داستان های من ۵

صالح: تکامل! نظریه ی تکامل داره کار می کنه و توی جامعه ی علمی امروز پذیرفته شده ست. اساس یه نظریه ی علمی اینه که یه مدل ارائه کنه که پدیده های موجودو توجیه کنه و در عین حال مساله ی عدم قطعیت و احتمال همیشه هست.
تکامل به وجود اومدن یک موجود از یک سلول رو به درستی نشون میده و توجیه میکنه. داره روی مسائلی مثل اگاهی هم کار میکنه. نیازی به روح نیست برای اگاهی. ماده می تونه طوری تکامل پیدا کنه که اگاه باشه. میشه مقوله هایی مثل خواب دیدن و حافظه رو کاملا توضیح داد. عملکرد نورون ها برای انجام یه عمل کاملا یه فرآیند فیزیکیه. همین نورون ها حافظه رو به وجود می آرن با گسترده تر شدنشون موقع انتقال پیامای عصبی، با تشکیل یه سیستم کامپلکس. تو همه ی این مسائل صحبت از احتمال هست مثلا مساله ی جهش و موتاسیون. این که چی میشه یه سلول در فرایند تکاملی جهش، سرطانی میشه یا سرطانی نمیشه. روی اگاهی و یادگیری هم داره کار می کنه.

من: خب اینا درست، صحبت سر اینه که فعلا در مورد بعضی چیزا ساکته، مثلا به طور یقینی نمی تونه بگه منشا آدمیزاد چیه. مشاهدات استقراییش میگن که مثلا ادم نسخه ی تکامل یافته ی میمونه فرضا. به علاوه مساله ی اگاهی رو هم هنوز نتونسته کاری بکنه. با این حساب آدمایی که در مورد منشا این چیزا طور دیگه ای فکر می کنن احمقند؟

_ صحبت سر احمق بودن نیست. یه گزاره یا به صورت استدلالی و منطقی ثابت میشه یا رد میشه یا این که اگر رسیدیم به یک گزاره ی ابطال ناپذیر، تبیینی موجهه که پیش فرض های کمتری داشته باشه. بهش میگن “توجیه بهترین تبیین “. به نظر من معقول نیست که بگیم آدم تالاپی افتاد روی زمین. اصلا، این دنیا داره کار میکنه. نیازی به فرض یه موجود آسمانی به اسم خدا نیست برای کار کردنش. ماده داره کار میکنه و جهان روی مدلای فیزیکی میره جلو. چه نیازی هست به همچین پیش فرضایی وقتی با پیش فرضای کمتری هم میشه این دنیا رو مدل کرد؟
ببین در واقع مشکلات فلسفی موقعی به وجود میان که شهودهای اولیه ی ما با هم در تضاد باشن، مثال خیلی ضایعش داستان چرخش زمین به دور خورشید و اون باورای قدیمی کلیسا. بین دو تا تبیین اونی که مشکلاتش کمتره رو باید پذیرفت!

_ این که پیش فرضای یه مساله کمتر باشن دلیلی بر موجه بودنش نیست!

_ چرا هست، ببین مثلا یه نفر داره کنار ساحل قدم می زنه. یه سری ردپا می بینه که مثل ردپای آدمه. حالا دوتا تبیین می تونه بکنه، یکی این که بگه خب احتمالا یه آدم از این جا رد شده، یکی دیگه هم این که بگه یه جن هست که شکل و شمایل آدما رو درست می کنه برا خودش تا بترسونه آدما رو و میاد این جا قدم میزنه! کدوم معقول تره؟! کدوم موجهه؟
اگه من بگم همین الان این جا یه جن هست که هیچ دسترسی و مشاهده پذیری هم نسبت بهش نداریم، خب یه ادعای ابطال ناپذیره. اصن نمیشه سرش صحبت کرد. با این حساب چرا باید پیش فرضایی رو بیاریم دخیل کنیم که نه بهشون دسترسی داریم نه میشه اثبات یا ابطالشون کرد. دنیا با پیش فرضای کمتری هم کار میکنه!

_ من نمی فهمم. چرا این مساله رو این قدر بدیهی فرض می کنی که چیزی که پیش فرضاش کمتره موجه تره! رو چه حساب؟!

_ استدلال یقینی براش ندارم! بر اساس کامن سنسه (common sense: حس مشترک. چیزی که همین طوری هرکسی به آن معتقد باشد، شهود رایج).

_ تو خودت الان داری از یه پیش فرض ابطال ناپذیر که معلوم نیست از کجا اومده استفاده می کنی. کامن سنس! می تونی ثابت کنی تبیینی موجهه که پیش فرضاش کمتر باشه؟!

_ نه!

_ خب وقتی تو خودت متکی به استدلال یقینی هستی ولی مساله ای رو به عنوان پیش فرض در نظر گرفتی که استدلال یقینی براش نیست و در واقع ابطال ناپذیره من چه طور بپذیرم حرفتو؟

_ میگم که! به طور کلی هیچ کس استدلال یقینی نداره! این مساله هم بر اساس استدلال نیست، بر اساس کامن سنسه. یعنی در واقع هرکسی رو می خوای بیار و ازش بپرس که اون ردپاها معقول تره منشاش چی باشه؟ خب معلومه که میگه آدمیزاد!

_ حرف من اینه، یا تو این گزاره ی ” توجیه بهترین تبیین ” رو به عنوان یه اصل موضوعه بدون اثبات پذیرفتی که خب باشه پس سیستم فکریت موجهه و فرقش با سیستم فکری من اینه که این مساله از اصول موضوعه ی سیستم فکری من نیست، دوتا سیستم ها هم “سازگار”ند یا این که براش یه اثبات داری، که می گی نداری. چه طور این جا برای پذیرفتن این قضیه از کامن سنس استفاده می کنی اما اگه من از کامن سنس حرف بزنم نمی پذیری و ناموجه می دونیش؟ مثلا تاریخ این گواه رو میده که همیشه برای بشر این مساله بوده که انگار یه چیزایی غیر از این دنیا هست، متافیزیک هست. کامن سنس از این قوی تر؟ از اساطیر یونان باستان بگیر تا خداباوری انسان امروزی. اصن همین که برای من و تو این سوال هست که ایا خدایی هست، اون دنیایی هست و امثالهم یعنی همچین حس مشترکی داشته ایم.

_ این نمیشه کامن سنس، تو از تاریخ و اساطیر میگی.

_ می تونم ادعای گنده تری هم بکنم. برو از تو قبایل بومی افریقا و استرالیا که هنوز به سمت ماشین و هلیکوپتر نیزه پرت می کنن و با زبان های بدوی حرف می زنن یه ادم بیار بررسی کن ببین به متافیزیک و اینا فکر میکنه یا نه!

_ خب دسترسی نداریم به همیچن کاری. به نظرم تو بابت پیش فرضای دینیت الان جبهه گرفتی و گرنه خدایی از هرکس بپرسی اون مساله ی ردپای لب ساحلو همونو میگه که گفتم. خود تو نمی گی؟

_ مساله ی بودن خدا و متافیزیک و این حرفا به کاریکاتوری بودن اون مساله ی ردپا نیست. یه چیز خیلی گنده تریه. من اونجا شاید بگم خب فرض ادم بودن صاحب رد پا موجه تر از فرض جن بودنشه، ولی این دلیل نمیشه که بیام با همچین استدلالی رای بدم به صدق گزاره هایی مثل این که خدا نیست! من میگم برای این که “خدا هست ” و متا فیزیک هست هم به همون اندازه کامن سنس داریم.

_ من دیگه بحثی ندارم واقعا. حرفم واضحه. بله، استدلال یقینی نمیارم اما اون چیزی که گفتم کاملا موجهه. بین دو تا تبیین تکامل و وجود خدا مشکلات تکامل کمتره. باید تبیینی رو پذیرفت که مشکلاتش کمتر باشه. وجود خدا فقط جایی قوی تره که می گی آدما فکر می کنن خدا و متافیزیک هست که اونم تکامل می تونه توضیح بده! میشه بگیم تکامل آدما رو رسونده به جایی که این طور چیزی رو حس کنن.

_ باشه موجهه اما معلوم نیست صادق باشه. با این حساب همه ی خداباوران و دین داران و قائلین به متافیزیک این شکلی هم موجهند و کامن سنس هم دارن. چه میدونم، این چیزی که دین میگه فطرت خداجو هم شاید همین کامن سنسی باشه که دارم میگم. علاوه بر این، توی تکامل مساله ی زمان وقوع اون احتمال ها مگه مطرح نیست؟ تکامل چقد وقت لازم داره برای ایجاد حس خدا باوری در نوع بشر؟! هزار سال؟ دو هزار سال؟ خب تو میگی صحبت از اوردر(order) میلیون ساله، تحقیقات علمی حداکثر قدمت بشرو چقدر تخمین می زنن؟

_ من که نگفتم موجه نیستن خداباورا

_ خب پس یه درصد به اینم فکر کن که شاید اینا درست بگن! تو یه طوری از علم و فیزیک حرف میزنی که انگار هرکی اینا رو به صورت تام قبول نکرد احمقه یا خنده داره.

_ من فقط نظر شخصیمو گفتم.
_ همون نظر شخصیتو میگم! حتی یه درصدم جای اینو نمیذاری که فکر کنی شاید موجهاتت، صادق نباشن!
یادته اون شب که سر کارت گذاشتیم؟! برای این که صدق ماجرا رو پیدا کنی باید چقد پیش فرضای عجیب غریبی می داشتی!؟ نه؟! باید فرض می کردی رمز گوشیت کشف شده، ساعتش تغییر کرده، چهار نفر دارن دروغ میگن و فیلم بازی می کنن! بله، موجه بودی اما در اشتباه کردن… حرف اینه، زندگی مثل قماره. انقدر ساده نیست کنار گذاشتن همه ی پیش فرضای عجیب غریب. یا مثل اون شب که با محمد اینا مافیا بازی می کردیم…

پ.ن: این ها صحبت های یک نیمه شب من و صالح در بی آر تی های شب روی این تهران درندشت بود، مکالمه ای که در واقع طرفینش جواد و صالح بودند و من مطابق نیت قبلی قصد نداشتم در آن شرکت کنم تا این که رسید به این جا و خواستم قدری حرف بزنم. امروز بعد از سحر که این قسمت و یک قسمت دیگر را می نوشتم تا اینجا بگذارم فکر کردم که شاید دقیق و درست یادم نباشد جزئیات. برای همین مطلب را به جای فرستادن برای سایت باشگاه برای صالح فرستادم تا بخواند و بگوید کجاها ایراد یا نقصی هست یا چه حرف هایی از صالح را یادم رفته بنویسم. ظهر که خواند و جواب داد نکاتی که گفت را اضافه کردم، برای همین شاید چندجایی دیالوگ هایم خوب از آب در نیامده باشند! چون دوباره چیزهایی را به آن ها افزوده ام.

فهرست