جاهلیت ریشه در درون دارد و اگر آن مشرك بت پرست كه در درون آدمی است ایمان نیاورد،‌ چه سود كه بر زبان لا اله الاالله براند؟ آن‌گاه جانب عدل و باطن قبله را رها می كند و خانه كعبه را عوض از صنمی سنگی می گیرد كه روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف كند… آیا فرزندان ابوسفیان كه به حقیقت ایمان نیاورده بودند، همواره فرصتی می جستند كه انتقام «بدر» را از تیره بنی هاشم باز ستانند؟ اگر اینچنین باشد چه زود آن فرصت بدست آمد! آیا خلافت، ‌مسند خلیفة اللهی انسان كامل است در خدمت اقامه عدل و استقرار حق، یا اریكه قدرت دنیاپرستان دغل باز است كه چون میراثی از پدران به فرزندان منتقل شود؟ چه رفته بود بر امت محمد (ص)‌ كه نیم قرن بعد از رحلت او، زنازاده دغل باز ملحدی چون یزید بن معاویه برآنان حاكم شود؟ مگر نه اینكه خدا فرموده است: ‌ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم؟ چه بود آن تغییر انفسی كه این امت را سزاوار چنین فرجامی ساخته بود؟… معاویة بن ابی سفیان كه این رجعت انفسی را با عقل شیطانی خویش به خوبی دریافته بود، آن‌چه را كه در نهان داشت آشكار كرد و یزید را به جانشینی خویش برگزید و از آن دیار مردگان، جولانگاه كفتارها و لاشخورهای مرده خوار، سخنی به اعتراض برنخاست. اینجا دیگر سخن از خلیفة اللهی و حكومت عدل نیست، سخن از شیخوخیت موروثی قبیله ای است كه بعد از مرگ پدر به فرزند ارشد می رسد. از كوخ كاهگلی پیامبر اكرم‌(ص) تا كاخ خضرای معاویه، ‌از دنیا تا آخرت فاصله بود… با این همه، اگر پنجاه سال پس از آن بدعت نخستین در سقیفه بنی ساعده، این بدعت تازه پدید نمی آمد، كار هرگز بدانجا نمی رسید كه خورشید تاریخ در شفق سرخ عاشورا غروب كند و خون خدا بریزد…. اما دل به تقدیر بسپار كه رسم جهان این است! ساحل را دیده ای كه چگونه در آیینه آب وارونه انعكاس یافته است؟ سرّ آن‌كه دهر بر مراد سفلگان می چرخد این است كه دنیا وارونه آخرت است.

عجبا! «مروان بن حكم بن عاص» كه پیامبر خدا درباره پدرش فرمود: لعنك الله و لعن ما فی صلبك ـ لعنت خدا بر تو و آن كه در صلب توست ـ اكنون به امر معاویه از مردم مدینه برای یزید بیعت می گیرد. عجبا، كار امت محمد به كجا كشیده است! مروان بن حكم به دروغ می گوید: ‌«معاویه در این كار بر سنت ابوبكر رفته است»‌.و تنها واكنشی كه این سخن در مسجد مدینه بر می انگیزد این است كه «عبدالرحمن بن ابی بكر» فریاد می كند: «دروغ می گویی! ابوبكر فرزندان و خویشاوندان خود را كنار گذاشت و مردی از بنی عدی را به زمامداری مسلمانان برانگیخت.»…. ودیگر هیچ. مروان بن حكم در برابراین سخن چه بگوید؟
مورخی كه این سخن را از او نقل كرده ایم نوشته است:
نه عجب اگر مروان بن حكم بن عاص در آن‌چنان جمعی دروغی این‌چنین بگوید، چرا كه در آن روز چهل سال بیش از مرگ ابوبكر می گذشت و مردمی كه مروان برای آنان سخن می گفت در آن روز یا به دنیا نیامده و یا كودكانی نوخاسته بودند كه در این باره چیزی به خاطر نداشتند…
راوی
آیا آنان نمی دانستند كه خلافت امتیازی موروثی نیست كه از پدر به فرزند ارشد انتقال یابد؟ غبار غفلت بر همه چیز فرو می نشیند و آیینه های طلعت نور كور می شوند و رفته رفته یاد خورشید نیز از خاطره ها می رود، و نه عجب اگر در دیار كوران بوزینگان را انسان بینگارند!
اكثریت كامل مردم سنه شصت و یكم هجری قمری كسانی بودند كه در دوره عثمان به دنیا آمده، در پایان عهد علی رشد یافته بودند. اكنون در دوره معاویه، اینان حتی ازتاریخچه زمامداری معاویه در دمشق خاطره ای روشن نداشتند. معاویة‌ ابن بی سفیان ولایت شام را از خلیفه اول گرفته بود واكنون نزدیك به چهل سال ازآن روزها می گذشت.
دركتاب «پس از پنجاه سال» در این باره آمده است:
پنجاه ساله های این نسل پیغمبر را ندیده بودند و شصت ساله ها هنگام مرگ وی ده ساله بودند. از آنان كه پیامبر را دیده و صحبت او را دریافته بودند، چند تنی باقی بود كه در كوفه، مدینه، مكه و یا دمشق به سر می بردند… اكثریت مردم، به خصوص طبقه جوان كه چرخ فعالیت اجتماع را به حركت درمی آورد یعنی آنان كه سال عمرشان بین بیست و پنج تا سی و پنج بود، آن‌چه از نظام اسلامی پیش چشم داشتند، ‌حكومتی بود كه «مغیرة بن شعبه»‌، «سعید بن عاص»، «‌ولید»، «عمروبن سعید» و دیگر اشراف زاده های قریش اداره می كردند، ‌مردمانی فاسق،‌ ستمكار، مال اندوز، تجمل دوست و از همه بدتر نژاد پرست. این نسل تا خود و محیط خود را شناخته بود، حاكمان بی رحمی برخود می دید كه هر مخالفی را می كشتند و یا به زندان می افكندند… آشنایی مردم این سرزمین با طرز تفكر همسایگان و راه یافتن بحثهای فلسفی در حلقه های مسجد ها راه را برای گریز از مسئولیتهای دینی فراخ تر می كرد…{ و بالاخره } هر اندازه مسلمانان از عصر پیامبر دور می شدند، خویها و خصلتهای مسلمانی را بیشتر فراموش می كردند و سیرتهای عصر جاهلی به تدریج بین آنان زنده می شد: ‌برتری فروشی نژادی، گذشته خود را فرا یاد رقیبان خود آوردن، روی در روی ایستادن تیره ها و قبیله ها به خاطر تعصب های نژادی و كینه كشی از یكدیگر…
یك سال پیش از آن‌كه معاویه بمیرد، حضرت حسین بی علی در ایام حج بنی هاشم را از مردان و زنان و موالیان آنها، ‌پسر خواندگان و هم پیمانانشان و نیز آشنایان، ‌انصار و اهل بیت خویش را گرد آوردند و آنگاه رسولانی اعزام داشتند كه: «یك نفر از اصحاب رسول خدا را كه معروف به زهد و صلاح و عبادت است فرومگذارید، مگر آن‌كه همه آنها را در سرزمین مِنی نزد من گرد آورید.» در سرزمین مِنی، در خیمه بزرگ و افراشته آن حضرت، دویست نفر از اصحاب رسول خدا كه هنوز حیات داشتند و پانصد نفر از تابعین گرد آمدند. پس حسین بن علی در میان آنان به پا خاست و پس از حمد و ثنای خدا فرمود: «این طاغی با ما و شیعیان ما آن كرد كه شما دیده اید ودانسته اید و شاهدید… اینك من با شما سخنی دارم كه اگر بر صدق آن باور دارید مرا تصدیق كنید واگر نه، تكذیب؛ واز شما به حقی كه خدا را و رسول خدا را بر شماست و به قرابتی كه با رسول شما دارم، می خواهم كه این مقام و مجلس را و آن‌چه از من شنیده اید، به شهرهای خویش بازبرید و در میان قبایل و عشایر و امانتداران و موثقین خویش بازگو كنید و آنان را به حقی كه برای ما اهل بیت می شناسید دعوت كنید كه من می ترسم این امر فراموش شود و حق از میان برود و باطل غلبه یابد… و الله متم نوره و لو كره الكافرون ـ اگر چه خداوند تحقق نور خویش را هر چند كافران نخواهند، ‌به اتمام می رساند.» آن‌گاه همه آیاتی را كه در شأن اهل بیت نازل شده است فرا خواند و تفسیركرد و از گفتار رسول خدا نیز آن‌چه را كه در شأن ایشان بود سخنی فرو مگذاشت مگر آن‌كه روایت كرد و بر این همه، سخنی نبود مگر آن‌كه صحابه رسول خدا می گفتند: «اللهم نعم، آری خدایا ما این همه را شنیده ایم و بر آن شهادت می دهیم.» و تابعین نیز می گفتند: «‌آفریدگارا، ما نیز این سخنان را از صحابه ای كه مورد وثوق و مؤتمن ما بوده اند شنیده ایم».
«سلیم بن قیس هلالی كوفی» می گوید: «و از جمله آن مناشدات این بود كه پرسید: خدا را، مگر نه اینكه علی بن ابی طالب برادر رسول خدا بود و آن‌گاه كه او بین اصحابش عقد اخوت می بست، ‌او را برادر خویش قرار داد و گفت: انت اخی و انا اخوك فی الدنیا و الاخرةـ تو برادر من هستی و من نیز برادر تو در دنیا و آخرت. آنان حسین بن علی را تصدیق كردند و گفتند:‌اللهم نعم.»…
«خدا را، مگر نه اینكه رسول خدا او را در روز غدیر خم نصب فرمود و بر ولایت امر ندا در داد و گفت كه این سخن مرا شاهدین برای غایبین بازگو كنند؟ گفتند: اللهم نعم. آفریدگارا، ‌آری.»
«و باز حسین بن علی پرسید: خدا را، مگر نه اینكه رسول خدا می گفت هر كه می پندارد كه مرا دوست می دارد وعلی را مبغوض، بداند كه دروغ می گوید؟‌ و از میان جمع كسی پرسید: ‌یا رسول الله و كیف ذلك ـ چگونه این تلازم وجود دارد؟‌ـ و رسول خدا جواب گفت: زیرا كه علی از من است و من از او هستم؛ هر آن‌كه حب او را در دل دارد، ‌به حقیقت من را دوست می دارد و آن كه مرا دوست می دارد، به حقیقت حب خدا در دل اوست و آن‌كه با علی بغض می ورزد، به حقیقت مرا مبغوض داشته است و آن‌كه با من بغض ورزد، به حقیقت بغض خدا راست كه در دل دارد. و آنها گفتند: ‌آری آفریدگارا، شنیده ایم و بر آن شهادت می دهیم. و بر همین پیمان، ‌پیمانی كه با حسین بن علی بسته بودند پراكنده شدند تا این همه را در میان قبایل و عشایر و امانتداران و موثقین خویش بازگو كنند.»
یك سال بعد معاویه مرد و یزید سلطنت خویش را از مردم بیعت گرفت.
راوی
كجا رفتند آن تابعین و صحابه ای كه با حسین بن علی در مِنی بر ادای امانت،‌ پیمان تبلیغ بستند؟ آیا این هفتصد تن حق این مناشدات را آن-گونه كه با حسین عهد بسته بودند، در شهرها و در میان قبایل خویش ادا كرده اند؟ اگر اینچنین بوده،‌ پس آن احرار حق پرست كجا رفته اند؟ آیا در میان آن فراموشیان عالم اموات جز آن هفتاد و چند تن، زنده ای نمانده است كه امام را پاسخ دهد؟‌ آیا جز آن هفتاد وچند تن در آن دیار، ‌مردی كه مردانه بر حق پای فشرد باقی نمانده است؟
معاویه در شب نیمه رجب سال شصتم هجری مرد و خلافت مسلمین همچون میراثی قبیله ای به فرزند ارشدش یزید بن معاویه انتقال یافت. او «ولید بن عتبه بن ابی سفیان» را كه از جانب معاویه حاكم مدینه بود مأمور داشت تا برای او از حسین بن علی «عبدالله بن عمر» و «عبد الله بن زبیر» بیعت بگیرد. «ابن شهرآشوب»‌ نام «عبدالرحمن بن ابی بكر»‌ را نیز بر این نامها افزوده است. حال آنكه در منابع دیگر، نامی از او به میان نیامده.
عمر بن خطاب و زبیر دو تن از مشهورترین صحابه رسول خدا بودند، اما سرپیچی فرزندان آنان از بیعت با یزید نه از آن جهت بود كه دو داعیه دار حق و عدالت باشند؛ اگر اینچنین بود، ‌می بایست كه در وقایع بعد، آن دو را در كنار حسین بن علی بیابیم. اما عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر هیچ یك نگران عدالت و انحراف خلافت از مسیر حقه خویش نبودند؛ آن دو داعیه دار نفس خویش بودند، و امام نیز با آگاهی از این حقیقت، حتی برای لحظه ای با آنان در یك جبهه واحد قرار نگرفت، حال آن‌كه عقل ظاهری اینچنین حكم می كند كه امام حسین برای مبارزه با یزید، مخالفین سیاسی او را در خیمه حمایت خویش گرد‌آورد… و آنان كه عقل شیطانی معاویه و شیوه های سیاسی او را می ستودند، پر روشن است كه حسین بن علی را نیز همانند پدرش به باد سرزنش خواهند گرفت. اما چه باك، سرزنش و یا ستایش اصحاب زمانه ما را به چه كار می آید؟ اگر راه روشن سید الشهدا به اینچنین شائبه هایی از شرك آلوده می شد، چگونه می توانست باز هم طلایه دار همه مبارزات حق طلبی در طول تاریخ باقی بماند؟ ولید بن عتبه كه از جانب فرزند خلیفه دوم اضطرابی نداشت، كار را بر او چندان سخت نگرفت. تقاعد عبدالله بن عمر نمی توانست خطرناك باشد، چرا كه او با علی بن ابی طالب نیز بیعت نكرده بود… اما عبدالله پسر زبیر، او از آن جربزه شیطانی كه برای فتنه انگیزی لازم است بهره مند بود، ‌اگر چه او هم داعیه دار حق و عدالت نبود و برای كسب قدرت مبارزه می كرد. مورخین درباره ولید بن عتبه گفته اند كه او دوستدار عافیت و سلامت بود و از جنگ پرهیز داشت و بر مقام و منزلت امام حسین بیش از آن واقف بود كه بتواند با ایشان آن‌چنان رفتار كند كه یزید بن معاویه می خواست، یزید نیز ولایت مدینه را به جای او به «عمرو بن سعید بن عاص» سپرد. عبدالله بن زبیر شب شنبه، بیست و هفتم رجب، از مدینه گریخت و هر چند ولید مردی از بنی امیه را همراه با هشتاد سوار در تعقیب او گسیل داشت، اما عبد الله توانست كه از راه های غیر متعارف خود را به مكه برساند و از بیعت با یزید سر باز زند.
عبد الله بن زبیر كه بود؟
عبد الله فرزند زبیر و «اسماء»‌(دختر ابوبكر‌، خواهرزاده عایشه»‌ است و عایشه در میان اقوام و عشیره خویش عبدالله را بیش ازهمه دوست می داشت. هم او بود كه در جنگ جمل عایشه را از مراجعت بازداشت و باز هم او بود كه زبیر (پدرخویش ) را به وادی تاریك و نا امن دشمنی با علی بن ابی طالب كشاند… حسین بن علی، آن‌چنان كه می دانیم، برای حفظ حرمت حرم امن خدا از مكه خارج شد، اما عبدالله بن زبیر، بالعكس، از خانه كعبه مأمنی برای جان خویش ساخته بود. یزید بن معاویه هرچند برای كشتن عبدالله بن زبیر خانه كعبه را ویران كرد و به آتش كشاند، اما نتوانست عبدالله را از بین ببرد و یا او را به بیعت با خویش وادار كند. عبدالله تا سال هفتاد و دوم هجری، یعنی یازده سال بعد نیز در مكه ماند. در آن سال «حجاج بن یوسف ثقفی» كه از جانب خلیفه وقت (عبدالملك مروان ) مأمور بود، پس از پنج ماه محاصره، بار دیگر كعبه را مورد تهاجم قرار داد و دیوارها و سقف آن را ویران كرد و به آتش كشاند و در نیمه جمادی الآخر، ابن زبیر را در داخل مسجد الحرام كشت. روز شنبه بیست و هفتم رجب، فردای آن شبی كه ولید امام حسین را به بیعت با یزید فراخوانده بود، ایشان در كوچه های مدینه با مروان بن حكم روبه رو شدند. مروان كیست؟ و چرا باید به این پرسش پاسخ دهیم كه مروان كیست؟ ارزش تاریخی این دیدار در گرو شناخت مروان بن حكم و هویت سیاسی اوست، و گرنه، چرا باید از این واقعه سخنی به میان آید؟ مروان بن حكم به «وزغ بن وزغ» مشهور است و این شهرت به حدیثی باز می گردد كه در جلد چهارم «مستدرك» از رسول خدا نقل شده است. چشم باطن نگرِ رسول خدا در همان دوران كودكی مروان، صورت حَشریه او را دیده بود كه فرمود: «او قورباغه فرزند قورباغه است و ملعون پسر ملعون» حكم بن عاص، پدر مروان، كسی است كه رسول خدا درباره او فرموده است: لعنك الله و لعن ما فی صلبك. به راستی آن مهربان، مظهر كامل رحمت عام و خاص خداوند، چه دیده بود از حكم بن عاص و مروان كه درباره آنان سخنی این‌چنین می فرمود؟… چه كرده بود این وزغ منفور زشت كه نبی رحمت، او را و فرزندش را از مدینه به طائف تبعید نموده بود؟ مروان تا دوران حكومت خلیفه سوم‌ درتبعید بود، اما «عثمان بن عفان» او را بازگرداند و به مشاورت خاص خویش برگزید… او در جنگ جمل از ‌آتش گردانان جنگ و جزو اسیران جنگی بود كه مورد عفو امیر مؤمنان قرار گرفت، اما پس از جنگ بصره، در شام به معاویه پیوست و بعد از آن‌كه معاویه بر مسلمین سلطنت یافت، از جانب معاویه به حكومت مدینه و مكه و طائف دست یافت و در اواخر عمر نیز آن‌چه علی درباره اش پیش بینی كرده بود به وقوع پیوست و برای دورانی بسیار كوتاه به خلافت رسید؛ آن همه كوتاه كه سگی بینی خود را بلیسد. حال، این مروان بن حكم است كه در برابر امام حسین در كوچه های مدینه ایستاده و او را به سازش با یزید پند می دهد، و چگونه می توان پند اینچنین كسی را پذیرفت؟ امام حسین در جواب او فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام… وای بر اسلام آن‌گاه كه امت به حكمروایی چون یزید مبتلا شود! و به راستی از جدم رسول الله شنیدم كه می فرمود خلافت بر آل ابی سفیان حرام است… پس آن‌گاه كه معاویه را دیدید كه بر منبر من تكیه زده است، شكمش را بدرید، اما وا اسفا كه چون اهل مدینه معاویه را بر منبر جدم دیدند و او را از خلافت بازنداشتند، خداوند آنان را به یزید فاسق مبتلا كرد».
امام شب بیست و هفتم رجب چون عزم كرد كه از مدینه به جانب مكه خارج شود، همه اهل بیت خویش را جز«محمد بن حنیفه» ـبرادرش ـ و «عبد الله بن جعفر بن ابی طالب» ـ شوی زینب كبری ـ با خود برداشت و پس از زیارت قبور، در تاریكی شب روی به راه نهاد در حالی كه این مباركه را بر لب داشت: فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنی من القوم الظالمین… و این آیه در شأن موسی است، آن‌گاه كه از مصر به جانب مَدین هجرت می كرد.
راوی
و این‌چنین بود كه آن هجرت عظیم در راه حق آغاز شد و قافله عشق روی به راه نهاد. آری آن قافله، قافله عشق است و این راه، راهی فراخور هر مهاجر در همه تاریخ. هجرت مقدمه جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نیست كه راهی جز این در پیش گیرند؛ مردان حق را سزاوار نیست كه سر و سامان اختیار كنند و دل به حیات دنیا خوش دارند آن‌گاه كه حق در زمین مغفول است و جُهال و فُساق و قداره بندها بر آن حكومت می رانند.
امام در جواب محمد حنیفه ‌(رحمه الله) كه از سر خیرخواهی راه یمن را به او می نمود، فرمود: «اگر در سراسر این جهان ملجأ و مأوایی نیابم، باز با یزید بیعت نخواهم كرد.»
قافله عشق روز جمعه سوم شعبان، بعد از پنج روز به مكه وارد شد.
راوی
گوش كن كه قافله سالار چه می خواند: و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل-۲۲ قصص… آیا تو می دانی كه از چه امام، آیاتی كه در شأن هجرت نخستین موسی است فرا می خواند؟ عقل محجوب من كه راه به جایی ندارد… ای رازداران خزائن غیب، سكوت حجاب را بشكنید و مهر از لب فروبسته اسرار برگیرید و با ما سخن بگویید. آه از این دل‌سنگی كه ما را صُمُّ بُكم می خواهد… آه از این دل-سنگی!
سرّ آن‌كه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در كجاست؟ طبیعت بشری در جست و جوی راحت و فراغت است و سامان و قرار می طلبد. یاران! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست، سخن از آنان است كه اسلام آورده اند اما در جستجوی حقیقت ایمان نیستند. كنج فراغتی و رزقی مكفی… دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی كه بر زبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست، در باد است. در جست و جوی مأمنی كه او را از مكر خدا پناه دهد؛ در جست و جوی غفلت كده ای كه او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد، غافل كه خانه غفلت پوشالی است و ابتلائات دهر، طوفانی است كه صخره های بلند را نیز خرد می كند و در مسیر دره ها آن همه می غلتاند تا پیوسته به خاك شود. اگر كشاكش ابتلائات است كه مرد می سازد، پس یاران، دل از سامان بر كنیم و روی به راه نهیم. بگذار عبدالله بن عمر ما را از عاقبت كار بترساند. اگر رسم مردانگی سر باختن است، ما نیز چون سید الشهدا او را پاسخ خواهیم گفت كه: «ای پدر عبدالرحمن، آیا ندانسته ای كه از نشانه های حقارت دنیا در نزد حق این است كه سر مبارك یحیی بن زكریا را برای زنی روسپی از قوم بنی اسرائیل پیشكش برند؟ آیا نمی دانی كه بر بنی اسرائیل زمانی گذشت كه ما بین طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پیامبر را كشتند و آن‌گاه در بازارهایشان به خرید و فروش می نشستند، آن‌سان كه گویی هیچ چیز رخ نداده است! و خدا نیز ایشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد.» اما وای از آن مؤاخذه ای كه خداوند خود این‌چنین اش توصیف كرده است: اخذ عزیز مقتدر- ۴۲ قمر…
آه یاران! اگر در این دنیای وارونه، رسم مردانگی این است كه سر بریده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه كنند… بگذار این-چنین باشد. این دنیا و این سر ما!

فهرست