مجلس تنهایی

فاطمه شهیدی

آخر ذی الحجه، علم و کتل های «تکیه» را بر پا می کنیم. آب و جارو، آماده کردن ظرفها برای ده شب عزاداری.
چند روز مانده به محرم باید شروع کنیم به تمرین تعزیه ای که هر ساله از شب اول اجرا می شود. مشکل هم درست از همین نقطه آغاز می شود. از همین لحظه ی انتخاب «نقش»..

 


majles1مجلس اول …
“مردی که نامه های زیادی داشت”
پای نامه صد و چهل هزار امضا بود.
نوشته بود:”بشتاب!ما چشم به راه تو هستیم.”
نوشته بود:”برای آمدنت آماده ایم و دیگر با والیان شهر نماز نمی خوانیم.”
نوشته بود:”میوه ها رسیده و باغ ها سبز شده. منتظرت هستیم.”
نامه در دستهایش، وسط بیابان …
روبروی سپاهی که راهش را بسته بودند ایستاد:
“کسی را کشته ام خونش را بخواهید؟
مالی را برده ام؟
کسی را زخمی کرده ام؟”
بی دلیل هلهله کردند.
گفت: “مردم کوفه مرا دعوت کرده اند، این نامه ها…”
صداهای بی معنی و نامفهوم در آوردند تا صدایش نرسد.
جلوتر آمد تا صورتهایشان را ببیند و ناگهان ساکت شد:
“شبث بن ربعی؟! حجار بن ابجر؟! قیس بن اشعث؟!”
اسم ها همان اسم های پای نامه ها بود.

 

  


majles2مجلس دوم …
“مردی که فقط اسب داشت …۱
امام آمدند دم خیمه اش. دنبالش فرستاده بودند و نیامده بود.
به فرستاده گفته بود: به آقا بگو عذر دارم، نمی آیم.
اما دلشان رضا نشد و خودشان آمدند صدایش کنند.
گفت:” آماده مرگ نیستم ! اسب قیمتی ام مال شما… “
نگاهی کردند که از شرم لال شد: ” اسبت را نمی خواهیم.”
چشم از او گرفتند خیره شدند به خاک :” از این جا دور شو که فریاد غربت ما را نشنوی،
که اگر بشنوی و نیایی …”
سوار اسب قیمتی اش بتاخت رفت ودور شد.
———————————————————
۱-عبیدالله بن حر

 

 

 


majles3مجلس سوم …
“مردی كه صبح امیر بود، شب كسی را نداشت”۱
به آنكه طناب دور گردنش می انداخت، به آنكه به اسیری او را سوار اسب می كرد، به مردی كه تازیانه بالا برده بود تا تنش را سیاده كند، به مردمی كه ایستاده بودند به تماشا،
به هر كسی كه آنجا بود التماس می كرد:
“به حسین(ع) بگویید، مسلم گفت: “نیا! مسلم گفت نیا”.
به زنی كه دلش رحم آمده بود و آبش داده بود، به رهگذرانی كه نمی شناخت، حتی به بچه ها می گفت.
شمشیر بالا برده بودند گردنش را بزنند، به مردمی كه پایین دارالاماره منتظر ایستاده بودند سرش پایین بیفتد التماس می كرد:
“یكی را روانه كنید به حسین بگوید كه نیا”.
———————————————————
۱٫مسلم ابن عقیل

 


 


مجلس چهارم …
“مردی كه سود نداشت۱
“فایده، كلمه ای این همه بی معنی نشده بود كه ظهر آن روز شد”.
مرد گفت: “پسر رسول! با تو عهد كرده بودم تا فایده دارم بمانم”.
پسر رسول نشسته بود كنار تن خونی آخرین نفری كه رفته بود میدان و سر و رویش غرق خاك و عرق بود.
مرد گفت: “تنها دو تن از یارانت مانده اند، پایان معلوم شده”.
پسر رسول چیزی نگفت.
صدای مرد آهسته تر شد: “در ماندن من سودی نیست آقا! بگذارید بروم”.
پسر رسول سر بلند نكرد. فقط گفت:‌ “كاش زودتر رفته بودی”.
لحنش ناگهان نگران شد:
“اسبی نمانده از این سپاه عظیم چه طور پیاده می گذری؟”
از همان جا كه نشسته بود، كنار تن خونی آخرین یار، دید كه مرد سود و زیان، اسبش را پیش تر لابه لای خیمه ها پنهان كرده. دید كه مرد سوار شد و دید كه دور شد….
———————————————————
۱٫ضحاك ابن قیس مشرقی

 

 

 


majles5مجلس پنجم ….
“مردی كه اسم خوبی داشت۱
سر اسب را كه كج كرده بود و بی صدا از فاصله دو سپاه گذشته بود،
فكر كرده بود كه خیلی خوب اگر پیش برود می بخشندنش و می گذارند با بقیه هفتاد و دو نفر بجنگد … وقتی هم می گفتند:”خوش آمدی! پیاده شو، بیا نزدیك!”
نتوانست. یاد این افتاد كه آب را خودش سه روز پیش، رویشان بسته.
گفت: “سواره می مانم تا كشته شوم”.
می خواست چشم تو چشم نشوند.
اصلا حساب این را نكرده بود كه بیایند سرش را بگیرند روی زانو، خون های روی پیشانی اش را پاك كنند. باز دلشان راضی نشد.دستمال خودشان را ببندند دور سرش. در خواب هم نمی دید بهش بگویند:
“آزاد مرد، مادرت چه اسم خوبی رویت گذاشته است”.
———————————————————
۱٫حر ابن یزید ریاحی

 

 

 


majles6مجلس ششم …
مردی كه دست هایش را باز كرد۱ …
امام تازه تكبیر گفته بودند كه تیر به پاهای سعید خورد.
ایستاده بود پیش رو و دست ها را دو طرف تن باز كرده بود.
“به خدا قسم اگر بگذارم به حسین در نماز تیر بزنید.”
حمد می خواندند كه تیر به شكمش خورد.
ركوع رفته بودند كه دست هایش،
سجده رفته بودند كه سینه اش،
سجده دوم بود كه دست دیگرش،
تشهد می خواندند كه چشم هایش،
سلام می دادند كه فرو افتاد….
———————————————————
۱٫ سعید ابن عبدالله الحنفی

 

 

 


majles7مجلس هفتم …
“مردی كه گونه های سیاهی داشت …۱
آزادش كرده بودند كه جانش را بردارد و هر كجا خواست برود. كوفه یا مدینه. غلام سیاه اما نرفت. ماند. خون از همه زخم هایش بیرون می ریخت. آخرین نفس ها بود. تنش آرام آرام سرد می شد كه صورتش نا گهانی گرم شد. به زحمت چشم باز كرد. گونه امام چسبیده به گونه سیاه او.
بریده بریده گفت: “خوشبخت تر از من كسی هست؟”.
و چشم بست.
———————————————————
۱٫اسلم ابن عمرو

 

 

 


majles8مجلس هشتم …
“مردی كه راه رفتنش قشنگ بود …۱
صدای شمشیرش می آمد، صدای تاخت اسب و زمزمه شعری كه می خواند.
“این مبارزه، جوهره مردان را آشكار میكند. این مبارزه، ادعا را از حقیقت جدا می كند”.
نفس ها حبس بود. جوان های خویشاوند، سر لای زانو ها پنهان كرده بودند تا فریادی را كه در راه بود نشنوند.
جوان ها، نیمه شب، دور از چشم بزرگتر ها رفته بودند بیابان، با هم پیمان بسته بودند، پیش از علی اكبر (ع) بروند….
می دانستند كه هر زخم تن علی، پدرش را تكه تكه می كند …
اما مگر پدر و پسر گذاشته بودند.
علی گفته بود: “من باشم و شما بروید؟” 
پدر گفته بود: “اول علی! فقط قبل رفتن چند قدم پیش رویم راه برود”.
———————————————————
۱٫سبط اكبر، حضرت علی اكبر (ع)
و حسین (ع) بر بالین او بلند گریست و تا آن زمان کسی گریه اش را نشنیده بود.

 

 

 


majles9مجلس نهم …
“مردی كه حساب بلد نبود …”

می شد تشنه از سر شط بلند نشود.
وقتی گفتند: “آب بیاور” می شد سیاهی هایی كه دو سوی نهر، پشت درخت ها بودند بشمارد و حساب كند كه نمی شود.
شب پیش كه فامیل هایش در سپاه یزید، پنهانی امان نامه آوردند، می شد كمی فكر كند قبل از اینكه سرشان داد بزند:”می گویید من در امانم، پسر فاطمه (س) در امان نیست؟”.
زیرك و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.
پرچم را برای همین داده بودند دستش. می شد به او تكیه كرد.
فقط پای برادرش كه به میان می آمد …
———————————————————
۱٫ عباس ابن علی ابن ابیطالب (ع)

 


majles10مجلس دهم … لا یوم کیومک یا اباعبدالله …

مردی كه می رفت
و
زنی پشت سرش داد می زد:
آرامتر برو پسر زهرا!
ظهر بود.
یكی بود و
هیچ كس نبود ….

 

فهرست