بابا گاهگاهی جوشکاری می کند. این دفعه، سفارش ساخت صندلی تاب برای پسرکی است که تقریبا از گردن به پایین فلج است. این صندلی باید طوری باشد که هنگام شتاب های تاب، پسرک روی زمین کله نشود و فشاری هم به گردن این معلول گرامی نیاید. بعنوان تخت هم بتوان از آن استفاده کرد تا مدت طولانی روی آن بماند.

پدرم در مورد ساخت صندلی مشورت کرد. سرآخر از صندلی دندان پزشکی ایده گرفتیم.

حالا پدر طرح خم صندلی را روی موزاییک های خانه با گچ کشید. در مورد ابعاد خم شک داشت که برای برطرف شدن شک، روی زمین به پهلو دراز کشیدم. حالا باید خودم را جای معلول جا بزنم، تا برجستگی و گودی های کمرم را بابا بررسی کند، با شکل روی زمین مقایسه کند و سرآخر بسازد.

همین که خودم را معلول فرض کردم، دلم خالی شد. هیچوقت به این وحشت نرسیده بودم. حتی تصور معلول بودن، تَکرار می کنم، تصور معلول بودن ، تمام بدنم را به لرزه انداخت. هنوز گیج این تصورات بودم که صدای غرش فرز به حال خودم آورد.

وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَهَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا ۗ إِنَّ اللَّهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ

خدایا ما را ببخش، بابت همه نعمت هایی که به ما دادی، شکرش را نمی کنیم، حتی به آن فکر نمی کنیم، اما تصور از دست دادنشان ترسناک است.

فهرست