تقسيم بندي موجبات عزت به دو بخش دروني وبيروني

اين موجبات دو بخش دارد، يك بخش آن مربوط به اعمال قلبيه است كه ما ميگوييم جوانحي است؛ يك بخش آن مربوط به اعمال قالبيه است، يعني جوارحيست.

بخش دروني (جوانحي)، انقطاع از ما سوي الله

اما آن بخشي كه مربوط به اعمال قلبيه ، جوانحي و دروني است، آن انقطاع از ما سوي الله است كه من روايات متعددهاي را در همين رابطه مطرح كردم. انقطاع از غیر خدا یعنی اینکه انسان باور كند كه غير خدا نميتواند به او عزت بدهد. اين خيلي مهم است. نه پول و نه رياست كه سرآمد امور دنيوي هستند، هيچیک از اين دو عزت نميآورد. ما روايات متعددهاي به تعبيرات مختلفه از ائمه داشتيم كه اين را مطرح فرمودند كه اگر انسان بخواهد به عزت برسد بايد خودش را از نظر دروني، از مواهب مادي و دنيايي تخليه كند. اين تعبير از علي عليه السلام بود كه آخر جلسه عرض كردم، «مَن سَلا عَنْ مَواهِبِ الدُّنيا عَزَّ»[۳]، يا «اَلْعِزُّ مَعَ الْيَأسِ»[۴]، اينها تعبيرات علي عليه السلام است. يا مثلاً امام باقر عليه السلام ميگويد: «وَ الْيأس مِمّا فِي اَيْدِي النّاس عِزُّ الْمُؤْمِن فِي دِينِه»[۵]؛ اينها تعبيراتيست كه داريم. اين جوانحي است و به قول ما از چيزهاي دروني است. لذا آنهايي كه با اين امر دروني در درون انسان معارضند، مقابل اين قرار ميگيرند. طمع و حرص و مانند اينها که در روايات وارد شده که از رذايل نفسانيه هستند، موجب ميشوند كه انسان نتواند بِبُرد. ديديد كه حضرت فرمودند «مَن سَلا»، بنابراين بايد بِبُري كه من تعبير به انقطاع كردم. البته من اينها را از روايات گرفته بودم.

بِبُرد بدين معنا كه باور كند كه مواهب ماديِ دنيايي به او عزت نميدهد و سرآمد آن چيزهايي كه مانع از اين بُرش دل هستند در روايات ما حرص و طمع است كه از رذايل نفساني است. طمع عبارت از اين است كه انسان از نظر دروني به آنچه كه در دست دنياداران است چشمداشت داشته باشد. حرص به تعبيري، عبارت از زياده طلبي است يعني چيزي مورد احتياجش نيست ولي بدون اينكه احتياجي داشته باشد در عين حال به دنبالش مي رود. انسان اينگونه است، چون طلبش زياد است لذا زياده طلب است! طلب در انسان از نظر فطرت نامتناهي است. بله! انسان زياده طلب است، خيال نكنيد اين بد است ، چون طلبش زياد است، لذا زياده طلب است. اما او نميداند طلبش كجاست! از آنجا كه طلب نامتناهي است باید بفهمیم كه اگر اين نامتناهي است بايد يك نامتناهي بياوري تا سيرش بكني والّا متناهي اين را سير نميكند. خواستِ ما تمام شدني نيست، تمام دنيا و ما فيها را اگر به ما بدهند باز هم سير شدني نيستيم! پس بفهم كه طلب انسان يك گرسنگي است كه نهايت ندارد، پس بايد برايش يك غذا گير بياوري كه آن غذا نهايت ندارد! و آن نيست جز خدا! بينهايت است كه تو را سير ميكند، اينها تو را سير نميكنند.

اين دو رذيله هستند كه موجب ميشوند انسان اين بُرش را از نظر دروني نسبت به امور مادي نداشته باشد، لذا درست در مقابل اين دو رذيله در روايات، فضايلي را ميبينيم. من اينها را ميگويم تا آنها كه اهلش هستند و به روايات مراجعه ميكنند، بفهمند چه شده كه ما اينها را در روايات داريم. اين فضيلت‌ها در مقابل مطرح شده تا تو بروي اين را براي خودت درست كني یعنی اين رذيله را كنار بگذاري، به جاي آن يك فضيلت بگذاري. اين فضيلت كه آمد آن وقت آنجا، بُرِش درست ميشود، مي تواني بِبُري.

حالا اين فضايل چيست؟ قناعت! در مقابلِ مسئلۀ حرص و طمع و مانند آن، ملكهاي از فضايل نفساني است كه اينها را سركوب ميكند و نميگذارد كه اثر بگذارد قناعت است، بسنده كردن، اكتفا كردن به آنچه كه خدا از امور مادي به او عنايت كرده و از نظر معيشتي در دنيا به طور متعارف به آن نياز دارد. اين ملكۀ قناعت را اگر پيدا بكني، آنوقت، آنجا بُرش حاصل ميشود يعني قلب و دل ميبُرد، لذا ما در روايات داريم، مثلاً از كلمات علي عليه السلام است: «اَلْقَناعةُ تُؤَدِّي اِلَي الْعِزِّ»[۶] نگاه كنيد چقدر زيبا مي گويد، «تُؤَدِّي اِلَي الْعِزِّ»، اين ظرافت را ببين چه طور به كار برده، اگر ملكۀ قناعت براي خودت تهيه كردي و چشمت دنبال اين نبود كه كي، چي دارد و اينگونه بودي كه بگويي خوب دارد، به من چه كه دارد! من چه ميخواهم و چه چيز به درد من ميخورد، آن وقت اين حالت بريدن براي تو به وجود مي آيد. خوب دقت كن، كسي كه چشم به داشته هاي ديگران دارد، شعور ندارد، معلوم ميشود شعور در كار نيست، صحبت از اين است كه من چه ميخواهم، نه او چه دارد! من چه احتياجي دارم! ما يحتاجم تأمين است، الحمدلله. ميگويد: «اَلْقَناعَةُ تُؤَدِّي اِلَي الْعِزِّ»، قناعت آدم را به عزت نفس ميكشاند و به آنجا ميبرد؛ يعني چه؟ يعني اين كه وقتي آمد، جلوي حرص و طمع را ميگيرد، آنوقت آنجاست كه ميتواني دلت را از امور دنيايي بِبُري. آن وقت ديگر كار برايت آسان ميشود. يعني آن انقطاعي را كه ما در روايات داشتيم، ميآيد. در عبارت ديگري از علي عليه السلام دارد: «اقْنَعْ تَعِزَّ»[۷]، قانع بشو، عزيز ميشوي!

بخش بيروني (جوارحي)، اطاعت از خدا

بنابراین آنچه از نظر دروني نقش دارد، انقطاع است، اين حالت انقطاع و بُريدن از غير خدا به اين معنا به خصوص از امور مادي، اين از نظر دروني است. حالا من ميآيم سراغ اين طرف، از نظر بيروني، اولي قلبيه بود اين دومي قالبيه و به تعبير اصطلاحي كه ما داريم، جوارحي است كه در رواياتمان مطرح است، و آن عبارت از اطاعت است. به طور كلي، اطاعت از خدا؛ چه در ارتباط با اوامر، نواهي و غيره، ديگر فرقي ندارد، اطاعت يك معني بسيار جمع و جوري است كه همۀ اينها را در بر ميگيرد. اطاعت از خدا زمينه سازِ اين ميشود كه خداوند به انسان عزت عنايت كند. اين هم باز اكتسابي است، هم آن دروني، اكتسابي است هم اين بيروني، اكتسابي است. اين زمينهها را تو فراهم كن تا بعد او عنايت كند. در روايات متعدد هم داريم مثلاً يك روايتي است از پيغمبر اكرم كه دارد: قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم: «اِنَّ الله يَقُولُ كُلَّ يَوْم»، خدا هر روز اين را ميگويد، «اَنَا رَبُّكُمُ الْعَزيز»، من پروردگار عزيز شما هستم، «فَمَنْ اَرَادَ عِزَّ الدّارِين فَلْيُطِعِ الْعَزيز»[۸]، هر كس بخواهد در دنيا و آخرت، در هر دو نشئه، عزت داشته باشد، از عزيز اطاعت كند. حالا ما بدبختها ميرويم از ذلیل اطاعت ميكنيم. چون آن ذليل تر از من است! چون چه بسا او از نظر دروني بيشتر از من گرفتار مادّيت باشد، ما ميرويم اطاعت از ذليل ميكنيم براي اينكه عزيز بشويم! شاعر میگوید:

ذات نايافته از هستي بخش كي تواند كه شود هستي بخش

از علي عليه السلام داريم: «اِذا طَلِبْتَ الْعِزَّ فَاطْلُبْهُ بِالطَّاعَةِ»[۹]، اگر دنبال اين هستي كه عزت را به دست بياوري و طلب عزت كني، برو از خدا اطاعت كن. «فَاطْلُبْ بِسَبَبِ الطَّاعَة»، يعني اطاعت را وسيله عزت قرار بده. مرحوم مجلسي رضوان الله تعالي عليه روایتی را از وحيهايي كه به حضرت داوود عليه السلام شد نقل ميكند كه در آنجا دارد: «أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَى دَاوُدَ يَا دَاوُدُ إِنِّي وَضَعْتُ خَمْسَةً فِي خَمْسَةٍ»، من پنج چيز را در پنج چيز گذاشتم. «وَ النَّاسُ يَطْلُبُونَهَا فِي خَمْسَةٍ غَيْرِهَا فَلا يَجِدُونَها»، ولي مردم ميروند دنبال پنج چیز ديگر و خيال ميكنند که آنچه می خواهند داخل آن پنج تاست، در حالي كه درون آنها خالي است! فرض كن اينجا پنج تا ظرف است، آن چيزهايي كه تو ميخواهي در اين پنج ظرف است، اما تو اشتباه ميكني ميروي سراغ پنج تا ظرف ديگر كه در آنجاست، ولي درون آنها خالي است! بعد هم ميروي ميبيني درون آنها چيزي نيست. اولي: «وَضَعْتُ الْعِلْمَ فِي الْجُوعِ وَ الْجَهْدِ وَ هُمْ يَطْلُبُونَهُ فِي الشِّبَعِ وَ الرَّاحة فَلا يَجِدُونَهُ»، به اين كاري نداريم و آن را کنار مي گذاريم.

دومي: «وَضَعْتُ الْعِزَّة فِي طَاعَتي»، عزت را در اطاعت كردن از خودم گذاشتم. اگر از من اطاعت كني، عزت را به تو ميدهم چون اين موهبتي است ، «وَ هُمْ يَطْلُبُونَهُ فِي خِدمَةِ السُّلطان!»، اين در و آن در ميزنی تا موقعیتی پیش بیاید و به يك مقامي نزديك شوی، شايد بتوانی عزتمند شوی، در حالي كه او اَفْقَر و اَذَلّ از توست. من ميگويم از من اطاعت كن، من به تو عزت ميدهم تو مي روي دنبال يار و غار و مقامات؟! از اين راه ميخواهي عزت به دست بياوري! به دست نميآوري، «فَلا يَجِدُونَهُ». سومي: «وَ وَضَعْتُ الْغِنَي فِي الْقِناعَة وَ هُمْ يَطْلُبُونَهُ فِي كَثْرَةِ الْمالِ فَلا يَجِدُونَهُ!»، بگذاريد اينها را تا آخر بخوانم، چهارمي: «وَ وَضَعْتُ رِضاي فِي سَخَطِ النَّفْسِ وَ هُمْ يَطْلُبُونَهُ فِي رِضَا النَّفْسِ فَلا يَجِدُونَهُ،» و پنجمي: «وَ وَضَعْتُ الرَّاحَة فِي الْجَنَّة وَ هُمْ يَطْلُبُونَهُ فِي الدُّنيا فَلا يَجِدُونَها»[۱۰].

غرضم اين بود كه از نظر اعمالِ جوارحي كساني كه به اطاعت الهيه و آنچه كه خدا به آنها امر كرده يا نسبت به چيزهايي كه نهي كرده است ملتزم باشند و ملتزم باشند كه خدا را اطاعت بكنند، خدا به آنها عزت عنايت ميكند. من حالا آيه را مطرح ميكنم: «اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَل لَهُمُ الرَّحْمَن وُدّاً»[۱۱]. در آيه هر دوتاي اين چيزهايي كه من گفتم، هم درونيهاش و هم بيرونيهاش، هست؛ هم موهبتيهاش و هم اكتسابيهاش هست. در خود آيه نگاه كنيد تمام اينها هست. من اول اينها را خوب باز كردم و روايات را گفتم؛ حالا آيه تمام اينها را جمع كرده است. كساني را كه به خدا دلسبته اند يعني از غير خدا گسستند و به خدا پيوستند، «اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا»، اين درونيش بود، بيرونيش: «وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ»، اطاعت خدا كردن، «سَيَجْعَل لَهُمُ الرَّحْمَنِ وُدّاً»، خدا براي آنها محبت و قدرت تسخير قلوب ميدهد! به اينها قدرت حاكميت بر قلوب ميدهد، اين كه من جلسۀ گذشته درباره انبياء و اولياء گفتم كه همهشان غير از اين قدرت نداشتند، از اين جهت است كه اينها از نظر دروني به خدا پيوسته بودند و از غير او گسسته بودند و از نظر بيروني مطيع خدا بودند. اين بود كه قلوب مستعده را تسخير ميكردند و بر قلوب حكومت ميكردند.

ائمه عليهم السلام، تسخير كنندگان قلوب

نگاهي به زندگي ائمه عليهم السلام بكنيد؛ با اينكه تمام قدرت ظاهري و استيلاء بر ابدان در دست بني اميه و بعد از آن بني العباس بود و استيلاي كامل هم داشتند و حتي ائمۀ ما هم در يك كناري بودند و نه چيزي داشتند، نه تبليغاتي و هيچ خبري از اين حرفها نبود و حتي بعضي از مردم ميترسيدند كه اسم آنها را بياورند، اما خلفا از اينها ميترسيدند. از چه ميترسيدند؟

يك قضيه يادم آمد بگذاريد بگويم، من اهل تاريخ نيستم ولي خوب است اينها را بدانيد؛ هارون رفت مكه، با چه جلال و عظمتي! در تاريخ نوشتهاند وقتي وارد مدينه شد، خرگاه و بساطي آماده شد، دسته دسته به ديدنش مي آمدند، هر جا هم كه ميرسيد همینطور بود، پسرش مأمون هم همراهش بود، مأمون هم كه بچه باهوشي بود و معروف است كه در خلفاي بني العباس زيركترينِ آنها مأمون بود! در آن خرگاه مفصل سلطنتي كه برايش زده بودند يك وقت ديد پدرش رو كرد به او و گفت: بدو! بدو! گفت: چيه؟ گفت: برو از اين كه دارد ميآيد استقبال كن! نگاه كرد، ديد يك آدم ضعيفِ نحيف و تك و تنهايي دارد ميآيد. پدرش گفت: بدو! بدو! استقبال كن. دويد و رفت و استقبال كرد و گفت: بفرماييد؛ نگاه كرد ديد پدرش بلند شده و ايستاده تا او بيايد! آمد و وارد شد و او را آن بالا در جاي خودش نشاند! خيلي مؤدب با او احوال پرسي كرد، پسرعمو! حال شما چطور است؟ از قوم و عشيره و امثال اينها احوال پرسي كرد كه وضعشان چطور است؟ شما چطوريد؟ ومانند اينها. آن آقا هم جواب داد. معمول هم اين بود كه افراد و شخصيتهاي مهم ميآمدند يك چيزي به آنها اهدا ميكردند، دستور داد كه يك مبلغ كمي هم بدهند؛ به مأمون گفت: بلند شو. خودش هم آمد و بدرقه كرد و به پسرش گفت: برو آنجا وقتي كه آقا سوار مركب مي شود ركاب او را هم بگير! مأمون ديد براي هيچ كس اين كار را نكرده بود، آمد نشست و به او گفت: بابا! اين كه بود؟ اصلاً ما در عمرمان هم نديده بوديم! گفت: هيچي نگو! اين موسي بن جعفر بود، حكومت مال اينهاست نه مال ما. به همين مقدار يواشكي به فرزندش گفت كه ما حکومت را دزديديم! در تاريخ هست! گفت: پس چرا اينطور عمل كردي؟ هر كس ميآمد اينجا مثلاً فرض كنيد ميگفتي دويست هزار دينار بدهيد پس چرا به او اينقدر کم دادی و گفتي مثلاً فرض كنيد هزار درهم بدهيد! اين چيه آخه؟ گفت: اصلا و ابدا، «اَلْمُلْكُ عَقيم!»، اين اَلْمُلْكُ عَقيم را شماها شنيديد ديگر؟ اينجا بود، شأن نزولش را برايتان گفتم، «اَلْمُلْكُ عَقيم»! تو كه پسر من هستي اگر بخواهي براي من خطر ايجاد كني، چشمهايت را از حدقه در ميآورم و كورت ميكنم.

حالا غرضم اين است که بگویم هارون از چه مي ترسيد؟ چون ميدانست كه اينها بر قلوب حكومت دارند، اينها تسخير قلوب كردند ، اين را ميدانست، اين چيزي بود كه خدا به اينها عنايت كرده بود و آنها وحشت داشتند كه هر كس با اينها برخورد كند، اينها دلربايي مي كنند، و دلرُبايي اينها اَمرٌ الهي بود. اين را به شما بگوييم كه تنها اين نيست كه قلوب در تسخير اين اولياء قرار ميگيرد، من حتي ميخواهم بالاترش را بگويم، حتي در نشئات وجودي، اينها غير دل را هم تسخير ميكنند، يعني بِمراتِبِهم تحت تصرف اينها قرار ميگيرد. حتي بدانيد مسئله اعجاز انبياء و كرامات اولياء هم مال همين است. گر چه اينها موهبتي و الهي است، اما بي حساب نيست! روي اين موضوع نسبت به اشخاص چه از نظر درونيشان و چه از نظر بيرونيشان، حساب شده است و به درجاتشان هم خداوند اين توان يعني اين عزت را به اينها عنايت كرده كه گفتم منشأش قوت است. او عنايت كرده است كه ميتوانند تصرف بكنند و از اينها معجزات صادر مي شود. شما خيال نكنيد مسئله تنها اين بود.

ياران امام حسين(علیه السلام)، دلدادگان حضرت بودند

شما شنيديد، امام حسين در شب عاشورا خطبه خواند و در خطبهاش رو كرد به اصحابش و گفت كه اينها من را ميخواهند و به شما كاري ندارند، بلند شويد و برويد، حالا من بعضي جملاتش را ميخوانم، «أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي لَا أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَى وَ لَا خَيْراً مِنْ أَصْحَابِي»، من اصحابي با وفاتر و بهتر از اصحاب خودم نميدانم، «وَ لَا أَهْلَ بَيْتٍ أَبَرَّ وَ أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي»، خانواده و اهل بيتي را از اهل بيت خودم نيكوتر نميدانم ، «فَجَزاكُمُ الله عَنِّي خَيْرَ الجَزَاء»، خدا به همه شما جزاي خير بدهد، «أَلَا وَ إِنِّي لَأَظُنُّ يَوْماً لَنَا مِنْ هَؤُلَاءِ»، آگاه باشيد كه من گمان دارم اين جماعت روزي به ما حمله ميكند، «أَلَا وَ إِنِّي قَدْ أَذِنْتُ لَكُمْ فَانْطَلِقُوا جَمِيعاً فِي حِلٍّ لَيْسَ عَلَيْكُمْ حَرَجٌ مِنِّي وَ لَا ذِمَامٌ»، آگاه باشيد من اجازه ميدهم به شما، بلند شويد و همهتان برويد، هر كه ميخواهد برود، برود، راحت باشيد، «هَذَا اللَّيْلُ قَدْ غَشِيَكُمُ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلًا.»[۱۲] سياهي شب را هم براي خودتان مثل پردهاي كه شما را پوشش داده كه كسي نفهمد، گرفته و برويد، «ثُمَّ ليَأخُذْ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِيَدِ رَجُلٍ مِنْ اهلِ بَيْتي ثُمَّ تَفَرَّقُوا فِي سَوَادِكُمْ وَ مَدَايِنِكُمْ»، هر كدام، دست يكي از اين زن و بچۀ ما را هم بگيريد با خودتان ببريد، برويد به شهرهايتان، «حَتَّي يَخْرُجَ الله فَاِنَّ القومَ اِنَّمَا يَطْلُبُوني وَ لَوْ قَدْ اَصَابُوني لَلَهُوا اَنْ طَلَبَ غَيْرِي»[۱۳] اين قوم وقتي به من دست پيدا كنند ديگر به كسي كاري ندارند.

اينجا بود كه اصحاب یکی یکی بلند شدند. آن صيدي كه در دام صياد است و در اين دام محبت قرار گرفته، كجا برود؟ مگر مي تواند بپرد؟! اولين كسي كه بلند شد برادرش اباالفضل بود، گفت: «لَمْ نَفْعَلْ ذَلِكَ لِنَبْقَى بَعْدَكَ»، بلند شويم برويم براي اينكه زنده بمانيم؟! «لَا أَرَانَا اللَّهُ ذَلِكَ أَبَداً»، خدا آن روز را نياورد كه ما بمانيم و تو بروي، ما بايد برويم و تو بماني! يا علي! همۀ بساط را با هم جارو كرد و بُرد.

بعد از او مسلم بن عوسجه بلند شد و بعد سعيد بن عبدالله حنفي كه گفت: اگر هفتاد بار ما را بكشند و بسوزانند باز هم هستيم، بعد هم زهير بلند شد و همين جور دانه دانه، «وَ قَامَ زُهَيْرُ بْنُ الْقَيْنِ فَقَالَ وَ اللَّهِ لَوَدِدْتُ أَنِّي قُتِلْتُ ثُمَّ نُشِرْتُ ثُمَّ قُتِلْتُ ثُمَّ نُشِرْتُ حَتَّى أُقْتَلَ هَكَذَا أَلْفَ مَرَّةٍ »[۱۴]، اگر اينگونه هم بشود، دست از تو بر نميداريم. اين مهم است، از امام زين العابدين سؤال كردند كه چه شد كه در روز عاشورا، اصحاب پدرت به استقبال مرگ ميرفتند ؟! چه شد که به آب و آتش ميزدند و از چيزی نميترسيدند؟ جواب را برايتان ميخوانم ببينید تنها دل اينها در دستش نيست، ما سوي الله را مسخر كرده، مي گويد وقتي كه اينها گفتند نه دست بر نميداريم «ثَمَّ دَعَا عليه السلام فَقَال لَهُمْ اِرْفَعُوا رُئُوسَكُمْ»، سرهاتان را بلند كنيد، سرهاشان را بلند كردند، «وَ انْظُرُوا»، نگاه كنيد، «فَجَعَلُوا يَنْظُرُونَ اِلَي مَوَاضِعِهِمْ وَ مَنَازِلِهِمْ مِنَ الْجَنَّةِ»، اي بابا! بهشت را دارند ميبينند، جاهايشان را در بهشت ميبينند، «وَ هُوَ يَقُولُ لَهُمْ» حُسَين عليه السلام «هَذَا مَنْزِلُكَ يا فُلان!»، زهير! آن خانۀ توست، حبيب! آن خانۀ توست! «وَ كانَ الرَّجُلُ يُسْتَقْبِلُ الرِّمَّاحَ السُّيُوفَ بِصَدْرِهِ وَ وَجْهِهِ»، اين بود كه ميديدي، سينه سپر ميكرد، مي گفت بگذار تير به من بخورد، شمشير بيايد به من بخورد، چرا؟ «لِيَصِلْ اِلَي مَنَزِلِهِ مِنَ الْجَنَّةِ»[۱۵] زودتر بروم آنجا، اينجا چيست، نفسم تنگ شد. اين بود! ببين آن عالم را هم تسخير كرده، فقط صحبت دل اينها نيست، يك اشاره ميكند ببين چه ميكند.

شهادت قاسم بن الحسن (علیه السلام)

«فَقَالَ لَهُمْ قاسِمُ بْنِ الْحَسَن»، اينجا بود كه قاسم، برادرزادهاش، شروع كرد به حرف زدن، «وَ اَنا فِي مَنْ يُقْتَلُ؟»، عمو من هم جزو آنها كه شهيد ميشوند هستم؟ «فَاَشْفَقَ عَلَيه»، حضرت دلش نيامد به او بگويد تو شهيد ميشوي! «فَقَالَ لَهُ يا بُنَيَّ!»، چه تعبير زيبايي ميكند! به او نمي گويد برادرزاده، حسين رو كرد به او و گفت پسرم! «كَيْفَ الموتُ عِنْدَكَ؟»، بگو ببينم مرگ پيش تو چگونه است؟ «قَالَ يا عَمَّ اَحْلَي مِنَ الْعَسَلِ، فَقَالَ اِي وَالله فَدَاكَ عَمُّكَ»، عمو به قربانت برود كه تو اينگونه هستي.

مجلسي مينويسد روز عاشورا كه شد «وَ هُوَ غُلامٌ صَغيرٌ لَمْ يَبْلُغ الحلم»، يك نوجوانِ پسر بچهاي بود كه هنوز به بلوغ نرسيده بود، «فَلَمَّا نَظَرَ اِلَيْهِ الْحُسَيْن قَدْ بَرَز»، چشم امام حسين افتاد به قاسم كه ديد آماده شده و آمده، «اِعْتَنَقَهُ»، بغل وا كرد قاسم را در بغلش گرفت، «وَ جَعَلَا يَبْكيانِ حَتَّي غُشِيَ عَلَيْهِمَا»، اينقدر عمو و برادرزاده گريه كردند تا بي حال شدند، مينويسد «فَلَمْ يَزَلْ يُقَبَّلْ يَدَيْهِ وَ رِجْلَيْه»، يعني عمو به او اجازه ميدان نميداد، اينقدر دست و پاي عمو را بوسه زد «حَتَّي اَذِنَ لَهُ»، قاسم رفت به ميدان.

من فقط يك جمله ديگر بيشتر نميخواهم بگويم، ابومخنف مينويسد كه من ايستاده بودم و قاسم را، وقتي كه آمد ميدان، تماشا ميكردم. ميگويد عمر سعد عضدي در كنار من بود، تا چشمش به او افتاد گفت: به خدا قسم من ميروم و كار او را تمام ميكنم، به او گفتم سبحان الله! اين همه دشمن اين بچه را احاطه كرده، تو ديگر چه كار داري؟! مينويسد «فَمَا وَالله وَجْهَهُ»، يعني هنوز قاسم رويش را برنگردانده بود «فَضَرَبَ رَأسَهُ بِالسَيْفِ»، با شمشير به فرق قاسم زد، «فَوَقَعَ الْغُلامُ بِوَجْهِهِ عَلَي الْاَرْضِ»، قاسم از مركب به زمين آمد «فَنَادي يا عَمَّاه!»[۱۶] ، عمو را صدا كرد!


[۱] سورۀ نساء: ۱۳۹
[۲] آل عمران : ۲۶
[۳] غررالحكم ص : ۳۶۶
[۴] غررالحكم ص : ۳۹۸
[۵] الكافي ج : ۲ ص : ۱۴۸
[۶] غررالحكم ص : ۳۹۱
[۷] بحارالأنوار ج : ۷۵ ص : ۵۳
[۸] بحارالأنوار ج : ۶۸ ص : ۱۲۰در ابتداي روايت « قَالَ إِنَّ رَبَّكُمْ يَقُولُ» دارد
[۹] غررالحكم ص : ۱۸۴
[۱۰] بحارالأنوار ج : ۷۵ ص : ۴۵۳
[۱۱] مريم : ۹۶
[۱۲] بحارالأنوار ج : ۴۴ ص : ۳۹۲
[۱۳] المناقب ج : ۴ ص : ۹۸ با اندكي اختلاف
[۱۴] بحارالأنوار ج : ۴۴ ص : ۳۹۳
[۱۵] بحارالأنوار ج : ۴۴ ص : ۲۹۸
[۱۶] بحارالأنوار ج : ۴۵ ص : ۳۴

فهرست