امام علیه السلام بعد از اقامه نماز، روی به اصحاب خویش كرد و فرمود: «ان الله تعالی اذن فی قتلكم و قتلی فی هذا الیوم فعلیكم بالصبر و القتال…ـ امروز خداوند به قتل شما و من اذن داده است؛ پس بر شماست صبر و قتال… صبر، ای بزرگ زادگان، {چرا} كه مرگ نیست جز گذرگاهی كه شما را از سختی و شدّت و رنج، به بهشت‌های وسیع و نعمت‌های دائم می‌رساند. كیست كه نخواهد از زندانی تنگ به كاخی بزرگ منتقل شود؟ و اگرچه مرگ بر دشمنان شما آن‌گونه است كه كسی از كاخی وسیع به زندانی تنگ انتقال یابد. پدرم از رسول الله مرا حدیث گفته است كه:… الدنیا سجن المؤمن و جنه الكافرـ دنیا زندان مؤمن و بهشت كافر است، و مرگ پلی است كه آنان را به بهشت‌شان می‌رساند و اینان را به جهنم‌شان.» صبح‌گاه، چون شب به تمامی برچیده شد و انبوه لشكریان عمرسعد كه نظم گرفته بودند تا به سراپرده آل‌الله حمله برند ظاهر شد، امام دست به آسمان برداشت و گفت: «الهی، تویی كه در دلتنگی‌ها تنها به تو روی می‌آورم و تویی كه در شداید تنها به تو امید می‌بندم و تویی‌ كه در آن‌چه بر من نازل می‌شود، پشتوانه و سلاح من بوده‌ای. چه بسیار روی نمود همومی كه قلب در آن به ضعف می‌گراید و حیله بریده می‌شود و دوست كناره می‌گیرد و دشمن زبان به شماتت می‌گشاید، و من با اشتیاقی كه مرا از غیر تو باز می‌داشت، كار را به تو واگذار كردم و شكوِه پیش تو آوردم و تو آن غصه‌ها را زدودی و گره از كار فروبسته من گشودی و مرا كفایت كردی. پس تویی ولیّ همه نعمت‌ها و منتهای همه رغبت‌ها.» سخنان امام و یارانش، پیش از آغاز جنگ، نسیمی بهاری است كه بر دیار مردگان می‌وزد، شاید در آن میان هنوز هم باشند خفتگان نیمه جانی كه به خواب زمستانی فرورفته‌اند: «ای مردم! گفتار مرا بشنوید و شتاب نكنید تا شما را موعظه كنم، كه این حق شما بر عهده من است، و تا آن‌كه عذر خویش را بیان كنم. پس اگر درباره من جانب انصاف گرفتید كه سعادتمند شده‌اید و اگرنه، رأی خود و شركای خویش را برهم نهید و آن‌گاه كه دیگر نشانی از تردید در خود نیافتید، بی‌درنگ به من بپردازید و كار را یك‌سره كنید و بدانید كه ولی من خدایی است كه قرآن را نازل كرده و صالحین را در كَنَف ولایت خویش می‌گیرد.» و چون سخن امام به این‌جا رسید، صدای اهل حرم كه گوش سپرده بودند، به شیون بلند شد…
«ای زنان و دختران بنی هاشم، آرام باشید كه گریه بسیاری در پیش خواهید داشت، تا آن‌جا كه چشمه‌های اشك بخشكد و جز خون در حدقه چشم، نگردد.» «ای بندگان خدا، تقوا پیشه كنید و از دنیا برحذر باشید كه اگر دنیا به كسی وفا كند و یا كسی در آن باقی بماند، انبیا برای بقا سزاوارترند ـ شایسته‌تر برای رضایت و راضی‌تر به قضا. اما هرگز! كه خداوند دنیا را برای فنا آفریده است؛ تازه‌هایش به كهنگی می‌گراید و نعمت‌هایش به زوال، و شادی‌هایش به تیرگی؛ منزل‌گاهی است پر فراز و نشیب و خانه‌ای است ناپایدار… و چون این‌چنین است، زادراه سفر برگیرید و بهترین زادراه تقواست: واتقوا الله لعلكم تفلحون .» «ای مردم، آفریدگار تعالی دنیا را آفرید تا خانه فنا و زوال باشد و دم به دم بر اهلش دیگرگون شود. این‌‌چنین، مغرور و فریفته است آن كه بدان غره شود و شقی است آن كه مفتون آن گردد. زنهار! نفریبد شما را، كه می‌بُرد رشته امید آن را كه به اوتكیه كرده است و دست طمع آن را كه در او طمع ورزیده. و اكنون شما بركاری گرد آمده‌اید كه خشم خدا را بر شما برانگیخته و چهره كَرَمش را ازشما بازگردانده و شما را سزاوار انتقامش ساخته است. چه خوب ربی است آفریدگار ما و چه بد بندگانی هستید شما كه اقرار به طاعت كرده‌اید و ایمان به رسالت محمد آورده‌اید، اما اینك همان شما، به سوی اهل بیت و عترت او خزیده‌اید تا آنان را به قتل برسانید. این شیطان است كه بر شما سیطره یافته است و ذكر خداوند عظیم را از خاطرتان برده. پس ننگ بر شما و برآن‌چه اراده كرده‌اید! اِنّا للّهِ وَانّا اِلَیْهِ راجِعُونَ هؤُلاءِ قَوْمٌ كَفَرُوا بَعْدَ ایمانِهِمْ فَبُعْداً لِلْقوم الظّالِمینَ.» «ای مردم، نخست مرا بشناسید كه كیستم، آن‌گاه به خود آیید و خویشتن را ملامت كنید، و بیندیشید كه آیا بر شما رواست قتل من و هتك حرمت من؟ آیا من فرزند دختر پیامبر شما نیستم؟ آیا من فرزند وصی و پسرعم او نیستم كه پیش از همه به خدا ایمان آورد و پیش از همه رسولش را درآن‌چه از جانب آفریدگار آمد تصدیق كرد؟ آیا حمزه سیدالشهدا عموی پدر من نیست؟ آیا جعفرطیار عم من نیست؟ آیا این گفته رسول خدا درباره من و برادرم به شما نرسیده است كه این دو، سرور جوانان بهشتی‌اند؟ اگر هست، بدانید من درآن‌چه می‌گویم بر حقم و به خدا سوگند دروغ نگفته‌ام از آن روز كه دانسته‌ام خشم خداوند اهل دروغ را می‌گیرد و آنان را به تازیانه همان دروغ می-زند. و اگر مرا تكذیب می‌كنید، هستند هنوز كسانی كه می‌توانند شما را از آن‌چه گفتم خبر دهند. از جابر بن عبدالله انصاری بپرسید، از اباسعید الخدری، از سهل بن سعدالساعدی، از زید بن ارقم و انس بن مالك بپرسید تا با شما بازگویند كه این حدیث را درباره من و برادرم از رسول خدا شنیده‌اند. آن‌گاه، در این گفته حاجزی است كه شما را از قتل من باز می دارد.»
شمر بن ذی الجوشن كه امیر لشكر چپ بود، فریاد زد: «خداوند را با شك پرستیده است آن‌كه بداند تو چه می‌گویی؟» حبیب بن مظاهر پاسخ گفت: «تو خداوند را بر هفتاد جانب شك و شبهه پرستیده‌ای و من گواهم كه تو در آن‌چه گفتی صادقی و هیچ از سخنان او در نمی-یابی، چرا كه خداوند بر قلب تو مهر زده است.» امام حسین ادامه داد: «و اگر در آن گفته تردید دارید،‌ آیا در این‌كه من فرزند رسول الله هستم نیز شكی هست؟ كه به خدا در فاصله میان مشرق و مغرب عالم، جز من، نه در میان شما و نه در میان غیر شما كسی نیست كه فرزند دختر پیامبر باشد. وای برشما! آیا مرا به طلب قتلی كه از شما كرده‌ام گرفته‌اید؟ و یا به تلافی مالی كه از شما هدر داده‌ام؟ و یا به قصاص جراحتی كه بر شما وارد كرده‌ام؟ كدام یك؟»
امام لحظه‌ای سكوت كرد و آن‌گاه ادامه داد: «ای شَبَث بن رِبعی، ای حَجّار بن اَبجَر، ای قیس بن اشعث، ای یزید بن حارث! آیا این شما نبودید كه برای من نوشتید بیا كه هنگام درو رسیده است، میوه‌ها سرخ شده است و باغ‌ها سبز و كِیل‌ها لبریز و تو بر لشكریانی وارد خواهی شد كه برای تو تجهیز شده‌اند؟» آن‌ها پاسخی نداشتند جز آن‌كه به دروغ انكاركنند. و قیس بن اشعث برای آن‌كه رسوایی خویش را در برابر عمرسعد بپوشاند فریادكرد: «چرا به حكم پسر عمت یزید گردن نمی‌نهی، كه از آنان به تو جز آن‌چه دل‌خواه توست نخواهد رسید…» وامام او را پاسخ گفت: «تو برادر همان كسی هستی كه مسلم را به دارالاماره عبیدالله بن زیاد كشاند. آیا از بنی هاشم خون مسلم بن عقیل تو را بس نیست كه بیشتر از آن می‌خواهی؟ لا والله، من نه آنم كه دست ذلت در دست بیعت آنان بگذارد و نه آن‌كه چون بردگان از مصاف آنان بگریزد.»
لاوالله! و این «لا والله» منشور آزادگی حزب الله است. آن‌گاه امام همان مباركه‌ای را تلاوت فرمود كه موسی در برابر فرعونیان: و انی عذت بربی و ربكم ان ترجمون ؛ عذت بربی و ربكم من كل متكبر لا یومن بیوم الحساب …
راوی
اكنون امام در برابر تاریخ ایستاده است و به صفوف لشكریان دشمن كه هم‌چون سیل مواج شب تا افق گسترده است، می‌نگرد. به عمرسعد در حلقه صنادید كوفه چه باید گفت؟ وا اسفا كه كلام را از حقیقت جز نصیبی اندك نیست،‌ و از آن بدتر، سیمرغ بلند پرواز دل را بگو كه اسیر این قفس تنگ و بال‌های شكسته است. چه روزگار شگفتی! مردی با بار عظیم مظهریت حق، اما… با چهره‌ای انسانی چون چهره دیگران و جثه‌ای كه از دیگران بزرگ‌تر نیست.
عجبا، این یوسف زمانه چه زیباست! اما این زیبایی را چه سود، آن‌گاه كه جهلا او را آیینه خویش می‌بینند و در او نیز آن‌گونه نظرمی‌كنند كه در خویش… وا اسفا!یعنی هیچ راهی وجود ندارد كه آنان حقیقت وجود او را دریابند؟ شمسی است كه غروب خویش را در این سیل مواج شب می‌نگرد و انتظار می‌كشد تا در شفق خون خویش غروب كند. اما كدام غروب، وقتی‌كه نور جهان هر چه هست از مصباح وجود او منشأ می‌گیرد؟
عجبا! مردی كه قلب خلقت است بر سیاره‌ای كه قلب آسمان است ایستاده و همه عالم تكوین را با جذبه عشق خویش به سوی كمال می-كشاند… اما با چهره‌ای چون چهره دیگران و جثّه‌ای كه بزرگ‌تر نیست .
عجبا! ظاهر، گواه صادق باطن است، اما ببین كه در میانه این نسبت‌ها چگونه حقیقت گم می‌شود! و در این گم‌گشتگی و حیرت‌زدگی نیز سرّی است كه اهل سرّ می دانند و لاغیر.

عجبا! شمس را ببین كه در آیینه نظر كرده است و این آیینه است كه انا الشمس می‌كند. وای بر شما ای شوربختان! این حسین است، این خامس آل كساست، آن كسا كه كسای عصمت و رحمت است، آن كسا كه كسای مظهریت حق است و ببین آن‌جا كه جبرائیل را بار نمی‌دهند كجاست! و تو ای خاكستر گم شده در باد هلاكت! تو خود را با او برابرنهاده‌ای؟ این حسین است، سر مستودع فاطمه! همان كه خونش خون خداست و اگر بریزد، همه عالمِ تكوین به انتقام بر خواهد خاست. این حسین است، همان كه خورشید خلافت انسان از افق خون او طالع خواهد شد. ای شوربختان! نیك بنگرید كه چه می‌كنید و در برابر كه ایستاده‌اید! مگذارید كه خون خدا با دستان اختیار شما بریزد! فریب مكر لیل و نهار را مخورید! این حسین است، غایت آفرینش كون و مكان، اگر چه چهره‌ای دارد چون چهره شما و جثه‌ای دارد كه از شما بزرگ‌تر نیست. فریب چشمان ظاهربین را مخورید و طلعت شمس را در عمق آسمان چشمانش بنگرید و كرامت خدا را در روحش بیابید. این حسین است… عمامه رسول الله را بر سر دارد و زره‌اش را بر تن، ردایش را بر دوش و شمشیرش را به دست و هنوز نیم قرنی بیش از رحلت رسول خدا نگذشته است.
آن‌گاه امام خواست تا بار دیگر با آنان سخن بگوید. رحمت او، رحمت رب العالمین است و پناه بر خدا از اندیشه‌ای كه درباره حسین جز این بیندیشد!… اما آنان هلهله كردند و اجازه سخن به او ندادند.
راوی
دنیا صراط آخرت است و در آن، هر كسی با رشته حب به امام خویش بسته است. یكی چون شمر بن ذی الجوشن، كه امام كفر است، پیش می‌افتد و آنان را به دنبال خویش می‌كشاند؛ نه با رشته جبر، كه از سر اختیار. چه سرّی است درآن‌كه آرای اهل كفر متشتت است، اما ملت واحدی دارند؟ آن‌ها را یكایك هرگز این جرأت نیست، اما چون با هم شوند و جسورِ تهی مغزی چون شمر نیز میان‌دار شود، بیا و ببین كه چه می‌كنند! شرك همواره با تفرقه ملازم است، اما جلوه‌های فریب دنیا، آنان را چون لاشخورهایی كه بر یك جنازه اجتماع كنند، بر جیفه-های بی‌مقدار شهوت و غضب گرد می‌آورد. اما بندگان شهوت اگر هم به امارت رسند، خود كم‌تر امیری می‌كنند تا اطرافیان. ضعف نفس و جهالت، بندگان شهوت را نیز به استخدام ارباب غضب می‌كشاند.
امام فریاد كرد: «وای برشما! چه بر شما رفته است كه سكوت نمی‌كنید تا سخنم را بشنوید، حال آن‌كه من شما را به سَبیلِ الرَّشاد می-خوانم و آن كه مرا اطاعت كند از هدایت یافتگان است و آن كه عصیان ورزد، از هلاك شدگان. و اینك همه شما بر من عصیان كرده‌اید و قولم را نمی‌شنوید، چرا كه گناه، باران عطیّات خدا را بر شما بریده است و شكم هاتان از حرام پر شده و خداوند قفل بر دل‌هاتان زده است. وای برشما! چرا سكوت نمی‌كنید؟! چرا گوش نمی‌سپارید؟…» سخن چون بدین‌جا رسید، ‌آنان یكدیگر را به ملامت گرفتند و گرداب سكوت یك‌باره همه صداها را درخود بلعید. جماعتی مانند آنان هم‌چون گوسفندهایی ابله چشم به یك‌دیگر دارند و طعمه‌های گرگ فتنه غالباً همینانند. برقی از غضب خدا چون صاعقه فرود آمد و زمین را لرزاند و باران سرازیرشد… اما باران را در خارستان كویری دل‌های مرده چه سود؟ امام به خشم آمده است و سخنانش صاعقه‌ای است كه زمین را به تازیانه آتش گرفته است. چه سرهایی كه به زیر افتاده است و چه دل‌هایی كه از خوف می‌لرزد! اما آنان كورموش‌هایی هستند كه از خوف رعد به اعماق تاریك سوراخ‌هایشان پناه می‌آورند و می‌گریزند. خشم امام، خشم خداست، اما این نه آن خشمی است كه بلا را نازل كند، خشمی است كه پدران مهربان با فرزندان گستاخ خویش دارند آن‌گاه كه از همه لطایف الحیل مأیوس شده‌اند. امام هنوز پرهیز دارد از آن‌كه شمشیر را در میان نهد. جنگ هنگامی درگیر می‌شود كه تمییز حق از باطل به تمامی انجام شده باشد. هنوز حُر و سعد و ابوالحتوف در میان این جماعتند. شاید تازیانه صاعقه صخره‌های سخت قلب‌هایشان را بشكافد و چشمه‌ای از اشك بیرون بجوشد. مگر صخره‌ای هم هست كه از سینه‌اش راهی به آب‌های زلال زیرزمین نباشد؟ مگر چشمی هم هست كه نگرید؟ مگر قلبی هم هست كه با گریه پاك نشود؟ «… سیاه باد رویتان كه شمایید طاغوت‌های امت! شمایید احزابی كه چون شجره خبیثه ریشه در خاك ندارند؛ شمایید آنان كه حبل‌المتین قرآن را رها كرده‌اند و اكنون دیگر رسیمانی نمی‌یابند كه آنان را از چاه گمراهی بیرون كشد؛ شمایید اخلاط سینه شیطان كه بیماری‌های سیاه را در زمین پراكنده می-دارید؛ شمایید مجمع گناهان و تحریف كنندگان قرآن؛ شمایید آنان كه شعله نوربخش سنت‌ها را خاموش می‌خواهند؛ شمایید قاتلین فرزندان انبیا و هالكین عترت اوصیا؛ شمایید آنان‌كه زنازادگان را به نسب می‌رسانند و مؤمنین را آزار می‌كنند؛ شمایید فریاد ائمه مستهزئین، آنان كه قرآن را تكه تكه كرده‌اند و از آیات، بعضی را پذیرفته‌اند و بعضی را رها كرده‌اند… شمایید كه معتمد ابن حرب و شیعیانش هستید و لكن ما را تنها رها می‌كنید، كه والله، خذل و بی‌وفایی در میان شما خوبی است پسندیده كه عروق‌تان بر آن استواری یافته، ساقه‌ها و شاخه‌های شجره وجودتان آن را به ارث برده، دل‌هاتان با آن رشد كرده و سینه‌هاتان از آن مستور است. شما به شجره خبیثه‌ای می‌مانید كه میوه‌اش گلوگیر باغبان، اما در كام غاصبش شیرین باشد… هان! لعنت خدا بر پیمان شكنانی كه سوگند پیمان خویش را بعد از توكید می‌شكنند، حال آن‌كه شما خدا را بر كار خود كفیل گرفته بودید. و شما، والله، همان پیمان‌شكنانی هستید كه در قرآن مذكور افتاده است. بدانید كه ابن زیاد، آن زنازاده ای كه پدرش نیز زنازاده است، مرا به این دو راهی كشیده كه یا شمشیر و یا ذلت. و هیهات منا الذله ؛ دور است از ما ذلت كه خدا و رسولش و مؤمنین و نیز دامن‌های پاك و طاهر مادران، دماغ‌های غیرت‌مند و نفوس پدران، ابا دارند از آن‌كه ما طاعت لئیمان را بر قتل‌گاه بزرگواران ترجیح دهیم. اكنون زنهار كه من از عهده همه آن‌چه در مقام عذر و انذار بر گرده داشتم برآمده‌ام و اكنون، هر چند با قلت یاران و خَذلان یاوران، برای جنگ آماده‌ام.» آن‌گاه امام دست‌های بلند خویش را بر آسمان برافراشت و گفت: «خدایا، فطرت باران را بر آنان حبس كن و آنان را همانند قوم یوسف به قحط سال‌هایی هم آن‌چنان گرفتار كن و بر سرشان آن غلام ثقفی را مسلط كن كه از كاسه‌های تلخ ذلت سیراب‌شان كند و در میان آنان كسی را باقی نگذارد جز آن كه در برابر قتلی به قتل برساند و یا در برابر ضربتی، ضربتی زند و این‌چنین، انتقام من و دوستانم و اهل بیت و شیعیانم را از اینان بازستاند، كه ما را تكذیب كردند و واگذاشتند، و تویی آفریدگار ما كه بر تو توكل می‌كنیم و صیرورت ما به جانب توست.»
راوی
بحر مسجور غضب خداوندِ منتقم در التهاب اشتعال است و هنوز خون سیدالشهدا علیه السلام بر قتل‌گاه جاری نشده، بال‌های سیاه نفرین، همانند سایه‌ای ضخیم، آسمان مدینه و مكه و كوفه و شام را از نگاه كرم و رحمت خدا پوشانده‌اند. آه! این خداست كه چهره صبر از امت محمد صلی الله علیه و آله پوشانده و باطن غضب خویش را آشكار می‌كند. آه از آن هنگام كه عالم خلقت یك‌سره بر انتقام خون به ناحق ریخته حسین قیام كند، كه او وارث خلافت انسان كامل است و انسان كامل، دایره‌دار طواف تسبیحی عالم وجود. آه از آن هنگام كه عالم خلقت یك‌سره بر انتقام خون به ناحق ریخته حسین قیام كند!… گاه هست كه این درد، آن همه گلوگیر می‌شود كه دل به آرزویی محال می-گراید كه: ای كاش حق بی‌حجاب جلوه می‌كرد تا این فرومایگان در می‌یافتند كه شب سیاه غفلت‌شان تا كجا گسترده است و چه جهنمی در قلب‌شان می‌جوشد ومی‌خروشد و چه گرداب موحشی آنان را به ورطه‌های عدمی هلاكت می‌كشاند؛‌ اما عقل نهیب می‌زند كه ای آرزومند، دل به محال مسپار! حق بی‌حجاب در جلوه است، تو چرا این‌گونه سخن می‌گویی؟ حجاب تویی و منم… و گرنه، سبحان الله! حق درعرصه كبریایی خویش از این گمان‌ها مبرّاست. تو نیز ربّ ارنی بگو، آن‌چنان كه موسی گفت، تا باب لن ترانی بر تو نیز گشوده شود و ببینی كه عالم سراپا حجاب است، اگرچه جمال حق از این حُجب مبرّاست. باب لن ترانی، دروازه عالم صَعق است. موسی شو تا لن ترانی بشنوی و خَرَّ موسی صَعِقاً در شأن تو نازل شود، اگرنه، این‌جا عالم آفاق است و شمس خلقت از افق این حجاب‌ها سر زده است. عقل نهیب می‌زند كه ای آرزومند، بیدار شو! دنیا صراط آخرت است، و اگر تو را چشم بود می دیدی قیامتت را كه در این عرصه برپا شده است! اگر این‌جا با حسینی، آن‌جا نیز با حسینی و اگر این‌جا با یزید، نیك بنگر، آنك یزید است كه تو را به سوی جهنم امامت می‌كند. عقل نهیب می‌زند كه ای آرزومند، این آرزو كه كاش حق بی‌حجاب در دنیا جلوه می‌كرد، یعنی ای كاش دنیا خلق نمی‌شد! نفرین امام مستجاب شد، اما تحقق تكوینی آن از آن دم كه خون او بر زمین كربلا بچكد آغاز خواهد شد؛ فرشتگان در انتظارند.
ناگهان امام فرمود: « كجاست عمرسعد؟ او را به نزد من بخوانید.»
راوی
چه پیش آمده؟ مگر امام هنوز از این شوربخت امید نبریده است؟ امام در مرداب وجود عمرسعد در جست وجوی كدام نشانه از دریاست؟ عمرسعد فرزند سعد ابی وقاص فاتح قادسیه است و در مكتب آن‌چنان پدری، بیش از آن آموخته است كه امام را و منزلت آسمانی او را نشناسد. اما از یك سوی… این جذبه شیطانی آمیخته با خوف! نخست عمربن سعد دل به محال سپرده است كه شاید بتواند دنیا و آخرت را با هم جمع كند و این توهّم شیطانی همه آن كسانی است كه دین را می‌خواهند اما نه به آن بها كه دل از دنیا ببرند. آنان با خدا مكر می‌ورزند و مكر شب و روز نیز با آنان همراه می‌شود… اما مگر می‌توان با خود مكر كرد؟ پس باید زبان صدق آن مذكِّر درونی را هم برید تا در این عشرت‌كده غفلت گستاخی نكند. و مگر آن مذكَّر درونی كیست؟ آیا او را نمی‌توان فریفت؟ عقل تا آن‌جا عقل است كه آن پیوند ازلی را نبریده باشد. اما این فانوس را كه نمی‌توان در طوفان خشم و جاه طلبی آویخت. آینه زنگار گرفته كه دیگر آینه نیست. عقل محجوب در حجاب ظلمت گناهان كه دیگر عقل نیست، وهم است. از تو كبكی می سازد ابله كه چون سر در برف‌های غفلت خویش فرو بردی، بینگاری كه كسی نیز تو را نمی‌بیند:… نسوا الله فانساهم انفسهم . «ولایت بلاد گرگان و ری»! شیطان جاذبه‌های دنیایی را زینت می‌دهد تا آدمی‌زاده را بفریبد… اما این فریب در نفس توست. شیطان تنها آن‌چه را كه در نفس توست زینت می‌بخشد. سلطنت او تنها بر اغو شدگان خویش است و اغواشدگان شیطان، فراموشیانِ دیار وهمند كه اعمال‌شان با صورت‌هایی خیالی بر آنان جلوه می‌كند؛ سرابی با كاخ‌های خضرا، دژهایی هوش‌ربا، جناتی معلق بر آبگینه‌ها و پریانی غمّاز… خوابی كه جز با دمیدن در ناقور مرگ شكسته نمی‌شود.
فریاد انذار امام در همه عرصات تاریخ می‌پیچد و همه اهل صدق را گرد می‌آورد، اما عمرسعد دیگر خود را رها كرده است. عمرسعد سر در گریبان غفلت فرو برده بود و از هشیاران نیز می‌گریخت، مبادا كه او را به خود بیاورند. لاجرم امام از دور او را مخاطب گرفت و فریاد زد: «یا عمر، آیا كمر به قتل من بسته‌ای به زعم آن‌كه ابن زیاد ولایت ری و گرگان را به تو بسپارد ؟ والله كه گوارای تو نخواهد شد؛ هرگز! این عهدی است معهود در كتاب قضای الهی كه با تو باز می‌گویم. هرچه می‌خواهی بكن كه بعد از من نه به دنیا و نه به آخرت رنگ خرسندی نخواهی دید. گویا می‌بینم سرِ تو را كه چگونه بر نیزه رفته است و بچه‌ها آن را در میان خویش هدف گرفته‌اند و بدان سنگ می‌پرانند.» اما عمرسعد مرده‌ای است كه با دم مسیحا نیز زنده نمی‌شود. غضب‌ناك، روی از امام بازگرداند و به یارانش ندا در داد كه: «پس معطل چه هستید؟ همه با هم به او حمله برید كه یك لقمه بیش نیست.»
راوی
ای وای از لقمه‌های گلوگیر دهر! دهر هرگز بر مراد سفلگان نمی‌چرخد. این مكر لیل و نهار است كه ما را می‌فریبد تا در دهر طمع بندیم… امر در دست آن جلیل است كه جز مشیّت مطلقه‌ي او، اراده‌ای در جهان نیست.
پنج سال بعد، مرگ خواب سنگین عمرسعد را شكست آن‌گاه كه در بستر چشم باز كرد و «كیسان تمّار» ( رئيس شرطه‌های مختار ثقفی) را بالای سر خویش دید، با خنجری آخته… هذا رأس قاتل الحسین ـ این سر بریده قاتل حسین بن علی است كه بر فراز نیزه افراشته‌اند تا طفلان كوفی آن را با سنگ نشانه بگیرند… و بعد از این، آیا هنوز هم كسی در این انگار مانده است كه با خدا مكر ورزد و دنیا و آخرت را با هم گرد آورد؟
راوی
آری، این انگاره‌ای است كه شیطان دین‌داران را به آن می‌فریبد. روزها و شب‌ها می‌گذرند و او می‌پندارد كه فراموشش كرده‌اند… اما در زیر آسمان مگر جایی هم هست كه از چشم مرگ پنهان باشد؟ هذا رأس قاتل الحسین ؛ هذا رأس قاتل الحسین علیه السلام .
آن‌گاه حسین بن علی علیه السلام فرمود: «قوموا یا ایها الكرام… ـ برخیزید ای كرامت‌مندان به سوی مرگی كه از آن گریزی نیست. و این تیرها پیك‌های مرگ است كه از جانب این قوم می‌آیند. اما والله، بین شما و بهشت رضوان و جهنم فاصله‌ای نیست مگر همین مرگ، كه شما را به بهشت‌تان می‌رساند و اینان را به دوزخشان… رسول الله مرا فرموده است: پسرم، روزی بر تو خواهد رسید كه لاجرم به سوی عراق كشیده خواهی شد، به سرزمینی كه بسیاری از پیامبران و اوصیای آن‌ها را به خود دیده است، به سرزمینی كه آن را «عمورا» می‌خوانند و در آن‌جا به شهادت خواهی رسید، با همراهيِ‌ جمعی از اصحابت كه در خود از سوزش مَس آهن نشانی نمی-یابند… و این مباركه را تلاوت فرمود كه: قلنا یا ناركونی برداً و سلاماً علی ابراهیم ـ گفتیم ای آتش، بر ابراهیم سرد و سلامت باش. بشارت باد شما را جنگی كه سرد و سلامت خواهد شد بر شما، آن‌چنان كه آتش بر ابراهیم. والله كه چون ما را بكشند بر پیامبرمان وارد خواهیم شد.»
راوی
و از آن روز، دیگر آتش بر یاران حسین سرد و سلامت است و تیرها پیك‌های بشارتی هستند به بهشت. تیرها می‌بارند… تا بین ما و حیات دنیا را، هر چه هست، ببُرند و رشته توكل ما را محكم كنند و ما را به یقین برسانند و سرّ آن‌كه آتش بر ابراهیم گلستان می‌شود نیز یقین است. اگر تو نیز یقین كنی كه آتش بی اذن خالقِ آتش نمی‌سوزاند، بر تو نیز سرد و سلامت خواهد شد.

فهرست