در يك روايتي كه نقل شده كه استاد ما هم رضوان الله تعالي عليه آن را نقل مي­فرمايد، «قَلْبُ الْمُؤْمِنِ بَيْنَ اِصبَعي الرَّحْمَنِ يُقَلِّبُهُ كَيْفَ يَشاء»، لذا مي­گويند خداوند در قلوب متصرف است. تقليب و تقلب با اوست و در مملكتِ قلب مؤمن متصرف اوست. در این روایت قلب مؤمن آمده است و در خصوص مؤمن است و مؤمن هم معلوم است که كيست. مومن يعني كسي كه دلبسته به خداست. متصرف هم خداست و چون متصرف اوست، اوست كه قلوب مؤمنين را هم در اختيار ولي الله قرار مي­دهد. بلكه من عرض كردم مطلق قلوب اينطور است و همه آنهايي كه مسخ نشده­اند را در بر می گیرد، چون قبلاً بحث قلب را كرده ام ديگر در اينجا نمي­خواهم وارد اين بحث بشوم، فقط در آخر بحثم اشاره­اي مي­كنم.

عزت در گرو انقطاع از ماسِويَ الله

آخر جلسه قبل به اين بحث وارد شدم كه موجبات عزت و آن چیز هایی كه براي عزت انسان زمينه ساز است چيست. به اين معنا كه گفتيم در عزت حقيقي، اولين چيزي كه مطرح است عبارت از انقطاع قلبي و دروني از غير خداوند است. لذا در آخر جلسه فقط روايت را خواندم و رد شدم. حالا توضيح مي­دهم.

از امام صادق عليه السلام این روایت را در جلسه گذشته مطرح کردم که «لَا يَزَالُ الْعِزُّ قَلِقاً حَتَّى يَأْتِيَ دَاراً قَدِ اسْتَشْعَرَ أَهْلُهَا الْيَأْسَ مِمَّا فِي أَيْدِي النَّاسِ فَيُوطِنُهَا»[۴]، عزّ الهي به اهل بيتي وارد مي­شود كه آنها از آنچه كه از امور دنيايي و ماديّت است منقطع باشند. آنجاست كه اين عزت الهيه بر آنها مي­آيد.

روايت ديگر، از امام صادق عليه السلام، حضرت فرمودند: «مِنْ وَصَايَا لُقْمان لِاِبْنِهِ»، از سفارشات لقمان به فرزندش، «إِنْ أَرَدْتَ أَنْ تَجْمَعَ عِزَّ الدُّنْيَا»، اگر قصد كردي عزت دنيايي را بدست بياوري، «إِنْ أَرَدْتَ أَنْ تَجْمَعَ عِزَّ الدُّنْيَا فَاقْطَعْ طَمَعَكَ مِمَّا فِي أَيْدِي النَّاسِ»، به تعبير ما طلبه­ها اين يك كبراي كلي است، بعد مي­رود سراغ مصداق براي اين كبرايش که ما به آن كبري و صغري مي­گوييم، از آنچه را كه از امور مادي است دل بِبُر، اينجا دل بُريدن و همان انقطاع است. بعد برايش نمونه مي­گويد: «فَإِنَّمَا بَلَغَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الصِّدِّيقُونَ مَا بَلَغُوا بِقَطْعِ طَمَعِهِم‏»[۵]، انبياء و صديقين را كه مي­بيني به آن درجه رسيدند، كه حالا بعد آخر بحثم هم عرض مي­كنم، به همين دلیل بود. زيربناي عزت آنها در بين جوامعي كه بودند و قلوب را اصطياد مي­كردند، همين انقطاع از ماديت بود. خوب دقت كنيد، قلوب را صید می کردند، نه ابدان را. اشتباه نكنيد!. مهم اين بود، ما در رواياتمان هم زياد داريم؛ از علي عليه السلام: «مَنْ سَلَا عَنْ مَوَاهِبِ الدُّنيا عَزَّ»[۶]، «عَنْ مَوَاهبِ الدُّنيا»، يعني اگر يك كسي از ماديت بِبُرَد، عزيز مي­شود. حتي اين را به شما بگويم، در جامعه هم اينگونه است، خود ما هم اينطور هستيم. جهتش هم همين است. توجه كنيد كه انسان چه وقت به ذلت كشيده مي­شود؟ هر چه وابستگی به مادیات بيشتر می شود.

حرص و طمع به دنيا مايه ذلت

درباره رئوس مسائل دنيایی، چون نمي­خواهم وارد مسائل ريز بشوم، دو تا از آنها را بيشتر بحث نمي­كنم، و آن دو، مال و جاه است. پول و رياست، سرآمد امور دنيايي است. کسی که طمع و حرص به دنيا دارد در جامعه و در بين افراد، عزت دروني نسبت به او وجود ندارد، گر چه ممكن است كُرنش بيروني و ابداني و غير قلوبي در برابرش داشته باشند. هر چه ببينيم كه طرف، به مال و رياست وابستگي ندارد خود ما از او خوشمان مي­آيد. خودمان، بهترين ميزان سنجش خودمان هستيم، هر كدام از ما همينگونه هستيم. هر چه ببينيم وابستگي­کسی بيشتر است، ولع و طمع و حرص به دنيا مي ورزد، در نظرمان كوچك مي­شود. لذا ما روايات متعدده داريم كه وابستگي به دنيا و امور ماديت، براي انسان، ذلت آور است. عزت ظاهري ممكن است، اما بدان که اين عزت منقطع مي­شود! قبلاً اين را گفتم، اینکه افراد تا پول داري می گویند رفيقتم، بعدش ديگر جواب سلامت را هم نمي­دهد، از همین باب است. آخر اين چه عزتي است كه با رفتن پول، اين عزت هم مي‌رود. تا تو در مقام و رياست هستي دنبال توست، بعد ديگر اصلاً اعتنا نمي­كند و تو را نمي شناسد. می گویی آقا من فلاني هستم! اصلا و ابدا نمي­شناسدت. اينكه عزت نيست، آیا اين عزت است؟ روايت زياد داريم، من به بعضي­ از آنها اشاره مي­كنم: از امام باقر عليه السلام: « لَا ذُلَّ كَذُلِّ الطَّمَعِ » هیچ خواري مثل خواري طمع نیست.

علي عليه السلام: «قِيلَ لِعَلِيٍّ عليه السلام؛ اَيُّ ذُلٍّ اَذَلُّ؟»، چه خواري، خواري­اش بيشتر است؟ «قَالَ الْحِرْصُ عَلَى الدُّنْيَا»[۷]، لذا در كنار اين فرمايش، علي عليه السلام، فرمايش ديگري دارد كه مي­گويد: «مَنْ سَلَا عَنْ مَوَاهِبِ الدُّنيا، عَزَّ»[۸]!

اعطاي عزت از جانب خدا بي حساب نيست

مي­خواستم اين را عرض كنم كه اينها عزت نيست، اينها حكومت نيست، اين را به شما بگويم و عزت واقعي همان معناست كه جنبۀ الهي دارد و در آيه دارد، «تُعِزُّ مَنْ تَشاء، تُذِلُّ مَنْ تَشاء»[۹]حالا آیا خدا همينطور گُتره اين كارها را مي­كند يا اين كارها را حساب شده مي­كند؟ كارهاي خدا حساب شده و دقيق است! دلش خواسته، دلش نخواسته نیست، مگر من و تو هستيم! عزت الهيه موجباتي دارد، بي­حساب نيست! خدا که بي حساب اين كارها را نمي­كند، ذلت الهيه كه جنبۀ دروني و واقعي دارد نه ظاهري، اينها همه­اش حساب شده است. اولاً «مَنْ كَانَ يُريدُ الْعِزَّة فَلِلّهِ الْعِزَّةُ جَميعاً»[۱۰]، خود قرآن می گوید، عزت مال اوست، اگر عزت مي­خواهي برو سراغ او، همه در نزد اوست، «مَنْ كَانَ يُريدُ الْعِزَّة فَلِلّهِ الْعِزَّةُ جَميعاً». درست در كنار اين مطلب مي گويد: «تُعِزُّ مَنْ تَشاء وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاء»[۱۱]، هر كسي را خواست عزت مي دهد و هر كس را خواست ذلت. آيا اين را كه گفته «هر كسي را خواست»، بي حساب است؟ نخير! حساب شده است. موجباتش چيست؟ اولين مسئله را من گفتم. هر چه انقطاعت از غير او بيشتر اعطاي عزت الهي به تو بيشتر! قدرت تسخير قلوبت بيشتر! حكومتت بر قلوب بيشتر!

بين حكومت ظاهري و باطني فرق است، حكومت ظاهري حكومت بر ابدان است و ارزشي ندارد، اين حكومت با تنفر دروني نسبت به كساني كه تحت حكومتت هستند ساخته مي شود. زور است ديگر چه كار كنيم!

پايه­هاي سرير حكومت حقيقيه بر صفحه قلوب است. خوب دقت كنيد! من مي­خواهم تقريباً اين حكومت را با عزت مرادف ­كنم و در اينجا نظر دارم و آن اين است كه امام حسين عليه السلام به اين معنا از نظر قلوب، عزت حقيقي داشت، و حكومت واقعيه هم داشت و مسائلي كه اتفاق افتاد، بحث ظاهر بود.

انقطاع از غير خدا بايد همراه با اتصال به خدا باشد

در اينجا يك مسئله مطرح مي­شود و آن اينكه از يك طرف داريم كه نسبت به ما سوي الله دلبستگي نداشته باش و براي امور مادي، كرنش و كوچكي نكن، اما از طرف دیگر داريم كه به آن عزيز مطلق و حاكم مطلق عالم وجود بايد كرنش كني. بيچاره! به اين غناي مادي، سر فرود نياور! به آن غني مطلق سر فرود بياور! انقطاع از اين طرف و اتصال به آن طرف، انقطاع در قالب كُرنش! نگذار دلت به سمت پول و رياست برود. دلت بايد به سمت خدا برود. آن وقت اين خدا، تو را عزيز مي­كند. اين تعبيري كه از امام صادق عليه السلام بود: «اَلْعَزيزُ بِغَيْرِ اللهِ ذَليلٌ»[۱۲]، اين را بدان اگر بخواهي از ناحيه پول و رياست و اينها براي خودت عزت بياوري، معطلي. اتفاقاً اين كمال ذلت و خواري است كه كسي بخواهد از اين راه عزت بدست بياورد. يك جملاتي در دعاي عرفۀ امام زين العابدين عليه السلام، دعاي چهل و هفتم صحيفه سجاديه، هست كه من چند جمله­اش را مي خوانم. «وَ ذَلِّلْنِي بَيْنِ يَدَيْكَ وَ اَعِزَّني عِنْدَ خَلْقِكَ»، مقابله را ببين، ذلت عندالله مساوِق با عزت عندالناس است، «وَضَعْني اِذا خَلَوْتُ بِكَ، وَ ارْفَعْنِي بَيْنَ عِبادِكَ»، به تو كرنش كنم، اما بين خلق سربلند باشم، پيش تو خاكسار باشم اما بين عباد سربلند باشم، «وَ اَغْنِني عَمَّنْ هُوَ غَنِيٌّ عَنِّي»، بي نيازم كن از آن كسي كه از امور دنيايي دستش پر است و به من نياز مادي ندارد. «وَ زِدْنِي اِلَيْكَ فَاقَةً وَ فَقْراً»[۱۳]، اصلاً اينها تمام، معرفت است، درس معرفتي مي­دهد، زيربناي عزت الهيه اين است، انقطاع از اين طرف، اتصال از آن طرف، اين موجب عزت مي شود.

اولياء الهي چگونه بر مردم استيلا مي يافتند

من يك مطلبي را بگويم؛ شما ببينيد آيا انبياء اولوالعزم ما، همۀ آنهايي كه شريعت­ها را آوردند، از نوح گرفته تا پيغمبر خاتم، از راه ماديت مردم را به آن هدفي كه داشتند، سوق دادند؟ آيا پيغمبر كسي را با پول، مسلمان كرد ؟ خودش نان نداشت كه در شَعب ابيطالب بخورد! جنگ خندق چه خبر بود؟ من اينها را مي­گويم خوب گوش كنيد اينها در تاريخ اسلام است، ديگر منكر اينها كه نيستيد؟! آيا از راه ماديت بود؟ يك دانه از اينها هم از راه ماديت نبود! اصلا و ابدا. دلها را تسخير مي­كردند و به سوي هدف الهي خودشان سوق مي­دادند. خيلي­ از آنها حكومت ظاهري هم نداشتند. آيا بر ابدان اينها سلطه داشتند؟ نه! عكسش بود، در محيط­هايي كه اينها مبعوث مي شدند، تسلط ظاهري با آنها نبود. پيغمبر را ببينيد؛ در مكه مشركين بر او سلطه داشتند! اما گروه گروه به او مي­پيوستند! چرا؟ اين عزت حقيقي است. اين حكومت، حكومت حقيقي است. اينها اين طور استيلاء داشتند و تسخير مي­كردند. امام حسين هم چون اين را احراز كرده بود كه اين حكومت را دارد، لذا حركت كرد؛ جلسۀ گذشته نقل كردم، منزل اول، منزل دوم و ديگر نمي­خوانم. در همين مسير هم آمد، و اين را احراز كرده بود که تا قيام قيامت او بر قلوب، حاكم مطلق است و تا قيام قيامت، در قلوب عزيز است. اين مسئله را احراز كرده بود و وظيفه­اش هم بود. امام حسين عليه السلام به قدري حساب شده عمل مي­كند كه حتي به ما درس مي­دهد و درس عملي هم مي دهد كه هيچ كدامتان در اين جهت معذور نيستيد. ما دستگيريمان را مي­كنيم، و اين دستگيري به طور مطلق هم هست، فرق هم نمي­گذاريم، نگاه به مسلك و مذهب و اينها هم نمي­كند، زهير عثماني مسلك بود، باشد! زمينه اش را دارد و امام او را به سوي خود مي­كشد.

تسخير قلب وهب و خانواده اش

وهب، نصراني بود، خودش و مادرش به دست خود امام حسين اسلام آورده اند، حتي از نظر شرايط زندگي هم هفده روز است كه ازدواج كرده است. او هم آمد! امام قلوب را تسخير كرده است. حتي روز عاشورا وهب خواست به ميدان برود، همسرش نگذاشت، جلويش را گرفت، مادرش مي­گفت: برو، زنش مي­گفت: نرو! بالاخره براي وهب معلوم نشد که همسرش چه مي گويد. از او پرسيد قضيه چيست؟ گفت: اول برويم پيش امام حسين، من حرف­هايم را آنجا مي­زنم. رفتند و وارد خيمه شدند، وهب گفت: مي­خواهم بروم ميدان، اين نمي­گذارد! زنش گفت: بله، انكار هم نكرد، اما ببينيد چقدر واقعاً عجيب است، آدم شرمش مي­آيد؛ نصرانيِ تازه مسلمان، گفت: مانعي ندارد، دو تا قول اينجا بدهد برود، البته شما بايد تضمين كني. اول اينكه من مي­دانم روز قيامت اين به بهشت مي رود، آنجا من را يادش نرود، ببين چه اعتقادي! تازه مسلمان! هفده روز است اينها با هم ازدواج كردند! شرايط زندگي، هيچكدام از اينها مانع نمي­شود، مي گويد روز قيامت من را يادش نرود، آنجا با هم باشيم. دوم اينكه، من يك زن جوانم در اين بيابان و مي­دانم كه شوهرم مي­رود و شهيد مي­شود، ، شما اين را تضمين كن كه وقتي رفت و شهيد شد، من اينجا تنها نمانم، من هم بيايم اينجا جزء همين خانوادۀ شما و من را سرپرستي كنند؛ كه مي­نويسند «فَبَكي الْحُسَين بُكاءً شديداً»، امام حسين شروع كرد به گريه كردن، بعد هم تضمين كرد و رفت. همين زن بود كه وقتي آمد و اين صحنه را ديد كه دست وهب قطع شده، عمود خيمه را برداشت و خودش براي جنگيدن رفت. وهب صدايش بلند شد كه يا اباعبدالله اين آمده! به زنش گفت: چي شد؟ تو كه نمي­گذاشتي من بيايم! گفت: مگر نمي­بيني حسين عليه السلام چه مي­گويد؟ مي­گويد «اَمَا مِنْ ذابٍّ يَذُبُّ عنِّي؟»[۱۴].

تسخير قلب حر

بالاتر برايت بگويم، حالا مي­گويي اينها يك آدم­هاي بي­طرفي بودند و امام حسين آنها را جذب كرد، من از شما سؤال مي­كنم كه درباره دشمن خودش ديگر چه مي گوييد؟ به يك تعبير تقريباً تا يك حدودي از آن كساني بود كه در اين مخروط، رأس بود، يعني وقتي بنا شد جنگ بشود اين بزرگترين سردار كوفه بود، اولين نفري كه امام به او برخورد مي­كند، حرّ بود! مگر نبود؟ به حسب ظاهر دشمن بود ديگر. از سردارهاي بزرگ كوفه، اصلاً اين را انتخاب كردند و به او گفتند برو جلويش را بگير، از اين همه كه در كوفه بودند، اين انتخاب شده بود! جهتش اين بود كه از نظر نظامي شخصيت بزرگي بود، آمد و برخورد كرد با حسين عليه السلام، ولي خب حسين عليه السلام وظيفه­اش چيست؟ وظيفه­اش اصطياد است، دل رُباست، بايد دلش را بِبَرد، بايد پايه حكومتش را بر دل او استوار كند، به بدنش كاري ندارد، به دلش كار دارد! لذا وقتي كه امام حسين با حُر برخورد كرد، قبلاً گفتم، دو تا خطبه خواند؛ يك خطبه خواند كه هم براي اصحابش بود و هم براي ياران حر كه همه جمع بودند. حضرت در ضمن این خطبه فرمود: براي من از كوفه نامه فرستاديد و من آمدم؛ بعد حضرت گفت: نامه­ها را بياوريد، ببينيد. حُر به امام حسين عرض كرد من كه در بين اينها نيستم، يعني من نامه ننوشتم! حتي حُر از كساني نبود كه نامه به امام حسين بنويسد و پاي نامه اي را امضاء كند! دروغ نمي­گفت. يك چنين آدمي بود. همان خطبه­اي را كه خواند، كار حُر را ساخت! لذا همان جا اثرش ظاهر شد. امام حسين وقتي ديد حُر كوتاه نمي آيد و مي گويد من وظيفه­ام اين است كه دست از شما برندارم، فرمود: پس من به مدینه برمیگردم ، گفت: نه نمي شود! امام حسين گفت كه سوار شويد! همه محمل­ها را آماده كردند، آمد حركت كند، حُر جلويش را گرفت، تا جلويش را گرفت، امام حسين به او گفت: «مَا تُريدُ ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ!»[۱۵] ، چه مي­خواهي بكني؟ مادر به عزايت بنشيند! همين جا اثر تسخير قلب حُر توسط امام حسین معلوم شد. رو كرد به امام حسين و گفت: اگر غير تو اسم مادر من را مي آورد، همان جور اسم مادرش را مي بُردم، اما چه كنم كه اسم مادر تو را بايد با بهترين وجه ببرم. اين را مي­گويند حكومت بر قلب، اين را مي­گويند تسخير، اين را مي­گويند حكومت واقعي. اين براي حسين عليه السلام عزت واقعي بود. آمدند تا روز عاشورا رسيد، اما حسين كار خودش را كرده بود! كار خودش را كرده بود! روز عاشورا مي­شود، آنجا بود كه امام حسين با اباالفضل آمد. نگاه كنيد وقتي كه امام حسين مي­آيد با خودش اباالفضل را مي­آورد يعني علمدار و سردار لشكر من اين است خوب دقت كن! عمر سعد حُر را مي­آورد! ببين معادله را خوب دقت كن! امام حسين هر چه پيشنهاد به عمر سعد مي­كند، او همه را رد مي­كند، امام حسين با اباالفضل برگشت، حُر رو كرد به عمر سعد گفت: با اين چه كار مي­خواهي بكني ؟ هيچ كدام از اين پيشنهادها را قبول نمي­كني؟ گفت: نه! هيچ كدام را قبول نمي­كنم! يك جنگي بكنم كه آسان­ترين آن باشد، دست­ها از بدن­ها، سرها از پيكرها جدا شوند. ببين حسين عليه السلام چه مي­كند! نه مذهب مي­شناسد، نه مسلك مي­شناسد، دشمن هم نمي­شناسد، كار خودش را مي­كند، به همان دستگيري كه وظيفۀ اين مرد الهي است عمل مي­كند كه تسخير قلوب و حكومت بر قلوب است. مهاجر بن أوس مي­گويد: ديدم حُر در حالی که سوار بر مركبش بود آمد كنار، اما اين بدنش مي­لرزد، تعجب كردم! گفت: رو كردم به او گفتم: اي حر! گفت: چيه؟ گفت: اگر از من درباره سرداران كوفه سؤال مي­كردند، من از تو تجاوز نمي­كردم، مي­گفتم اولين سردار كوفه تو هستي، حالا چه شده که مي بينم چنين مي­لرزي؟! گفت اي مهاجر خودم را بين بهشت و جهنم مي­بينم، به خدا قسم جز بهشت چیزی را انتخاب نمي­كنم! اينجا بود كه حر آرام آرام حركت كرد و رفت به سوي خيام حسين، اما يك چيزي هم مي گويد! «الهي اِلَيْكَ اَنَبْتُ فَتُبْ عَلَيَّ»، خدا حالا آمدم سراغ تو، خدا از دنيا بريدم، اي خدا از ما سواي تو بريدم «اللهم اِلَيْكَ اَنَبْتُ فَتُبْ عَلَيَّ»، قبولم كن! چرا؟ «فَاِنّي وَ قَدْ اَرْعَبْتُ قُلُوبَ اَوْلِيائِك»، من دل حسين را لرزاندم! «وَ قُلُوبِ اولادِ نَبِيِّك»، من دل زينب را لرزاندم، دل اين بچه­ها را لرزاندم! آمد سمت خيام امام حسين، حالا من نمي­دانم كه آيا سر به زير انداخته بود؟ يا از مركب پياده شده بود و صورت روي خاك گذاشته بود؟ حسين از او استقبال كرد! به او فرمود «اِرْفَعْ رَأسَكَ»، سرت را بلند كن! تو الان سربلندي! گفت: «هَلْ لِي مِنْ تَوْبَة؟»[۱۶]، آيا خدا توبۀ من را قبول مي­كند يا نه؟


[۱] سورۀ نساء: ۱۳۹
[۲] الكافي ج : ۲ ص : ۱۲
[۳] بحارالأنوار ج : ۶۷ ص : ۵۳
[۴] بحارالأنوار ج : ۷۵ ص : ۲۰۶
[۵] بحارالأنوار ج : ۱۳ ص : ۴۱۹
[۶] غررالحكم ص : ۳۶۶
[۷] بحارالأنوار ج : ۷۰ ص : ۱۶۱
[۸] غررالحكم ص : ۳۶۶
[۹] آل عمران: ۲۶
[۱۰] سورۀ نساء: ۱۳۹
[۱۱] آل عمران: ۲۶
[۱۲] بحارالأنوار ج : ۷۵ ص : ۱۰
[۱۳] الصحيفةالسجادية(ع) دعاي ۴۷
[۱۴] بحارالأنوار ج : ۴۵ ص : ۱۲در مأخذ دارد «أَ مَا مِنْ ذَابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ»
[۱۵] بحارالأنوار ج : ۴۴ ص : ۳۷۷
[۱۶] اللهوف ص : ۱۰۳

فهرست