بعدی برای موصوعات دیگر پیش خدا می رود. این فرد مرحله به مرحله رشد می کند. این را بدانید که اگر کسی برود پیش امام رضا و بگوید مرا خوب کن، ایشان جواب نمی دهند. امام رضا جواب سوالی را می دهد که برای شما واضح باشد. اگر جواب داد بلد هستید اجرا کنید. آن کسی می تواند از علم امام استفاده کند که سوال را درستو واضح مطرح کرده باشد. این را ما و دیگران تجربه کرده ‌ایم که جواب می دهند. وقتی شما واقعا حاجت هدایت بخواهید، غیرت اولیای خدا اجازه نمی ‌دهد شما را در ضلالت نگاه دارند.

خدا به ما  چنین ایمان علمی، دقیق، با بیان، با طوع، در نهایت خضوع و معرفت بدهد به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

جلسه بعدی می شود سوره مبارکه نمل. سوره نمل، ایمانی که در اینجا شنیدیم را می ‌برد وسط صحنه های مضطر عالم. ایمانی به شما می دهد که کوه تکان بخورد این ایمان تکان نمی‌ خورد. در سوره شعرا ایمان تفصیلی را دیدیم.

تمرین جلسه بعد

جلسه بعد هم سوره شعرا را کار خواهیم کرد به یک شرط که شما انجام می دهید. یک فهرستی برای ایمان تفصیلی خودتان در بیاورید و محورهایش را معلوم کنید. حداقلش هفت داستان سوره شعرا است. میزان علم و عمل و میلتان را نسبت به هر کدام تعیین کنید که طبیعتا مقایسه ای می شود. بنویسید چه برنامه ای برای ارتقای آن دارید. مثلا کم فروشی و هلاکتی که آن می آورد. حس مبارزه با طاغوت. مانند جبارین نبودن و خضوع داشتن.  اولا می فهمید در چه موضوعاتی ایمان دارید و بیشتر است یا کمتر. سوراخ های اعتقادی پیدا می شود و معرفت شناسی به ما می دهد. دوم، می گویید چه برنامه ای برای آن داریم. برنامه یعنی یک علم یا عملی برایش تعریف کنید. برنامه ی ریز، تفصیلی و قابل بررسی. خواهشا تمرین را انجام دهید. چون انچام ندهید انقدر استفاده نمی برید از مطالب سوره. پون فقط تبدیل می شود به علم. تا کی می خواهید گوش دهید؟ از یک جایی باید ایمان در آدم شکل بگیرد. بعد با فواصل زمانی باید دوباره این برنامه و فهرست را بررسی کنید. این معرفت نفس بسیار فوق العاده، شگفت انگیز و لذت بخش است. معرفت خود، معرفت امام و خدا به شما می دهد. جلسه بعد سوره شعرا و داستان های ان را با این رویکرد می خوانیم. من برنامه شما را تصحیح نمی کنم ولی داستان ها و مولفه های ایمان ساز را برایتان در میاورم و شما خودتان می توانید برنامه تان را تصحیح کنید. این اُمّ تمام اصلاحات در انسان است و می ‌ارزد آدم شش ماه روی آن توقف کند.

اللهم صل علی محمد و آل محمد

 

[۱] إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَهْوَةً وَإِقْبَالاً وَإِدْبَاراً، فَأْتُوهَا مِنْ قِبَلِ شَهْوَتِهَا وَإِقْبَالِهَا فَإِنَّ الْقَلْبَ إِذَا أُكْرِهَ عَمِيَ.
 براى دل هاى (آدميان) علاقه و اقبال و (گاه) تنفر و ادبار است. هنگامى كه مى خواهيد كارى انجام دهيد از سوى علاقه و اشتياق وارد شويد، زيرا اگر قلب را مجبور به كارى كنند نابينا مى شود. (حکمت ۱۹۳)

إنّ لِلْقُلُوبِ إقْبالاً وَإدْباراً، فَإذا أقْبَلَتْ فَاحْمِلُوها عَلَى النَّوافِلِ، وَإذا أدْبَرَتْ فَاقْتَصِرُوا بِها عَلَى الْفَرائِضِ.
دل ها گاهى پرنشاط و زمانى بى نشاط است، آن گاه كه نشاط دارند آنها را بر انجام دادن مستحبات (علاوه بر واجبات) بگماريد و هنگامى كه بى نشاط اند تنها به انجام دادن واجبات قناعت نماييد. (حکمت ۳۱۲)

إِنَّ لِلْقُلُوبِ إقْبالاً وَإدْباراً وَنِشاطاً وَفُتُوراً فَإذا أقْبَلَتْ بَصُرَتْ وَفَهِمَتْ وَإذا أدْبَرَتْ كَلَّتْ وَمَلَّتْ فَخُذُوها عِنْدَ إقْبالِها وَنِشاطِها وَاتْرُكُوها عِنْدَ إدْبارِها وَفُتُورِها.
دل ها اقبال و ادبار و نشاط و سستى دارند. هنگامى كه اقبال كند (و پرنشاط باشد) حقايق را به خوبى مى بيند و مى فهمد و هنگامى كه ادبار كند، ناتوان و ملول مى گردد، بنابراين در هنگام ادبار و نشاط به سراغ آن برويد و در هنگام ادبار و فتور آن را رها سازيد. (امام رضا علیه السلام)

فهرست