با چشم های خیس لابه لای خارهای بیابان می دوید و دنبال عمو می­گشت. دورترها معرکه عظیمی بود. گرد و خاک زیادی به هوا بلند شده بود. همه جا تیره و تار بود و از صدای شیهه اسبان و هیاهوی مردان غوغایی به پا شده بود. دوید سمت معرکه. دلش می گفت باید سراغ عمو را آنجا بگیرد. لابه لای گرد و خاک ها. وسط نیزه ها و شمشیرها.

دیگر جز آن گودال چیز دیگری نمی دید. جز عمو به چیز دیگری فکر نمی کرد. فریادهای عمه را که از پشت سر می دوید تا خودش را به او برساند اصلا نمی شنید. عمو فریاد می زد نیا! عمه ضجه میزد نرو! و عبدالله تندتر می دوید… آخر تا به حال عمو را افتاده ندیده بود…زخمی ندیده بود…

*

پیامبر(ص) نشسته بود کنار فاطمه اش. میوه های دلش هم داشتند کشتی می گرفتند. فضای خانه پر از بوی عطر و صلوات فرشتگان بود. یکبار حسن حسین را به زیر می آورد و بار دیگر حسین حسن را به زمین می زد. چشمان مادر پر از محبت و شوق بود. چشمان پیامبر(ص) پر از عشق و تحسین بود و مدام یاحسن می گفت. فاطمه (س) گفت: رسول الله! حسینم را تشویق نمی کنی؟ پدر لبخند زد: جبرئیل دارد حسینت را تشویق می کند! حسن، حسین را به زیر آورده بود. نشسته بود روی سینه برادر. صدای یاحسن پیامبر قاطی شده بود با یا حسین جبرئیل و بوی بهشت فضا را پر کرده بود. چشمان حسین خیره مانده بود در چشمان مهربان برادر …

*

چشمان حسین تار میدید. اینکه خودش را انداخته بود روی سینه اش، عبدالله بود یا حسن؟ برادر بود یا پسر برادر؟ اگر عبدالله بود چرا چشم های مهربان حسن را داشت و اگر حسن بود اینجا چه می کرد؟ اصلا اینجا کجا بود؟ حصیر نخ نمای خانه فاطمه بود یا گودی قتلگاه؟ داشتند با هم کشتی می گرفتند یا کودکی که اینطور بی جان روی سینه اش خوابیده بود، سپرش شده بود ؟!…

آن میان فقط زینب بود که می شنید گودی قتلگاه پر از ذکر یا حسن و یا حسین پیامبر و جبرئیل شده. این بار کدام یک یاحسین می گفت و کدام یا حسن؟ …

فهرست