مردهای جنگی و سلاح های سختشان علی اکبر را محاصره کرده بودند. خسته بود. زخمی بود. دهانش خشک شده بود. گرمای کربلا بی حد بود. عطش بیداد می کرد. قطره ای آب اگر به لب های تشنه اش می رسید، می دانست با این گرگ های درنده چه کند. عنان اسب را گرداند سمت خیمه ها. به پدر نزدیک شد. صورتش خشک و خسته و خونین بود. پدر پناهگاه علی اکبر بود. همیشه امید علی اکبر بود. اظهار تشنگی کرد. بی آبی از پا درش آورده بود. اما حسین آب نداشت. مشک ها خالی بود. مستاصل جنگجوی خسته اش را نگاه کرد. زبانش را در دهان علی گذاشت. آرام شده بود. اشک های حسین روان شد: برو پسرم… کمی بعد جدت را ملاقات می کنی. جوری سیرابت می کند که دیگر هیچ وقت تشنه نشوی. پسر رفت و جان حسین را هم با خودش، با غصه تشنگی اش، با دلتنگی خنده هایش برد.
گرد و غبار همه میدان را گرفته بود، صدای چکاچک شمشیر و شیهه اسبان همهمه ای درست کرده بود. چشمان بی قرار حسین به دنبال علی اکبر بود که صدایش راشنید. سلام خداحافظی داده بود: یا ابتاه علیک السلام… بالای سرش که رسید علی را ندید. دید و باور نکرد. این بدن قطعه قطعه علی اکبر او بود؟ صورت به صورتش گذاشت. روح حسین داشت از بدن خارج می شد. نفس هایش کند شده بود. پسرش رفته بود. آینه یپیامبرش رفته بود …علی الدنیا بعدک العفا… بعد از تو خاک بر سر دنیا.
به همین زودی دلش برای پدر تنگ شده بود. دل پیامبر هم که خیلی وقت بود.. از دست جدش که سیراب شد پیامش را رساند: عجل القدوم الینا! زودتر بیا پدر.
حالا علی اکبر و پیامبر چشم انتظار حسین نشسته بودند …

فهرست