بسم الله الرحمن الرحیم
ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ۱
ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ ۲
وَ إِنَّ لَکَ لَأَجْراً غَيْرَ مَمْنُونٍ۳
وَ إِنَّکَ لَعَلي‏ خُلُقٍ عَظيمٍ۴
فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ۵
بِأَيِّکُمُ الْمَفْتُونُ۶
إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ۷
فَلا تُطِعِ الْمُکَذِّبينَ۸
وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ۹
وَ لا تُطِعْ کُلَّ حَلاَّفٍ مَهينٍ۱۰
هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَميمٍ۱۱
مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثيمٍ۱۲
عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنيمٍ۱۳
أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنينَ۱۴
إِذا تُتْلي‏ عَلَيْهِ آياتُنا قالَ أَساطيرُ الْأَوَّلينَ۱۵
سَنَسِمُهُ عَلَي الْخُرْطُومِ۱۶
إِنَّا بَلَوْناهُمْ کَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحينَ۱۷
وَ لا يَسْتَثْنُونَ۱۸
فَطافَ عَلَيْها طائِفٌ مِنْ رَبِّکَ وَ هُمْ نائِمُونَ۱۹
فَأَصْبَحَتْ کَالصَّريمِ۲۰
فَتَنادَوْا مُصْبِحينَ۲۱
أَنِ اغْدُوا عَلي‏ حَرْثِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صارِمينَ۲۲
فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ يَتَخافَتُونَ۲۳
أَنْ لا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْکُمْ مِسْکينٌ۲۴
وَ غَدَوْا عَلي‏ حَرْدٍ قادِرينَ۲۵
فَلَمَّا رَأَوْها قالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ۲۶
بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ۲۷
قالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ۲۸
قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا إِنَّا کُنَّا ظالِمينَ۲۹
فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلي‏ بَعْضٍ يَتَلاوَمُونَ۳۰
قالُوا يا وَيْلَنا إِنَّا کُنَّا طاغينَ۳۱
عَسي‏ رَبُّنا أَنْ يُبْدِلَنا خَيْراً مِنْها إِنَّا إِلي‏ رَبِّنا راغِبُونَ۳۲
کَذلِکَ الْعَذابُ وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کانُوا يَعْلَمُونَ۳۳
إِنَّ لِلْمُتَّقينَ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتِ النَّعيمِ۳۴
أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمينَ کَالْمُجْرِمينَ۳۵
ما لَکُمْ کَيْفَ تَحْکُمُونَ۳۶
أَمْ لَکُمْ کِتابٌ فيهِ تَدْرُسُونَ۳۷
إِنَّ لَکُمْ فيهِ لَما تَخَيَّرُونَ۳۸
أَمْ لَکُمْ أَيْمانٌ عَلَيْنا بالِغَةٌ إِلي‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ إِنَّ لَکُمْ لَما تَحْکُمُونَ۳۹
سَلْهُمْ أَيُّهُمْ بِذلِکَ زَعيمٌ۴۰
أَمْ لَهُمْ شُرَکاءُ فَلْيَأْتُوا بِشُرَکائِهِمْ إِنْ کانُوا صادِقينَ۴۱
يَوْمَ يُکْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَي السُّجُودِ فَلا يَسْتَطيعُونَ۴۲
خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ کانُوا يُدْعَوْنَ إِلَي السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ۴۳
فَذَرْني‏ وَ مَنْ يُکَذِّبُ بِهذَا الْحَديثِ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ۴۴
وَ أُمْلي‏ لَهُمْ إِنَّ کَيْدي مَتينٌ۴۵
أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ۴۶
أَمْ عِنْدَهُمُ الْغَيْبُ فَهُمْ يَکْتُبُونَ۴۷
فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادي‏ وَ هُوَ مَکْظُومٌ۴۸
لَوْ لا أَنْ تَدارَکَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ۴۹
فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحينَ۵۰
وَ إِنْ يَکادُ الَّذينَ کَفَرُوا لَيُزْلِقُونَکَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ۵۱
وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعالَمينَ۵۲

۱) نون، سوگند به قلم و آنچه می نویسند.
۲) [ که ] تو، به لطف پروردگارت، دیوانه نیستی.
۳) و بی گمان، تو را پاداشی بی منّت خواهد بود.
۴) و راستی که تو را خویی والاست.
۵) به زودی خواهی دید و خواهند دید.
۶) [ که ] کدام یک از شما دستخوش جنونید.
۷) پروردگارت خود بهتر می داند چه کسی از راه او منحرف شده، و [ هم ] او به راه یافتگان داناتر است.
۸) پس، از دروغزنان فرمان مبر.
۹) دوست دارند که نرمی کنی تا نرمی نمایند.
۱۰) و از هر قَسَم خورنده فرومایه ای فرمان مبر.
۱۱) [ که ] عیبجوست و برای خبرچینی گام برمی دارد.
۱۲) مانع خیر، متجاوز، گناه پیشه.
۱۳) گستاخ، [ و ] گذشته از آن زنازاده است.
۱۴) به صرف اینکه مالدار و پسر دار است.
۱۵) چون آیات ما بر او خوانده شود، گوید: «افسانه های پیشینیان است.»
۱۶) زودا که بر بینی اش داغ نهیم [ و رسوایش کنیم ].
۱۷) ما آنان را همان گونه که باغداران را آزمودیم، مورد آزمایش قرار دادیم، آن گاه که سوگند خوردند که صبح برخیزند و [ میوه ] آن [ باغ ] را حتماً بچینند.
۱۸) [ولی ] «ان شاء اللَّه» نگفتند.
۱۹) پس در حالی که آنان غنوده بودند، بلایی از جانب پروردگارت بر آن [ باغ ] به گردش درآمد.
۲۰) و [ باغ ] آفت زده [ و زمین بایر ] گردید.
۲۱) پس [ باغداران ] بامدادان یکدیگر را صدا زدند.
۲۲) که: «اگر میوه می چینید، بامدادان به سوی کشت خویش روید.»
۲۳) پس به راه افتادند و آهسته به هم می گفتند.
۲۴) «که: امروز نباید در باغ بینوایی بر شما درآید.»
۲۵) و صبحگاهان در حالی که خود را بر منع [ بینوایان ] توانا می دیدند، رفتند.
۲۶) و چون [ باغ ] را دیدند، گفتند: «قطعاً ما راه گم کرده ایم.
۲۷) [ نه! ] بلکه ما محرومیم.»
۲۸) خردمندترینشان گفت: «آیا به شما نگفتم: چرا خدا را به پاکی نمی ستایید؟»
۲۹) گفتند: «پروردگارا، تو را به پاکی می ستاییم، ما واقعاً ستمگر بودیم.»
۳۰) پس بعضی شان رو به بعضی دیگر آوردند و همدیگر را به نکوهش گرفتند.
۳۱) گفتند: «ای وای بر ما که سرکش بوده ایم.
۳۲) امید است که پروردگار ما بهتر از آن را به ما عوض دهد، زیرا ما به پروردگارمان مشتاقیم.
۳۳) عذاب [ دنیا ] چنین است، و عذاب آخرت، اگر می دانستند قطعاً بزرگتر خواهد بود.
۳۴) برای پرهیزگاران، نزد پروردگارشان باغستانهای پرناز و نعمت است.
۳۵) پس آیا فرمانبرداران را چون بدکاران قرار خواهیم داد؟
۳۶) شما را چه شده؟ چگونه داوری می کنید؟
۳۷) یا شما را کتابی هست که در آن فرا می گیرید.
۳۸) که هر چه را برمی گزینید، برای شما در آن خواهد بود؟
۳۹) یا اینکه شما تا روز قیامت [ از ما ] سوگندهایی رسا گرفته اید که هر چه دلتان خواست حکم کنید؟
۴۰) از آنان بپرس: کدامشان ضامن این [ ادّعا ] یند؟
۴۱) یا شریکانی دارند؟ پس اگر راست می گویند شریکانشان را بیاورند.
۴۲) روزی که کار، زار [ و رهایی دشوار ] شود و به سجده فرا خوانده شوند و در خود توانایی نیابند.
۴۳) دیدگانشان به زیر افتاده، خواری آنان را فرو می گیرد، در حالی که [ پیش از این ] به سجده دعوت می شدند و تندرست بودند.
۴۴) پس مرا با کسی که این گفتار را تکذیب می کند واگذار. به تدریج آنان را به گونه ای که در نیابند [ گریبان ] خواهیم گرفت.
۴۵) و مهلتشان می دهم، زیرا تدبیر من [ سخت ] استوار است.
۴۶) آیا از آنان مزدی درخواست می کنی، و آنان خود را زیر بار تاوان، گرانبار می یابند؟
۴۷) یا [ علم ] غیب پیش آنهاست و آنها می نویسند؟
۴۸) پس در [ امتثال ] حکم پروردگارت شکیبایی ورز، و مانند همدم ماهی [ یونس ] مباش آن گاه که اندوه زده ندا درداد.
۴۹) اگر لطفی از جانب پروردگارش تدارک [ حالِ ] او نمی کرد، قطعاً نکوهش شده بر زمین خشک انداخته می شد.
۵۰) پس پروردگارش وی را برگزید و از شایستگانش گردانید.
۵۱) و آنان که کافر شدند، چون قرآن را شنیدند چیزی نمانده بود که تو را چشم بزنند، و می گفتند: «او واقعاً دیوانه ای است.»
۵۲) و حال آنکه [ قرآن ] جز تذکاری برای جهانیان نیست.

محتوای سوره مباركه قلم و محل نزول آن
اين سوره رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) را به دنبال تهمت هاى ناروايى كه مشركين به وى زده و او را ديوانه خوانده بودند، تسليت و دلدارى مى دهد، و به وعده هاى جميل و پاسدارى از خلق عظيمش ‍ دلخوش مى سازد، و آن جناب را به شديدترين وجهى از اطاعت مشركين و مداهنه با آنان نهى نموده، امر اكيد مى كند كه در برابر حكم پروردگارش صبر كند. سياق همه آيات اين سوره سياق آيات مكى است، و از ابن عباس و قتاده نقل شده كه گفته اند: اوايل اين سوره تا آيه «سنسمه على الخرطوم» كه شانزده آيه است، در مكّه نازل شده، و ما بعد آن تا «جمله لو كانوا يعلمون» كه هفده آيه است در مدينه نازل شده، و نيز بعد از آن جمله تا جمله «يكتبون»كه پانزده آيه است در مكّه و ما بعد آن تا آخر سوره كه چهار آيه است در مدينه نازل شده اين نقل نسبت به هفده آيه يعنى از جمله «انا بلوناهم» تا جمله «لو كانوا يعلمون» بى وجه نيست، زيرا به آيات مدنى شبيه تر است تا آيات مكى.
تفسير الميزان جلد ۱۹
«وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسطرُونَ «(معنای قلم» معلوم است، و اما مصدر «سطر» كه فعل «يسطرون» مشتق از آن است) به فتحه سين و سكون طاء – و بنابه گفته راغب گاهى به دو فتحه نيز خوانده مى شود – به معناى صفى از كلمات نوشته شده، و يا از درختان كاشته شده، و يا از مردمى ايستاده است، و وقتى گفته مى شود: (سطر فلان كذا) معنايش اين است كه فلانى سطر سطر نوشت. محتويات سوره مباركه قلم و محل نزول آن وجوهى كه درباره قسم به «قلم» و «مايسطرون» گفته شده است خداى سبحان در اين آيه به قلم و آنچه با قلم مى نويسند سوگند ياد كرده، و از ظاهر سياق برمى آيد كه منظور از قلم مطلق قلم، و مطلق هر نوشته اى است كه با قلم نوشته مى شود، و از اين جهت اين سوگند را ياد كرده كه قلم و نوشته از عظيم ترين نعمت هاى است، كه خداى تعالى بشر را به آن هدايت كرده، به وسيله آن حوادث غايب از انظار و معانى نهفته در درون دلها را ضبط مى كند، و انسان به وسيله قلم و نوشتن مى تواند هر حادثه اى را كه در پس پرده مرور زمان و بعد مكان قرار گرفته نزد خود حاضر سازد، (مثل اينكه حادثه قرنها قبل، همين الان دارد اتفاق مى افتد، و حوادث هزاران فرسنگ آن طرف تر در همينجا دارد رخ مى دهد) پس قلم و نوشتن هم در عظمت، دست كمى از كلام ندارد. و در عظمت اين دو نعمت همين بس كه خداى سبحان بر انسان منت نهاده كه وى را به سوى كلام و قلم هدايت كرده، و طريق استفاده از اين دو نعمت را به او ياد داده، و درباره كلام فرموده: «خلق الانسان علمه البيان» و درباره قلم فرموده: «علم بالقلم علم الانسان ما لم يعلم».بنابر اين، سوگند خوردن خداى تعالى به قلم، و آنچه مى نويسند سوگند به يكى از نعمت ها است، و اين تنها قلم نيست كه به آن سوگند ياد كرده، بلكه در كلام مجيدش به بسيارى از مخلوقات خود بدان جهت كه نعمتند سوگند ياد فرموده، مانند آسمان، زمين، خورشيد، ماه، شب، روز، و امثال اينها تا برسد به انجير و زيتون. بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه «ما» در جمله «و ما يسطرون» مصدريه است، و مراد از آن خود نوشتن است. بعضى ديگر گفته اند: مراد از قلم، قلم اعلى، يعنى قلم آفرينش است، كه در حديث آمده كه اولين موجودى است كه خدايش آفريده.
و منظور از «ما يسطرون» آن اعمالى كه فرشتگان حفظه و كرام الكاتبين مى نويسند. و بعضى اين احتمال را هم داده اند كه تعبير به صيغه جمع در «يسطرون» صرفا براى تعظيم باشد، نه كثرت. ليكن اين احتمال درست نيست. و نيز بعضى احتمال داده اند كه: منظور آن چيزى باشد كه در آن مى نويسند، و آن لوح محفوظ است. بعضى ديگر احتمال داده اند: مراد از قلم و آنچه مى نويسند صاحبان قلم، و نوشته هاى ايشان باشد. اما همه اين احتمالات واهى و بى اساس ‍ است. مَا أَنت بِنِعْمَةِ رَبِّك بِمَجْنُونٍ مراد از نعمت در آيه: «و ما انت بنعمة ربك بمجنون» اين جمله آن مطلبى است كه خداى تعالى براى اثباتش سوگند خورده، و خطاب در آن به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) است، و حرف «باء» در كلمه «بنعمه» باى سببيت و يا مصاحبت است. و معناى جمله اين است كه تو به خاطر نعمتى – و يا با نعمتى – كه خدا به تو ارزانى داشته مجنون نيستى. و سياق آيه دلالت دارد بر اينكه مراد از نعمت، نعمت نبوت است، چون ادله اى كه دلالت بر نبوت آن جناب مى كند، هر گونه اختلال روانى و عقلى را از آن جناب دفع مى كند، زيرا اگر دفع نكند بر نبوت هم دلالت ندارد، و اگر نكند هدايت الهى كه لازمه نظام حيات بشرى است پا نمى گيرد، و اين آيه در مقام رد تهمتى است كه به آن جناب مى زدند و مجنونش مى خواندند. و در آخر همين سوره تهمت ايشان را حكايت كرده، مى فرمايد: «و يقولون انه لمجنون». بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از نعمت، فصاحت بيان، عقل كامل، سيرت مرضيه، و برائت آن جناب از هر عيب و اتصافش به هر صفت پسنديده است، چون ظهور اين صفات خود دليل قطعى است بر اينكه چنين كسى مجنون نيست، ليكن بيان گذشته ما در حجيت قاطع تر است، و آيه مورد بحث و آيات بعدش به طورى كه ملاحظه مى فرماييد در مقام تسليت دادن به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) و دلخوش ساختن آن جناب است، مى خواهد آن جناب را تاءييد كند، و در عين حال سخن كفار را تكذيب نمايد.
وَ إِنَّ لَك لاَجْراً غَيرَ مَمْنُونٍ
معناى اينكه فرمود پيامبر اجر غير ممنون دارد و بر «خلق عظيم» است كلمه «ممنون» از ماده «من» و اسم مفعول آن است، و مصدر «من» به معناى قطع است، وقتى گفته مى شود: «منه السير منا» معنايش اين است كه پياده روى او را از رفتن قطع و ناتوان كرد، البته بايد توجه داشت كه كلمه «ممنون» اسم مفعول از منت نيز مى آيد، و منت به معناى آن است كه نعمتى را كه به كسى داده اى با زبان خود آن را بر آن شخص سنگين سازى، كلمه مذكور در آيه مورد بحث به معناى اول است. و مراد از «اجر»، اجرى است كه رسالت نزد خدا دارد، و جمله در مقام دلخوش ساختن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) است، مى فرمايد: تو زحمات رسالت خدا را تحمل كن، كه اجرت نزد پروردگار قطع نمى شود، و زحماتت هدر نمى رود. و چه بسا كه كلمه «من» را به معناى همان منت نهادن گرفته اند، به اين بيان كه آنچه خداى تعالى به رسول گراميش به عنوان پاداش ‍ مى دهد، در حقيقت اجرتى است در مقابل زحماتى كه كشيده، پس ‍ رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) مستحق آن اجرت و طلبكار آن از خداى تعالى است، و خداى تعالى منتى بر او ندارد. ولى اين معنا درست نيست، زيرا رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) هم مانند همه خلائق بنده و مملوك خدا است، آن هم مملوك به حقيقت معناى ملك، هم ذاتش بملوك او است و هم صفاتش و هم اعمالش، پس اگر خداى عزوجل چيزى از آنچه ذكر شد به بنده اش مى دهد عطيه اى از ناحيه او، نه اينكه دينى است كه پرداخت مى كند، و بنده خدا آنچه را كه دارد موهبت و عطيه خدا است، و به تمليك خدا مالك شده است، و در همان حال كه او مالك شده باز مالك حقيقى خود او و آنچه فعلا مالك است و آنچه قبلا مالك بوده، و يا بعدا مالك مى شود، خدا است، پس ‍ آنچه خدا به بنده اش مى دهد تفضلى است از ناحيه او، و اگر تفضل و عطايى را كه در مقابل عمل بنده اش اجر و پاداش ناميده، و قرارى را كه بين اجر خود و عمل بنده اش دارد، معامله ناميده، اين نيز تفضل ديگرى است از او، پس منت تنها براى خدا است، او است كه بر تمامى خلائق خود از انبيا گرفته تا پايين تر منت دارد، وانبيا و پائين تر از انبيا در اين معنا برابرند. وَ إِنَّك لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ كلمه «خلق» به معناى ملكه نفسانى است، كه افعال بدنى مطابق اقتضاى آن ملكه به آسانى از آدمى سر مى زند، حال چه اينكه آن ملكه از فضائل باشد، مانند عفت و شجاعت و امثال آن، و چه از رذائل مانند حرص و جبن و امثال آن، ولى اگر مطلق ذكر شود، فضيلت و
خلق نيكو از آن فهميده مى شود. راغب مى گويد: كلمه «خلق» چه با فتحه «خاء» خوانده شود، و چه با ضمه آن، در اصل به يك معنا بوده، مانند كلمه «شرب» و «صرم» كه چه با فتحه اول خوانده شوند و چه با ضمه يك معنا را مى دهند، و ليكن در اثر استعمال بيشتر فعلا چنين شده كه اگر به فتحه خاء استعمال شود معناى صورت ظاهر و قيافه و هيئت را كه با بصر ديده مى شود مى رساند، و اگر به ضمه خاء استعمال شود معناى قوا و سجاياى اخلاقى را كه با بصيرت احساس مى شود افاده مى كند، پس ‍ اينكه قرآن كريم فرموده: «انك لعلى خلق عظيم»، معنايش اين است كه تو – اى پيامبر – سجاياى اخلاقى عظيمى دارى. و اين آيه شريفه هر چند فى نفسها و به خودى خود حسن خلق رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) را مى ستايد، و آن را بزرگ مى شمارد، ليكن با در نظر گرفتن خصوص سياق، به خصوص اخلاق پسنديده اجتماعيش نظر دارد، اخلاقى كه مربوط به معاشرت است، از قبيل استوارى بر حق، صبر در مقابل آزار مردم و خطاكاريهاى اراذل و عفو و اغماض از آنان، سخاوت، مدارا، تواضع و امثال اينها، و ما قبلا در آخر جلد ششم اين كتاب احاديثى را كه محاسن اخلاقى آن جناب را مى شمارد نقل كرديم. و از آنچه گذشت روشن گرديد اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از كلمه «خلق» دين – اسلام – است. تفسير درستى نيست، مگر اينكه منظور خود را طورى توجيه كنند كه به بيان ما برگشت كند. فَستُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ بِأَييِّكُمُ الْمَفْتُونُ اين جمله به خاطر اينكه حرف «فاء» در اولش آمده، نتيجه گيرى از خلاصه مطالب گذشته است، مى فرمايد: حال كه معلوم شد تو ديوانه نبودى، بلكه داراى مقام نبوت و متخلق به خلق عظيمى هستى، و از ناحيه پروردگارت اجرى عظيم خواهى داشت، اينك بدان كه به زودى اثر دعوتت روشن خواهد گشت، و براى ديدگان ظاهرى و باطنى خلق معلوم خواهد شد كه مفتون به جنون كيست، آيا تويى و يا تكذيب گران تو كه تهمت ديوانگى به تو مى زنند؟ بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه «مفتون» مصدرى است كه وزن اسم مفعول دارد، نظير كلمات معقول، ميسور و معسور كه وقتى مى گويند: فلان ليس له معقول معنايش اين است كه فلانى عقل ندارد.
و عبارت «خذ ميسوره و دع معسوره» به معناى اين است كه از فلان كار، آنچه آسان است انجام بده، و مقدار دشوارش را رها كن. و حرف «باء» در كلمه «بايكم» به معناى حرف «فى» است، و معناى جمله اين است كه به زودى تو مى بينى و ايشان هم مى بينند كه فتنه در كدام يك از دو طرف مخالف است. إِنَّ رَبَّك هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضلَّ عَن سبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ بعد از آنكه با بيانات قبلى فهماند كه بالاخره در اين ميان ضلالت و هدايتى هست، و اشاره مى كند به اينكه تهمت زنندگان به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) به اينكه او ديوانه است خودشان مفتون و گمراهند، و به زودى گمراهيشان روشن گشته، و نيز معلوم مى شود كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) هدايت يافته است و هدايت او و گمراهى آنان به بيانى از خداى سبحان ثابت شد، اينك در اين جمله مطلب را چنين مى كند كه خدا بهتر مى داند چه كسى از راه او به بيراهه رفته، و چه كسى راه او را يافته است، چون راه، راه او است و امر هدايت هم به دست او است، و معلوم است كه صاحب راه و راهنما بهتر مى داند چه كسى در راه او است، و چه كسى در آن نيست. فَلا تُطِع الْمُكَذِّبِينَ اين جمله به دليل اينكه فاى تفريع در آغاز آن در آمده نتيجه گيرى از خلاصه معناى آيات سابق است، و الف و لام در «المكذبين» الف و لام عهد است، و منظور از كلمه «لا تطع» مطلق موافقت است، چه عملى و چه زبانى، و معناى جمله اين است كه حال كه معلوم شد تكذيب گران سابق الذكر مفتون و گمراهند، پس با ايشان به هيچ وجه نه زبانى و نه عملى موافقت مكن.نهى خداوند پيامبر را از مداخله و مماشات با كفار و اطاعت از آنان.
وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ كلمه «يدهنون» از مصدر «ادهان» است كه مصدر باب افعال از ماده «دهن» است، و «دهن» به معناى روغن، و ادهان و مداهنه به معناى روغن مالى، و به اصطلاح فارسى ماست مالى است، كه كنايه است از نرمى و روى خوش نشان دادن. و معناى آيه است كه اين تكذيب گران دوست مى دارند تو با نزديك شدن به دين آنان روى خوش ‍ به ايشان نشان دهى، ايشان هم با نزديك شدن به دين تو روى خوش به تو نشان دهند، و خلاصه اينكه دوست دارند كمى تو از دينت مايه بگذارى، كمى هم آنان از دين خودشان مايه بگذارند، و هر يك درباره دين ديگرى مسامحه روا بداريد، همچنان كه نقل شده كه كفار به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) پيشنهاد كرده بودند از تعرض به خدايان ايشان كوتاه ماند،
و ايشان هم متقابلا متعرض پروردگار او نشوند. با آنچه گذشت روشن گرديد كه متعلق مودت كفار مجموع «لو تدهن فيدهنون» بوده، و حرف «فاء» در كلمه دوم فاى نتيجه گيرى است، نه سببيت. وَ لا تُطِعْ كلَّ حَلافٍ مَّهِينٍ… زَنِيمٍ كلمه «حلاف» به معناى كسى است كه بسيار سوگند مى خورد، و لازمه بسيار سوگند خوردن در هر امر مهم و غير مهم و هر حق و باطل، اين است كه سوگند خورنده احترامى براى صاحب سوگند قائل نباشد، و چون سوگندها به نام خدا بوده، پس معلوم مى شود سوگند خورنده، عظمتى براى خداى عزوجل قائل نيست، و همين بس است براى رذلى او، و رذالت اين صفت. و كلمه «مهين» از مصدر مهانت يعنى حقارت است، و منظور از آن، حقارت راى و كوتاهى فكر است. ولى بعضى گفته اند: به معناى كسى است كه بسيار شرارت كند. بعضى ديگر گفته اند: به معناى كذاب است. و كلمه «هماز» صيغه مبالغه از ماده «همز» است، و اين ماده به معناى عيب جويى و طعنه زنى است، پس هماز يعنى بسيار عيب جو و طعنه زن. و بعضى گفته اند: «همز» به معناى خصوص طعنه زدن با اشاره چشم است. بعضى ديگر گفته اند: به معناى غيبت كردن است. و جمله «مشاء» بنميم به معناى سعايت و دو به هم زنى است، و مشاء به معناى نقل كننده سخنان مردمى به سوى مردمى ديگر، به منظور ايجاد فساد و تيرگى آن دو است، و مناع خير به معناى كسى است كه منع خيرش بسيار باشد، يا از همه مردم منع خير مى كند، و يا نسبت به اهلش چنين است و نمى گذارد چيزى به آنان برسد. و كلمه «معتدى»اسم فاعل از اعتداء است، كه به معناى از حد گذراندن ظلم و بيداد است. و كلمه «اثيم» به معناى كسى است كه اثم و گناه بسيار كند، به حدى كه كار هميشگى و دائميش شود و از آن دست برندارد. و كلمه «اثم» به معناى عمل زشتى است كه باعث شود آن چيزى كه قرار است برسد ديرتر برسد. و كلمه «عتل» – با ضمه عين و ضمه تاء و تشديد لام – به معناى اشتلم فارسى است، يعنى سخن خشن و درشت، ولى در آيه مورد بحث به شخص بد اخلاق و جفا كار تفسير شده، كسى كه در راه باطل به سختى خصومت مى كند،
نيز به كسى تفسير شده كه خود بسيار مى خورد، و از خوردن ديگران جلوگيرى مى نمايد، و نيز به كسى تفسير شده كه مردم را با بهانه گيريهاى خود به زندان و شكنجه مى كشاند. و كلمه «زنيم» به كسى گفته مى شود كه اصل و نسبى نداشته باشد. بعضى گفته اند به معناى كسى است كه از زنا متولد شده، و خود را به قومى ملحق كرده باشد، و در واقع از آن قوم و دودمان نباشد. بعضى ديگر گفته اند: زنيم كسى است كه به لئامت و پستى مشهور باشد. بعضى ديگر گفته اند: كسى است كه در شرارت علامتى داشته باشد، كه با آن شناخته شود، و چون در محفلى سخن از شرارت رود، او قبل از هر شرورى ديگر به ذهن در آيد، و اين چند معنا همه به هم نزديكند. پس اين نه صفت رذيله، اوصافى است كه خداى تعالى بعضى از دشمنان دين را كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله وسلم) را به اطاعت خود و مداهنه دعوت مى كردند توصيف كرده، و در حقيقت جامع همه رذائل است. «عتل بعد ذلك زنيم» معنايش اين است كه شخص مورد نظر بعد از آن معايب و رذائلى كه برايش ذكر كرديم عتل و زنيم هم نيز هست. بعضى از مفسرين گفته اند از تعبير «بعد ذلك» فهميده مى شود كه دو صفت اخير از ساير رذائلى كه برايشان شمرد بدتر است. و ظاهرا در اين جمله اشاره اى است به اينكه شخص مورد نظر آن قدر داراى صفات خبيث است كه ديگر جا ندارد در امر حق از او اطاعت شود، و بر فرض هم كه از آن خبائث صرفنظر شود، وى فردى تندخو و خشن و بى اصل و نسب است كه اصلا نبايد در جوامع بشرى به مثل او اعتنا شود، بايد از هر جامعه اى طرد شود، و افراد جامعه نه به سخن او گوش دهند و نه در عملى پيرويش كنند. أَن كانَ ذَا مَالٍ وَ بَنِينَ ظاهرا كلمه «ان» حرف لام در تقدير دارد، و تقدير آن «لان» باشد، و اين جار و مجرور متعلق به فعلى است كه از مجموع صفات رذيله مذكور استفاده مى شود، و معنايش اين است كه: «او چنين و چنان مى كند براى اينكه مالدار است». و خلاصه مالدارى ياغيش ‍ كرده، به نعمت خدا كفران مى ورزد، و در نتيجه بيگانگى از خدا، تمامى رذائل خبيثه در دلش پيدا شده، بجاى اينكه شكر خدا را در برابر آن اموال بجا آورد، و نفس خود را اصلاح كند كفران مى ورزد، و بنابر اين، آيه شريفه در افاده مذمت و تهكم، جارى مجراى آيه شريفه زير است كه مى فرمايد:
«الم تر الى الذى حاج ابراهيم فى ربه ان اتيه اللّه الملك» بعضى گفته اند: كلمه «ان» متعلق به جمله «لا تطع» است، و معنايش اين است كه اى پيامبر او را به خاطر اينكه مالدار است اطاعت مكن، و خلاصه مال و اولادش تو را به اطاعت واندارد. ولى معناى قبلى عمومى تر و به ذهن نزديك تر است. بعضى ديگر گفته اند: نمى تواند متعلق به كلمه «قال» در جمله شرطيه «اذا تتلى…» باشد، براى اينكه از نظر علماى نحو هيچ وقت ما بعد شرط در ماقبل آن عمل نمى كند. إِذَا تُتْلى عَلَيْهِ ءَايَتُنَا قَالَ أَسطِيرُ الاَوَّلِينَ كلمه «اساطير» جمع اسطوره است، و اسطوره به معناى داستانهاى خرافى است، و آيه شريفه جنبه تعليل دارد و كلمه «لا تطع» را تعليل مى كند. سنَسِمُهُ عَلى الخُْرْطومِ مصدر «وسم» و همچنين «سمه» به معناى علامت گذارى است، و كلمه «خرطوم» به معناى بينى است. بعضى گفته اند: اطلاق خرطوم بر بينى آن شخص كافر، با اينكه خرطوم تنها بينى فيل و خوك است، در حقيقت نوعى توبيخ و ملامت است، و در اين آيه تهديدى است به آن شخص، به خاطر عداوت شديدى كه با خدا و رسول او و دينى كه بر رسولش نازل كرده، مى ورزيده است. و ظاهرا منظور از علامت گذارى در بينى او اين باشد كه بى نهايت او را خوار مى كنيم، و ذلتى نشاندار به او مى دهيم، به طورى كه هر كس او را ببيند با آن علامت او را بشناسد، چون بينى در قيافه و صورت انسان يكى از مظاهر عزت و ذلت است، هم مى گوييم فلانى باد به دماغش ‍ انداخته، و هم مى گوييم من دماغ فلانى را به خاك ماليدم، و يا دماغش ‍ را خرد كردم، و ظاهرا عمل علامت گذارى در دماغ آن شخص در قيامت واقع مى شود نه در دنيا. هر چند كه بعضى از مفسرين آن را حمل بر رسوايى در دنيا كرده، و براى توجيه اين نظريه خود را به زحمت انداخته است. إِنَّا بَلَوْنَهُمْ كَمَا بَلَوْنَا أَصحَب الجَْنَّةِ… كالصرِيمِ كلمه «بلاء» كه مصدر «بلونا» است به معناى امتحان، و نيز به معناى پيش آوردن مصيبت است،و كلمه «صرم» به معناى چيدن ميوه از درخت است، و كلمه «استثناء» كه مصدر فعل «يستثنون» است، به معناى اين است كه بعضى از افراد كل را از حكم كل كنار بگذاريم، و نيز به معناى گفتن كلمه «ان شاء اللّه» در هنگام وعده قطعى و يا هر سخن قطعى ديگر است، و اگر اين كلمه را هم استثناء خوانده اند، بدين جهت است كه وقتى مى گويى: «فردا ان شاء اللّه به سفر مى روم» معنايش اين است كه من فردا در همه احتمالات به سفر مى روم مگر يك احتمال، و آن اين است كه خدا نخواهد به سفر بروم. و منظور از«طائف عذاب»، آن عذابى است كه در شب رخ دهد، و كلمه «صريم» به معناى درختى است كه ميوه اش را چيده باشند. بعضى گفته اند: به معناى شب بسيار تاريك است. بعضى ديگر گفته اند: ريگزارى بريده از ريگزار ديگر است كه در آن چيزى نمى رويد، و هيچ فايده اى ندارد.تهديد تكذيب گران نبوت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه به آن حضرت تهمت جنون مى زند.
آيات مورد بحث يعنى آيه «انا بلوناهم» تا هفده آيه، تكذيب گران نبوت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) را كه به آن جناب تهمت جنون مى زدند تهديد مى كند، و تشبيهى كه در آن آمده دلالت دارد بر اينكه اين تكذيب گران هم به طور قطع عذاب خواهند شد، و بلكه هم اكنون يعنى در ايام نزول آيات، عذاب در راه بوده، چيزى كه هست خود كفار از آن غافل بودند، و به زودى مى فهمند، امروز سرگرم و حريص در جمع مال و زياد كردن فرزندانند، و به يكديگر به كثرت مال و اولادشان فخر مى فروشند، و همه اعتمادشان به مال و فرزندان و سائراسباب ظاهرى است، كه فعلا به كام آنان و طبق هواهايشان در جريان است، بدون اينكه در برابر اين نعمت ها شكر پروردگارشان را به جاى آورده، راه حق را پيش گيرند و پروردگارشان را عبادت كنند. و همچنين به اين وضع خود ادامه مى دهند تا عذاب آخرتشان و يا عذاب دنياييشان به ناگهانى و بى خبر از ناحيه خدا برسد، همچنان كه در روز جنگ بدر رسيد، و به چشم خود ديدند كه همه آن اسبابهاى ظاهرى بى خاصيت شد، و اموال و فرزندان كمترين سودى به حالشان نبخشيد، و در آخرت هم اهل بهشت نظير وضع را مى بينند، آن وقت كفار از كرده هاى خود پشيمان مى شوند، و به سوى پروردگار خود متمايل مى گردند، اما اين رغبت و تمايل، عذاب خدا را برنمى گرداند، و اين پشيمانى نظير پشيمانى صاحبان باغ است، كه پشيمان شدند، و يكديگر را ملامت نمودند و به سوى پروردگارشان متمايل شدند، و اين تمايل به درد ايشان هم نخورد، عذاب خدا اين چنين است، و عذاب آخرت سخت عظيم تر است اگر بناى فهميدن داشته باشند،
اين معنايى كه كرديم در صورت اتصال آيه به ما قبل خود، و در فرضى بود كه با آنها يكباره نازل شده باشد.اشاره اى به يك داستان براى تشبيه برائى كه بر سر مكذبان پيامبر مى آيد.
وامابنابر آنچه در روايات آمده، كه آيات مورد بحث در مورد نفرينىنازل شد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) عليه مشركين كرد، و عرضه داشت:«پروردگارا! رفتار ملايمت را عليه قبيله مضرمبدل به شدت فرما، و آن را به صورت قحطى بنما، نظير قحطى يوسف». در اينصورت منظور از بلاء در جمله «انا بلوناهم» خصوص قحطى خواهد بود، و اينكه بلاى آنان را تشبيه كرد به بلاى صاحبان باغ، براى همين بوده كه باغ مذكور دراثر بلاء خشك شد. اما مطلبى كه هست، اين است كه آخر داستان صاحبان باغ كه يكديگررا ملامت كردند، و قرآن فرمود: «فاقبل بعضهم على بعض ‍ يتلاومون» با داستان قحطى مكّه آنطور كه بايد منطبق نيست. و به هر حال معناى جمله «انا بلوناهم» اين شد كه ما ايشان را به بلاء مبتلا كرديم، «كما بلونا» همچنان كه مبتلا كرديم «اصحاب الجنه» صاحبان باغ را، كه مردمى يمنى بودند، و باغى در آنجا داشتند كه داستانشان در بحث روايتى آينده مى آيد ان شاء اللّه. كلمه «اذ» ظرف زمان است براى فعل «بلونا» يعنى در زمانى مبتلاشان كرديم كه «اقسموا» سوگند خوردند، كه «ليصرمنها» به زودى ميوه هاى باغشان را مى چينند، «مصبحين» در همين صبح فردا خواهند چيد. از اين جمله بر مى آيد كه قبل از رسيدن فرداى مذكور دور هم جمع شده مشورت كرده اند كه صبح همان شب ميوه را بچينند «و لا يستثنون» بدون اينكه بگويند: ان شاء اللّه مى چينيم، بلكه همه اعتمادشان بر نفس ‍ خودشان و بر اسباب ظاهرى بود، ممكن هم هست منظور از جمله «و لا يستثنون» اين باشد كه مقدارى از ميوه ها را براى فقرا و مساكين استثناء نكردند. «فطاف عليها» پس دور زد و دوره كرد آن باغ را «طائف» بلايى دور زن، كه شبانه همه اطراف باغ را احاطه نمود، «من ربك» از ناحيه پروردگارت، «و هم نائمون» در حالى كه صاحبان باغ در خواب بودند «فاصبحت كالصريم»، باغ مانند درختى شد كه ميوه اش را چيده باشند. و ممكن است به اين معنا باشد كه آن باغ مانند شب تار سياه شد، چون در اثر آتشى كه خدا به سوى آن فرستاد درختانش سوخت. و يا به معنا باشد كه باغ مذكور مانند بيابانى ريگزار شد، كه هيچ گياهى در آن نمى رويد و هيچ فايده اى بر آن مترتب نمى شود. فَتَنَادَوْا مُصبِحِينَ… قَدِرِينَ كلمه «تنادى» كه مصدر فعل«تنادوا» است به معناى ندا كردن يكديگر است، اين او را ندا كند و او اين را.
و كلمه «اصباح» كه مصدر اسم فاعل «مصبحين» است، به معناى داخل در صبح شدن است. و كلمه «صارمين» از ماده «صرم» است كه به معناى چيدن ميوه از درخت است، و مراد از اين كلمه در آيه، خود چيدن نيست بلكه اراده چيدن است. و جمله «فتنادوا مصبحين» به معناى اين است كه چون داخل صبح شدند يكديگر را به قصد رفتن به باغ و چيدن ميوه صدا كردند. و كلمه «حرث» به معناى زرع، و نيز به معناى درخت است. و كلمه «خفت» كه مصدر تخافت باب تفاعل آن است، به معناى كتمان و پنهان كردن چيزى است، و كلمه «حرد» به معناى منع و كلمه «قادرين»از ماده قدر است كه به معناى تقدير و اندازه گيرى است. و معناى آيه اين است كه «فتنادوا» يكديگر را صدا زدند، «مصبحين»در حالى كه داشتند داخل صبح مى شدند «ان اغدوا على حرثكم» – اين جمله نداى طرفينى را معنا مى كند، و مى فهماند كه در ندا چه مى گفتند؟ – مى گفتند: صبح شد برخيزيد به سوى باغ خود روان شويد، و بنابر اين كلمه «اغدوا» كه صيغه امر و به معناى صبح زود به طرف كار و كسب رفتن است، متضمن معناى «اقبلوا – روى آوريد» نيز هست، و به همين جهت بود كه با حرف على متعدى شده، و گرنه با حرف «الى» متعدى مى شد – همچنان كه زمخشرى نيز به اين نكته اشاره كرده است – «ان كنتم صارمين» يعنى اگر قصد و تصميم بر صرم و چيدن ميوه داريد. «فانطلقوا» – يعنى روانه شدند و به سوى باغشان رفتند، «و هم يتخافتون» در حالى كه به طور آهسته و مخفيانه با يكديگر مشورت مى كردند، و مى گفتند: «ان لا يدخلنها اليوم عليكم مسكين»، امروز رفتنتان به باغ را از انظار مخفى بداريد، تا فقرا و مساكين خبردار نشوند، و گرنه آنها هم داخل باغ مى شوند، و ناچارتان مى كنند سهمى از ميوه ها را به آنان اختصاص دهيد، و غدوا صبح زود به طرف باغ روان شدند، «على حرد» در حالى كه قرارشان بر اين بود كه مسكينان را منع كنند، «قادرين»، در دلهاى خود چنين فرض و تقدير مى كردند كه به زودى ميوه ها را خواهند چيد، و حتى يك دانه آن را به مسكينان نخواهند داد. فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا إِنَّا لَضالُّونَ بَلْ نحْنُ محْرُومُونَ ولى همينكه باغ را بدان وضع مشاهده كردند، و ديدند كه چون صريم شده، و طائفى از ناحيه خدا دور آن طواف كرده و نابودش ‍ ساخته،با خود گفتند «انا لضالون» ما چه گمراه بوديم، كه به خود وعده داديم ميوه ها را مى چينيم و يك دانه هم به فقرا نمى دهيم. بعضى اينطور معنا كرده اند كه: نكند راه باغمان را گم كرده ايم. «بل نحن محرومون» اين جمله اعراض از جمله سابق است، و معنايش است كه نه تنها گمراهيم بلكه از رزق هم محروم شديم. قَالَ أَوْسطهُمْ أَ لَمْ أَقُل لَّكمْ لَوْ لا تُسبِّحُونَ…رَغِبُونَ «قال اوسطهم»، آنكه از سايرين ميانه روتر و معتدل تر بود چون او همواره مردم خود را به حق يادآورى مى كرد، هر چند كه در مقام عمل از آنان پيروى مى نمود بعضى از مفسرين گفته اند: منظور از اوسط كسى است كه سن و سال متوسطى داشته. ليكن اين حرف درست نيست – «الم اقل لكم» آيا به شما نگفتم – معلوم مى شود قبلا به آنان نصيحت كرده بود، و اگر قرآن كريم آن را نقل نكرده، براى بود كه جمله مورد بحث به خواننده مى فهمانيد كه چنين نصيحتى قبلا شده بوده، ديگر احتياج به ذكر آن نبود – «لو لا تسبحون»، چرا تسبيح خدا نمى گوييد، و او را از داشتن شريكها منزه نمى داريد؟ و چرا بر قدرت خود و ساير اسباب ظاهرى اعتماد مى كنيد و سوگند مى خوريد، كه حتما فردا ميوه ها را مى چينيم، و ان شاء اللّه نمى گوييد و خدا را به كلى از دخالت و سببيت و تاثير معزول مى كنيد و همه تاثيرها را به خود و ساير اسباب ظاهرى منسوب مى كنيد؟ اين همان شرك است، كه شما را از ارتكابش زنهار دادم. آرى اگر گفته بودند «ليصرمنها مصبحين الا ان يشاء اللّه» معنايش ‍ اين مى شد كه خدا هيچ شريكى ندارد، اگر به چيدن ميوه موفق مى شدند به اذن خدا شده بودند، و اگر نمى شدند باز به مشيت خدا نشده بودند، پس همه امور به دست خداست، و او را شريكى نيست. بعضى گفته اند: منظورشان از تسبيح خدا ياد خدا و توبه به درگاه او بوده، چون گناهى از ايشان سر زده بود، و آن اين بود كه نيت كردند مسكينان را از ميوه هاى چيده شده محروم سازند،وجه بد نيست البته در صورتى كه منظور از استثناء كنار گذاشتن سهمى از ميوه براى فقراء باشد.
قَالُوا سبْحَنَ رَبِّنَا إِنَّا كُنَّا ظلِمِينَ اين جمله حكايت تسبيح صاحبان باغ مذكور است كه بعد از ملامت آن شخص ميانه رو متوجه خطاى خود شده، خدا را تسبيح كردند، و گفتند: خدا را از شركايى كه در سوگند خود برايش اثبات كرديم منزه مى داريم، تنزيهى نگفتنى، و اعتراف داريم كه يگانه رب ما اوست و او است كه با مشيت خود امور ما را تدبير مى كند، آرى ما در اثبات شريكها براى او ستمكار بوديم. بنابر اين، جمله مورد بحث ما هم تسبيح خدا است، و هم اعترافشان است به اينكه در اثبات شركا برنفس خود ستم كرده اند. و بنابر آن قول ديگر كه نقل كرديم جمله مورد بحث توبه و اعتراف ايشان است به اينكه هم به خود ستم كردند و هم به فقرا. فَأَقْبَلَ بَعْضهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَلَوَمُونَ پس رو به يكديگر نهاده بعضى بعض ديگر را به خاطر ظلمى كه مرتكب شدند به باد ملامت گرفتند. قَالُوا يَوَيْلَنَا… رَغِبُونَ كلمه «طغيان» كه اسم فاعل «طاغى» از آن مشتق شده به معناى تجاوز از حد است و ضمير در «منها» به كلمه «جنه» آن هم به اعتبار ميوه اش برمى گردد، چون منظورشان اين بوده كه اميد است پروردگار ما چيزى بهتر از ميوه هايى كه سوختند به ما بدهد. و معناى آيه اين است كه: صاحبان باغ بعد از آنكه به ظلم و طغيان خود متوجه شدند گفتند: اى واى بر ما كه ما مردمى متجاوز از حد بوديم، و پا از گليم عبوديت فراتر نهاديم، براى اينكه براى پروردگار يكتاى خود اثبات شريك كرديم، و او را يگانه در ربوبيت ندانستيم، و ما اميدواريم پروردگارمان بهتر از آن جنت كه طائفى از عذاب، سياهش كرد و سوزاند، چيزى به ما بدهد، چون ما ديگر از هر چيزى ديگرى دل بريديم، و دل به او بستيم. كَذَلِك الْعَذَاب وَ لَعَذَاب الاَخِرَةِ أَكْبرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ كلمه «العذاب» مبتداى موخر، و كلمه «كذلك» خبر مقدم است، و تقديرش «العذاب كذلك» است، يعنى نمونه عذابى كه ما بشر را از آن زنهار مى دهيم عذاب اصحاب باغ است. و حاصلش اين شد كه خداى تعالى انسان را با مال و اولاد امتحان مى كند، و انسان به وسيله همين مال و اولاد طغيان نموده مغرور مى شود و خود را بى نياز از پروردگار احساس نموده، در نتيجه اصلا پروردگار خويش را فراموش ‍ مى كند، و اسباب ظاهرى و قدرت خود را شريك خدا مى گيرد، و قهرا جرات بر معصيت پيدا مى كند، در حالى كه غافل است از اينكه عذاب و وبال عملش دورا دور او را گرفته،
و اينطور عذابش آماده شده، تا ناگهان بر سرش بتازد، و با هول انگيزترين و تلخ ‌ترين شكل رخ بنمايد، آن وقت از خواب غفلتش بيدار مى شود، و به ياد نصيحت هايى مى افتد كه به او مى كردند و او گوش نمى داد، آن وقت نسبت به كوتاهى هاى خود اظهار ندامت مى كند، از ظلم و طغيان خود شرمنده مى شود، و از پروردگارش درخواست برگشتن نعمت مى كند، تا اين بار شكر او را به جاى آورد، عينا همانطور كه سرگذشت صاحبان باغ به آن انجاميد. بنابر اين قرآن مى خواهد با نقل اين داستان يك قاعده كلى براى همه انسان ها بيان كند. و اينكه فرمود: «و هر آينه عذاب آخرت بزرگتر است اگر بفهمند»، علتش اين است كه عذاب آخرت از قهر الهى منشاء دارد، و چيزى و كسى نمى تواند در برابرش مقاومت كند، عذابى است كه خلاصى از آن نيست، حتى مرگى هم به دنبال ندارد، به خلاف عذابهاى دنيوى كه هم در بعضى اوقات قابل جبران است، و هم با مرگ پايان مى پذيرد، عذاب آخرت از تمامى جهات وجود، محيط به انسان است، و دائمى و بى انتها است، نه چون عذابهاى دنيا كه بالاخره تمام مى شود. بحث روايتى رواياتى درباره مراد از «ن»، «قلم» و «ما يسطرون» در كتاب معانى به سند خود از سفيان بن سعيد ثورى روايت كرده كه از امام صادق (عليه السلام) تفسير حروف مقطعه اول سوره ها را پرسيده، و آن جناب فرموده: اما حرف «نون» كه در اول سوره «ن» است، نهرى است در بهشت، كه خداى تعالى به آن دستور داد منجمد شود، و منجمد گشته مداد شد، و به قلم فرمود تا بنويسد، قلم آنچه بوده و تا روز قيامت خواهد شد در لوح محفوظ سطر به سطر نوشت، پس ‍ مداد مدادى است از نور، و قلم هم قلمى است از نور، و لوح هم لوحى است از نور. سفيان مى گويد به او گفتم: يا بن رسول اللّه امر لوح و قلم و مداد را برايم بيشتر شرح بده، و از آنچه خدا به تو آموخته تعليمم بفرما. فرمود: اى ابن سعيد اگر نبود كه تو اهليت پاسخ را دارى پاسخت نمى دادم، بدانكه «نون» فرشته اى است كه به قلم گزارش مى دهد، و قلم فرشته اى است كه به لوح گزارش مى دهد، لوح هم فرشته اى كه اسرافيل گزارش ‍ مى دهد، و او نيز فرشته اى است كه به ميكائيل گزارش مى دهد و ميكائيل هم به جبرئيل، و جبرئيل به انبيا و رسولان. آنگاه فرمود اى سفيان برخيز بر و كه بيش از اين را صلاحت نمى دانم.
و در همان كتاب به سند خود از ابراهيم كرخى روايت كرده كه گفت: از امام صادق (عليه السلام) از معناى لوح و قلم پرسيدم، فرمود: دو فرشته اند. و نيز در همان كتاب به سند خود از اصبغ بن نباته از اميرالمؤ منين (عليه السلام) روايت كرده كه در تفسير آيه «ن و القلم و ما يسطرون»فرمود: منظور از قلم، قلمى است از نور، و كتابى از نور كه در لوح محفوظ قرار دارد، و مقربين درگاه خدا شاهد آنند، «و كفى باللّه شهيدا». مؤ لف: در معانى گذشته رواياتى ديگر از امامان اهل بيت (عليهم السلام) وارد شده، و ما در تفسير آيه «هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق» حديثى را كه قمى از عبد الرحيم قصير از امام صادق (عليه السلام) درباره لوح و قلم روايت كرده نقل كرديم، در آن آمده بود كه سپس مهر بر دهان قلم زد، و ديگر از آن به بعد تا ابد قلم سخن نگ فت، و نخواهد گفت، و آن عبارت است از كتاب مكنون كه همه نسخه ها از آنجا است. و در الدر المنثوركه ابن جرير از معاويه بن قره از پدرش روايت كرده كه گفت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) در معناى «ن و القلم و ما يسطرون» فرمود: لوحى از نور و قلمى از نور است كه بر تمامى آنچه شده و تا قيامت مى شود جريان يافته و همه را نوشته است. مؤلف: در معناى اين حديث رواياتى ديگر نيز هست و اينكه در حديث فرمود: «جريان يافته»، منظور اين است كه آنچه از حوادث در متن كائنات رخ مى دهد، مطابق همان چيزى است كه در آن كتاب نوشته شده. نظير اين تعبير تعبيرى است كه در روايت ابو هريره آمده، كه فرمود: «سپس بر دهان قلم مهر نهاد، در نتيجه ديگر سخن نگفت، و تا قيامت هم سخن نخواهد گفت».
رواياتى درباره مراد از «خلق عظيم» مراد از«كل حلاف مهين….» و… و در معانى به سند خود از ابى الجارود از امام ابى جعفر (عليه السلام) روايت كرده كه در تفسير آيه «و انك لعلى خلق عظيم» فرمود: خلق عظيم همين اسلام است.
و در تفسير قمى از ابى الجارود از حضرت امام باقر (عليه السلام) نقل شده است كه درباره جمله «انك على خلق عظيم» فرمود يعنى «على دين عظيم». مؤ لف: منظور اين بوده كه دين اسلام مشتمل بر كمال هر خلق پسنديده هست و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) داراى آن بوده، و در روايت معروف از آن جناب نقل شده كه فرمود: «بعثت لاتمم مكارم الاخلاق». و در مجمع البيان به سندى كه به حاكم رسانده، و او اسندى كه به ضحاك رسانده روايت كرده كه گفت وقتى قريش ديدند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) على (عليه السلام) را بر سايرين مقدم داشت، و او را تعظيم كرد، شروع كردند به بدگويى از على (عليه السلام)، و گفتند: محمد مفتون على شده. خداى تعالى در پاسخ آنان اين آيه را نازل كرد: «ن و القلم و ما يسطرون»، و در آن خداى تعالى سوگند خورد به اينكه ما «انت بنعمه ربك بمجنون – تو به خاطر اينكه خدا انعامت كرده مجنون نيستى»، «و ان لك لاجرا غير ممنون و انك لعلى خلق عظيم – و تواجرى انقطاع ناپذير دارى، و تو داراى خلقى عظيم هستى»، كه منظور همان قرآن است – تا آنجا كه فرمود – «بمن ضل عن سبيله»، كه منظور از اين گمراه، عده اى بودند كه آن سخن را گفته بودند، «و هو اعلم بالمهتدين»، (و او على بن ابى طالب را بهتر مى شناسد). مؤلف: اين روايت را صاحب تفسير برهان نيز از محمد بن عباس نقل كرده، و او به سند خود از ضحاك كه به همين منوال حديث را ادامه داده تا در آخر گفته است: و سبيل خدا همان على بن ابى طالب است. و باز در همان كتاب در تفس ير آيه «و لا تطع كل حلاف…» آمده كه: بعضى – گفته اند منظور از حلاف، وليد بن مغيره است، كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) پيشنهاد كرد مال زيادى به آن جناب بدهد، و آن حضرت دست از دين خود بردارد، بعضى ديگر گفته اند: منظور اخنس بن شريق است، (نقل از عطاء) بعضى ديگر گفته اند اسود بن عبد يغوث بوده، (نقل از مجاهد).
مؤلف: در اين باره رواياتى ديگر در تفسير الدر المنثور و غير آن آمده، كه ما از نقل آنها صرفنظر كرديم، خواننده محترم مى تواند به كتب حديث مراجعه نمايد. و نيز در همان كتاب از شداد بن اوس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) فرمود: هيچ «جواظ» و «جعظرى»، و «عتل زنيم» داخل بهشت نمى شود پرسيدم جواظ يعنى چه؟ فرمود: كسى كه زياد جمع مى كند و هيچ نمى كند. پرسيدم بفرما جعظرى چه معنا دارد؟ فرمود: كسى كه خشن و درشت خو باشد. پرسيدم عتل زنيم كيست؟ فرمود: هر شكم باره بد اخلاق است كه بسيار مى خورد و مى نوشد، و بسيار خشم مى گيرد و ستم مى كند و زنيم است. و در معناى زنيم بعضى گفته اند: كسى است كه اصل و نسب نداشته باشد. و در تفسير قمى در ذيل آيه «عتل بعد ذلك زنيم» آمده كه «عتل» به معناى كسى است كه كفرش عظيم باشد، و «زنيم» آن كسى است كه پدرش معلوم نباشد، و او را فرزند غير پدرش ‍ بخوانند.ماجراى صاحبان باغى كه به عذاب الهى نابود گشت و باز در همان كتاب است كه ابى الجارود از حضرت ابى جعفر (عليه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه «انا بلوناهم كما بلونا اصحاب الجنه» فرمود: اهل مكّه مبتلا شدند به گرسنگى، همانطور كه صاحبان آن باغ مبتلا شدند، و آن باغ در دنيا در ناحيه يمن بود، در نه ميلى صنعا قرار داشت، و به آن رضوان مى گفتند. و نيز در همان كتاب است كه شخصى به ابن عباس گفت جمعى از همين امتند كه معتقدند اگر بنده خدا گناه كند از رزق محروم مى شود، ابن عباس گفت به آن خدايى كه غير او معبودى نيست، اين مطلب در كتاب خدا از آفتاب نيم روز روشن تر است، و خدا آن را در ضمن قصه صاحبان باغ در سوره «ن و القلم» آورده. جريان چنين بوده كه پيرمردى باغى داشت، و هيچ ميوه اى از آن باغ به خانه اش برده نمى شد، مگر آنكه حق هر صاحب حقى را از آن مى داد بعد از آنكه از دنيا رفت، فرزندانش آن باغ را به ارث بردند، و آنان پنج پسر بودند، در همان سالى كه پدرشان از دنيا رفت آن باغ آنقدر حاصل آورد كه در هيچ سالى آنطور نياورده بود، جوانان بعد از نماز عصر به طرف باغ روانه شدند، ميوه و رزقى بسيار زياد ديدند كه تا آن روز و در حيات پدرشان چنان حاصلى به آن باغ نديده بودند. وقتى حاصل بسيار را ديدند طاغى و ياغى شده به يكديگر گفتند: پدر ما پير و خرفت شده و عقلش را از دست داده بود، بياييد با هم قرار بگذاريم امسال به احدى از فقراى مسلمين چيزى از اين ميوه ها ندهيم، تا اموالمان زياد شود آنگاه سال هاى بعد روش پدر را دنبال كنيم، چهار نفر از برادران قبول كردند، و پنجمى ايشان در خشم شد و او همان بود كه بعد از سوخته شدن باغ گفت «الم اقل لكم لو لا تسبحون – آيا به شما نگفتم چرا خداى را تسبيح نمى گوييد؟». همين شخصى كه از ابن عباس سوال كرده بود، پرسيد: آيا نفر پنجمى اوسط از حيث سن و سال بود؟ ابن عباس گفت: نه اتفاقا از حيث سن و سال از همه كوچكتر بود، بلكه منظور از كلمه اوسط اين كه از همه بهتر و عاقل بود، به دليل اينكه قرآن كريم درباره امت محمد (صلى اللّه عليه و آله وسلم) كه از همه امت ها كوچكتر است به خاطر همين كه از همه امت ها بهتر است فرموده: «و كذلك جعلناكم امه وسطا». «قال لهم اوسطهم» بهترين آن برادران به سايرين گفت از خدا بترسيد، و طريقه پدر را پيش بگيريد تا سالم باشيد و سود ببريد، برادران بر او خشم كردند، و او را به كتك گرفته سخت كوبيدند، وقتى آن برادر يقين كرد كه برادران قصد كشتن او را دارند، تسليم گفتارشان شد، و به اكراه و بدون رضايت درونى راى آنان را تصويب كرد. از آنجا به خانه هاى خود برگشته، هم سوگند شدند كه هر وقت خواستند ميوه بچينند صبح خيلى زود بچينند، و در اين سوگند خود ان شاء اللّه هم نگفتند، خداى تعالى به خاطر اين جرمشان مبتلاشان نموده، بين آنان و آن رزق حائل شد، رزقى كه ايام چيدنش بسيار نزديك بود، مع ذلك حتى يكدانه هم عايدشان نشد، و اين داستان را در قرآن كريم آورده فرمود: «انا بلوناهم كما بلونا اصحاب الجنه اذ اقسموا ليصرمنها مصبحين و لا يستثنون فطاف عليها طائف من ربك و هم نائمون فاصبحت كالصريم» يعنى مثل باغى كه درختانش آتش گرفته باشد. سائل پرسيد: اى ابن عباس، «صريم» چيست؟ گفت: صريم به معناى شب بسيار تاريك است، آنگاه گفت شبى كه هيچ نور و ضوئى در آن نباشد. برادران وقتى صبح برخاستند يكديگر را صدا زدند كه زودتر به باغتان برويد، اگر مى خواهيد بچينيد (تا كسى باخبر نشده) بچينيد،
برادران به طرف باغ روانه شدند، «و هم يت خافتون» سائل پرسيد: اى ابن عباس «تخافت» به چه معنا است؟ گفت به معناى تشاور است، با يكديگر مشورت مى كردند و آهسته سخن مى گفتند كه كسى صدايشان را نشنود، و سخن آهسته شان اين بود كه «لا يدخلنها اليوم عليكم مسكين و غدوا على حرد قادرين»، احدى از فقرا نبايد داخل باغتان شود، همه فكرشان در پياده كردن اين نقشه بود كه چگونه ميوه ها را بچينند كه هيچ يك از فقرا خبردار نشود، «قادرين» مسلم و خاطر جمع بودند كه ميوه را خواهند چيد، و هيچ احتمال نمى دادند كه ميوه و باغى در كار نباشد، و عذاب خدا و خشم او ايشان را گرفته باشد. «فلما راوها» وقتى ديدند كه چه بلايى بر آنان نازل شده «قالوا انا لضالون بل نحن محرومون» آرى خداى تعالى از آن رزقم حرومشان كرد، و اين به خاطر جرمى بود كه كردند و خدا به ايشان ظلم نكرد. «قال او سطهم الم اقل لكم لو لا تسبحون قالوا سبحان ربنا انا كنا ظالمين فاقبل بعضهم على بعض يتلاومون» ابن عباس گفت: يعنى خود را ملامت مى كردند كه اين چه تصميمى بود كه ما گرفتيم، «قالوا يا ويلنا انا كنا طاغين عسى ربنا ان يبدلنا خيرا منها انا الى ربنا راغبون» و در آخر فرمود: «كذلك العذاب و لعذاب الاخره اكبر لو كانوا يعلمون». مؤلف: قريب به اين مضمون و مضمون حديث قبل از آن رواياتى ديگر رسيده، ودر بعضى از آنها آمده كه باغ مورد بحث از مردى از بنى اسرائيل بوده، كه بعد از مردنش پسرانش آن را ارث بردند و بعد دچار اين سرنوشت شدند.
بيان آيات اين آيات دنباله تهديدهايى است كه درباره تكذيب گران رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) كرده بود، و عذاب آخرتى آنان را به اين بيان مسجل مى سازد كه مردم با تقوى در بهشت هاى نعيم هستند، و اينكه تكذيب گران و متقين يكسان نيستند، پس نمى توانند اميد كرامتى از خدا داشته باشند، و چون مجرمند آنچه هم از نعمت هاى دنيا در اختيار دارند استدراج و املاء است نه نعمت و كرامت، و نيز در اين آيات رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) را امر مى كند به اينكه در برابر حكم پروردگارش صبر كند و اين امر را تاكيد مى نمايد. إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ عِندَ رَبهِمْ جَنَّتِ النَّعِيمِ اين آيه شريفه بشارت و بيان حال متقين در آخرت است، در مقابل بيانى كه از حال و روز آخرتى تكذيب گران كرده بود. و اگر فرمود: «عند ربهم» و نفرمود: «عند اللّه» براى اين بود كه اشاره كند به رابطه اى كه تدبير و رحمت بين خدا و متقين دارد، و اينكه اگر متقين چنين نعمتى نزد خدا دارند، به خاطر اين است كه در دنيا ربوبيت را منحصر در او مى دانستند، و عبادت را خالص براى او انجام مى دادند. و اگر كلمه «جنات» را به كلمه «نعيم» كه به معناى نعمت است اضافه كرد، براى اين بود كه آنچه از نعمت ها در بهشت است خالص ‍ نعمت است، نه چون دنيا كه نعمتش آميخته با نقمت و لذتش مخلوط با الم باشد، و ان شاء اللّه به زودى در تفسير آيه «ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم» خواهد آمد كه مراد از كلمه «نعيم»، ولايت است. أَ فَنَجْعَلُ المُْسلِمِينَ كالمُْجْرِمِينَ در بدو نظر اين احتمال به نظر مى رسد كه آيه شريفه مى خواهد حجتى را بر مساله معاد اقامه كند، همانطور كه آيه «ام نجعل الذين امنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض ام نجعل المتقين كالفجار» در اين مقام است، كه تفسيرش گذشت.
و نيز اين احتمال هم به نظر مى رسد كه مى خواهد كلام تكذيب گران را رد كند، كه به مؤ منين مى گفتند: اگر مساله بعث و معادى در بين باشد، در آنجا نيز مانند دنيا ما متنعم خواهيم بود، و خداى تعالى اين گفتارشان را در آيه زير حكايت فرموده كه: «و ما اظن الساعه قائمه و لئن رجعت الى ربى ان لى عنده للحسنى». و ظاهر سياق آيات بعدى كه حكم تساوى تكذيب گران و متقين را رد مى كند، احتمال دوم را تاءييد مى نمايد، در روايت هم آمده كه مشركين وقتى داستان بعث و معاد را شنيدند، گفتند اگر آنچه محمد و پيروانش ‍ مى گويند صحيح باشد باز هم حال ما بهتر از حال آنان خواهد بود، همانطور كه در دنيا بهتر است، و حداقل اين است كه برابر با حال آنان باشد. ليكن اين اشكال متوجه احتمال دوم هست، كه اگر بخواهد سخن و ادعاى كفار را رد كند كه مى گفتند: در آخرت هم يا بهتر از آنان خواهيم داشت و يا مساوى آنان، جا داشت تطابق بين رد و مردود را رعايت كند، و در مقابل گفتار مردود آنان بفرمايد «افنجعل المجرمين كالمسلمين» نه بفرمايد: «افنجعل المسلمين كالمجرمين». شرح مفاد آيه «افنجعل المسلمين كالمجرمين» و آيات بعد از آن كه در مقام نفى حكممكذبان به اينكه بر فرض وجود قيامت، با مسلمانان برابرند مى باشد دقت در سياق، اين معنا را دست مى دهد كه هر چند آيه شريفه مى خواهد تساوى را رد كند، و ليكن نه تنها از اين جهت كه مجرمين با آن همه جرم مساوى با مسلمانان نيستند، بلكه نكته هاى اضافى ديگرى را هم به طور اشاره مى فهماند، و آن اين است كه احترام مسلمين اجازه نمى دهد كه مجرمين با ايشان برابر باشند، گويا فرموده: اينكه شما كفار مى گوييد در آخرت هم ما و مسلمانان يكسان هستيم سخن باطلى است، براى اينكه خدا راضى نمى شود كه مسلمانان را با آن همه احترامى كه نزدش دارند مانند مجرمين قرار دهد، و شما مجرميد پس با آنان حال و روز يكسانى نخواهيد داشت. بنابر اين، آيه شريفه مى خواهد عليه مساوات دو طايفه اقامه حجت كند، و حجتش اين است كه مساوات آن دو با احترامى كه مسلمانان نزد خدا دارند منافات دارد، نه اينكه اين مساوات با عدالت خدا نمى سازد.
و مراد از «مسلمين» كسانى هستند كه تسليم فرمان خدايند، و جز آن چه او اراده كرده پيروى نمى كنند، اگر انجام كارى را اراده كرده انجام مى دهند، و اگر ترك كارى را خواسته ترك مى كنند، در مقابل اين تسليم همان كلمه «اجرام» است، و آن به اين معنا است كه كسى عمل زشت مرتكب بشود، و مطيع فرمان خدا نباشد. اين آيه و آيه بعدش تا جمله «ام عندهم الغيب فهم يكتبون» در مقام رد مساءله تساوى مجرمين و مسلمين است، كه از طرف كفار ادعا شده بود، و چون اين ادعا محتملاتى داشت، يكى يكى آنها را ايراد نموده و به صورت استفهام انكارى رد مى كند. بيان حجت چنين است كه يكسان بودن مجرمين و مسلمين كه كفار چنين پنداشته اند يا از طرف خداى تعالى و موهبت و رحمتى از او است، و يا از ناحيه او نيست. اگر از ناحيه او باشد قطعا بايد يا عقل خود ما انسان ها هم بدان حكم كند، كه مى بينيم عقل چنين حكمى ندارد، قرآن كريم هم به همين معنا اشاره نموده مى فرمايد: «ما لكم كيف تحكمون». و يا دليلى نقلى بر آن دلالت كند، كه چنين دليلى هم نيست، و قرآن كريم به نبود اين چنين دليل نقلى اشاره نموده، مى فرمايد: ((ام لكم كتاب… – نكند كتابى (و دليلى نقلى و آسمانى) در دست داريد…))، و يا اين است كه دليل بر اين حكم كه كفار كرده اند نه عقل است و نه نقل، بلكه گفت و شنودى شفاهى است كه خدا با آنان كرده، و آنها از خدا قول گرفته اند كه در قيامت بين آنان و اهل تسليم و عبادت به مساوات رفتار كند، اين هم كه معقول نيست، زيرا مردم عادى مانند انبيا نيستند، تا خدا شفاهى با آنان سخن بگويد. خوب تا اينجا سه تا احتمال را آورديم، و جوابش را هم گفتيم. احتمال چهارم اينكه: اصلا آن حكم از ناحيه خدا نباشد در اينجا نيز چند احتمال هست: يكى اينكه حكم تساوى بين مجرمين و مسلمين حكمى جدى باشد. و ديگر اينكه صرف بهانه اى باشد براى فرار از مسووليت، در صورت جدى بودن سه احتمال هست، يكى اينكه حكمى كه مى كنند مستند به خودشان باشد، به اين معنا كه خودشان كارگردان صحنه قيامت باشند و امور قيامت را به نفع خود بچرخ انند، از آن جمله خود را با مسلمانان يكسان سازند هر چند كه خدا نخواهد قرآن كريم از اين احتمال جواب داده كه: «سلهم ايهم بذلك زعيم»از ايشان بپرسيد كدامشان زعيم و متولى در تدبير امور قيامت هستند؟ و يا اين است كه حاكم در اين حكم شركاء و خدايان ايشانند، از اين هم پاسخ داده كه «ام لهم شركاء فلياتوا بشركائهم – نكند حاكم بر اين حكم شركاء ايشانند، اگر چنين است بگو تا شركاى خود را بياورند».
احتمال سوم اين است كه نه خود را مستقل در اين حكم بدانند، و نه شركايشان را، بلكه زمام غيب به دست ايشان باشد، قضا و قدر همه امور مردم منوط به مشيت آنها باشد، هر چه آنها در غيب بنويسند همان مى شود، و خودشان براى خود چنين نوشته اند، كه در عين اينكه مجرمند با مسلمانان برابر باشند. در آيات مورد بحث اين احتمال رد شده مى فرمايد: «ام عندهم الغيب فهم يكتبون» اين هم سه احتمال ديگر. و اما اگر حكمشان حكمى جدى نباشد، بلكه همانطور كه گفتيم بهانه اى باشد براى فرار از مسووليت براى نپذيرفتن دعوت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم)، چون فكر مى كنند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) فردا از ايشان مزد مطالبه مى كند كه از بيغوله ضلالت به راه حق هدايتشان كرده، آن وقت زير بار سنگين آن مزد خرد خواهند شد، از اين هم پاسخ داده، به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) خطاب مى كند كه «ام تسئلهم اجرا فهم من مغرم مثقلون» اين هم هفتمين احتمال. اين بود آنچه كه از تدبر در آيات مورد بحث درباره اينكه چرا مرتب در آنها ترديد شده و يكى پس از ديگرى فرمود «يا اينكه، يا اينكه»، استفاده مى شود. ولى مفسرين ديگر در ضبط ترديدها سخنانى ديگر دارند، اگر كسى بخواهد مى تواند به تفسيرهاى مطول مراجعه كند. «ما لكم كيف تحكمون» اين جمله در مقام اين است كه تعجب هر كسى را از حكم آنان برانگيزد، كه چطور حكم كردند به اينكه مجرم و مسلم در قيامت يك وضع دارند! و اين اشاره است به اينكه عقل از چنين حكمى امتناع دارد، و چنين حكمى نمى كند، و در حقيقت معنايش اين است كه چه اختلالى در فكر شما رخ داده، و راى و نظريه شما را فاسد كرده كه اينطور حكم مى كنيد؟ أَمْ لَكمْ كِتَبٌ فِيهِ تَدْرُسونَ إِنَّ لَكمْ فِيهِ لمََا تخَيرُونَ اين آيه اشاره است به اينكه براى حكمى كه كردند هيچ دليلى نقلى ندارند، همچنان كه آيه قبلى به نداشتن دليلى عقلى بر طبق حكمشان اشاره مى كرد، و منظور از كلمه «كتاب»، كتاب آسمانى است، كه از ناحيه خداى تعالى نازل شده باشد، كه البته چنين كتابى حجت است، و معناى «تدرسون»، «تقرون» است يعنى كتابى كه در آن اين حكم را خوانده باشيد، و كلمه «تخير» و «اختيار» كه يكى از باب تفعل و ديگرى از باب افتعال است، به يك معنا است. و جمله «ان لكم لما تخيرون» در مقام مفعول است براى جمله «تخيرون» و استفهام در آيه انكارى است،و معنايش اين است كه: نه، آنطور نيست، شايد اين طور باشد كه كتابى آسمانى داشته باشيد، و در آن خوانده باشيد كه اى مشركين اختيار با شما است، هر چه دلتان خواست و درباره دنيا و آخرت و يا تنها آخرت خود اختيار كرديد بكنيد، و خلاصه هر نامربوطى خواستيد از دهانتان بيرون بريزيد، اختيار سعادت و آخرتتان با خودتان است، هر چه شما بخواهيد و بگوييد همان مى شود. أَمْ لَكمْ أَيْمَنٌ عَلَيْنَا بَلِغَةٌ إِلى يَوْمِ الْقِيَمَةِ إِنَّ لَكمْ لمََا تحْكُمُونَ اين آيه اشاره است به اينكه: نه، چنين اختيارى ندارند، و خدا با عهد و سوگندى شفاهى چنين پيمانى با ايشان نبسته. كلمه «ايمان» جمع يمين است، كه به معناى سوگند است، و كلمه «بلوغ» كه كلمه «بالغه» اسم فاعل آن است به معناى رسيدن به انتهاى كمال است، پس «ايمان بالغه» به معناى سوگندهايى است كه تاكيد را به نهايت رسانده باشد، و بنابر اين، جمله «الى يوم القيامه» ظرفى است (به اصطلاح) مستقر و متعلق به مقدر، و تقدير كلام «ام لكم علينا ايمان كائنه الى يوم القيامه، موكده نهايه التوكيد» است، يعنى نه، آن هم نيست، بلكه شايد اين باشد كه شما قسمتى به گردن ما داشته باشيد، و خلاصه ما سوگند بسيار موكد خورده باشيم سوگندى كه تا روز قيامت اعتبار داشته باشد كه اختيار قيامت را به شما واگذار مى كنيم، هر حكمى خواستيد بكنيد. بعضى از مفسرين كلمه «ايمان» را به عهد و پيمان معنا كرده اند، در نتيجه از باب اطلاق لازم و اراده ملزوم و تعبيرى به كنايه مى باشد. بعضى هم احتمال داده اند از باب اطلاق جزء، و اراده كل باشد. و جمله «ان لكم لما تحكمون» جواب قسم است، و همان چيزى است كه معاهده فرضى بر آن واقع شده، و استفهام در آن انكارى است، و معنايش اين است كه نه، آن هم نيست، شايد اين باشد كه شما ما را قسم موكد داده باشيد، و از ما پيمان گرفته باشيد پيمانى كه تا قيامت دوام داشته باشد، كه ما تسليم شما باشيم، و هر حكمى كه خواستيد برانيد. سلْهُمْ أَيُّهُم بِذَلِك زَعِيمٌ در اين جمله ديگر روى سخن با ايشان نيست، گويا از آنان روى گردانيده، خطاب را متوجه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) كرد، تا بفهماند اينگونه افراد از اينكه لايق خطاب باشند ساقطند،
و به همين جهت در بقيه سوالها كه چهار سوال است ايشان را غايب فرض كرد، و فرمود: از «ايشان بپرس كدامشان مسؤول اين تسويه شده؟» كلمه «زعيم» به معناى كسى است كه قائم به امرى و متصدى انجام آن باشد. و استفهام در جمله انكارى است. معنى آيه اين است كه: از ايشان بپرس وقتى ثابت شد كه خدا بين دو طايفه را تسويه نمى كند، چون چنين دليلى در كار نيست، آن كداميك از شما است كه بر حسب ادعايى كه مى كنيد متصدى امر تسويه شده باشد؟ آيا اگر چنين كسى باشد از ميان اين مشركين است؟ اگر هست كيست؟ و كداميك است؟ و بطلان اين ادعا آنقدر واضح است كه كسى بجز ديوانگان چنين سخنى نمى گويد. أَمْ لهَُمْ شرَكاءُ فَلْيَأْتُوا بِشرَكائهِمْ إِن كانُوا صدِقِينَ اين جمله رد بر مشركين است، بنابر آن فرضى كه حكمشان به تساوى مجرمين و مسلمين بر اساس اين ادعايشان باشد كه معبودهايشان معبودند، ثانيا با خدا در ربوبيت شريكند، و ثالثا در قيامت نزد خدا شفاعتشان مى كنند، و در نتيجه ايشان را با مسلمين برابر خواهد كرد. و استفهام در آيه انكارى است و مى فهماند اولا معبودهاى ايشان معبود نيستند، وشريك با خدا در ربوبيت نيستند، و ثالثا چنان شفاعتى نمى توانند بكنند. و جمله «فلياتوا بشركائهم…» كنايه است از نبود شركا، و نفى در جمله «ام لهم شركاء» راتاكيد مى كند. مراد از شركاى مشركين در آيه «يوم يكشف عن ساق» بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از شركا، خدايان دروغين ايشان نيست، بلكه مراد هر كسى است كه در اين اعتقاد باطل شريك ايشان باشد، و اينها اگر راست مى گويند آن شريكهاى خود را بياورند. ولى خواننده متوجه است كه معنا مناسب مقام محاجه نيست. بعضى ديگر گفته اند مراد از شركا، شهدا و گواهان هستند، و معنا اين است كه نه، بلكه شايد بر اين قول گواهانى دارند، خوب، اگر دارند و راست مى گويند بياورند. ليكن اين تفسيرى كه از جهت الفاظ آيه دليلى بر آن ندارند، علاوه بر اين، جمله مورد بحث به خاطر كلمه «ام» استدراك و اعراض از ما قبل است، و بايد مطلبى غير مطلب ما قبل را افاده كند، و مساله شهادت اگر در بين باشد لابد شاهدانى خواهند بود كه از ناحيه خدا كتابى و يا وعده و يا پيمانى دارند، و اين دو احتمال يعنى داشتن كتاب و داشتن پيمان قبلا رد شده بود.
بعضى ديگر گفته اند مراد از شركا، شركاى در الوهيتى است كه خود آنان معتقد بودند، ليكن منظور از آوردن آن شركا اين است كه اين مشركين آن شركا را در قيامت بياورند، تا بر صدق اعتقاد آنان شهادت دهند، و يانزد خداى تعالى شفاعتشان كنند. ولى خواننده محترم مى داند كه اين بيان قانع كننده خصم نيست.
معناى اينكه درباره قيامت فرمود: «يوم يكشف عن ساق» يَوْمَ يُكْشف عَن ساقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلى السجُودِ فَلا يَستَطِيعُونَ… وَ هُمْ سلِمُونَ كلمه «يوم» ظرفى است متعلق به فعلى تقديرى، از قبيل «اذكر – بياد آر» و امثال آن، و تعبير «كشف از ساق» مثلى است براى افاده نهايت درجه شدت، چون وقتى انسان به سختى دچار زلزله يا سيل يا گرفتارى ديگر مى شود، شلوار را بالا كشيده كمر را مى بندد، تا بهتر و سريع تر به تلاش بپردازد، و وسيله فرار از گرفتارى را فراهم سازد، زمخشرى در كشاف گفته معناى «يوم يكشف عن ساق»، «روزى كه شدت امر به نهايت مى رسد است»، و گرنه در آن روز نه ساق پايى در بين است، و نه شلوارى كه از آن بالا بكشند، همچنان كه درباره يك فرد شديد البخل فرومايه مى گويى: «او دستش در غل و زنجير بسته است»، با اينكه نه دستى مطرح است، و نه بسته شدن با غل و زنجير، و آن عبارت تنها مثلى است كه در مورد بخيل مى زنند. اين آيه تا پنج آيه بعد، مطلب معترضه اى است كه در بين واقع شده چون سخن از شرك مشركين به ميان آمده بود، و اينكه آنها معتقد بودند شركا در روز قيامت اگر قيامت و حسابى باشد ايشان را به سعادت مى رسانند، لذا در اين چند آيه معترضه فرمود نه خداى تعالى شريكى دارد، و نه در آن روز اين شركاى خيالى شفاعتى دارند، و تنها راه احراز سعادت در آخرت سجود است، يعنى خاضع شدن براى خداى سبحان و يگانگى او در ربوبيت، در دنيا را پذيرفتن، آنهم آنچنان پذيرفتنى كه آدمى را داراى صفت خضوع سازد، و روز قيامت سعادتمند كند. و اما اين تكذيب گران مجرم كه در دنيا براى خدا سجده نكردند،در آخرت هم نمى توانند براى او سجده كنند، در نتيجه سعادتمند نمى شوند پس حال آ نان با حال مسلمانان به هيچ وجه نمى تواند يكسان باشد، بلكه خداى سبحان به خاطر استكبارى كه كردند در دنيا معامله استدراج و مماشات با ايشان مى كند، تا شقاوتشان به حد نهايت برسد، و مستحق عذاب اليم آخرت گردند.
پس معناى اينكه فرمود: «يوم يكشف عن ساق و يدعون الى السجود فلا يستطيعون» اين شد كه اى پيامبر به ياد آر روزى را كه بر اين كفار بسيار سخت خواهد شد، و چون دعوت مى شوند براى خدا سجده كنند نمى توانند بكنند، چون حالت خضوع براى خدا در دل ندارند، و در دنيا به خاطر تكبرى كه داشتند چنين ملكه اى كسب نكردند، روز قيامت هم روز كشف باطن آدمى است، وقتى باطن در دنيا باطنى بوده كه نگذاشته ايشان خاضع شوند، در آخرت هم گذاشت. «خاشعه ابصارهم ترهقهم ذله» اين دو جمله براى نائب فاعل در جمله «يدعون» كه همان كفار مجرم باشند دو حال هستند كه مى فرمايد: در حالى كه چشمهايشان از شرم به زير افتاده است، و در حالى كه ذلت قهرى سراپاى آنان را فرا گرفته. و اگر خشوع را به چشم ها نسبت داده براى اين است كه اولين عضوى كه خشوع قلبى را حكايت مى كند چشم است. «و قد كانوا يدعون الى السجود و هم سالمون» مراد از «سالم بودن»، سالم بودنشان از آفات و امراضى است كه در آن روز به خاطر استكبار، گريبانشان را گرفت و نگذاشت حق را بپذيرند، و يا منظور مطلق استطاعت و قدرت بر سجود در دنيا است، مى فرمايد: آن روز كه دعوت مى شدند در برابر خداى سبحان سجده كنند با اينكه سالم بودند و مى توانستند سجده كنند و بهترين تمكن را داشتند سجده نكردند و به دعوت انبيا اعتنا ننمودند. بعضى گفته اند: منظور از سجود نماز است. ولى درست نيست، (چون دليلى بر آن نيست). فَذَرْنى وَ مَن يُكَذِّب بهَذَا الحَْدِيثِ منظور از كلمه «هذا الحديث» قرآن كريم است، و جمله «فذرنى و من يكذب…»، كنايه است از اينكه خداى تعالى به تنهايى براى عذاب آنان كافى است، و دست از ايشان بر نخواهد داشت، و اين تعبير خود نوعى تسليت براى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم)، و تهديدى براى كفار نيز هست.معناى استدراج كفار و مكذبان (سنستدرجهم من حيث لايعلمون)
سنَستَدْرِجُهُم مِّنْ حَيْث لا يَعْلَمُونَ اين جمله، جمله اى استينافى و مستقل، و در آن كيفيت اخذ خدا و عذاب كردنشان را بيان مى كند، عذاب كردنى كه اجمالش از آيه «فذرنى…» استفاده مى شد، و كلمه «استدراج» كه مصدر فعل «نستدرجهم» است، به اين معناست كه درجه كسى را به تدريج و خرده خرده پايين بياورند، تا جايى كه شقاوت و بدبختيش به نهايت برسد و در ورطه هلاكت بيفتد، خداى تعالى وقتى بخواهد با كسى چنين معامله اى بكند، نعمت پشت سر نعمت به او مى دهد،
هر نعمتى كه مى دهد به همان مقدار سرگرم و از سعادت خود غافل مى شود، و در شكر آن كوتاهى نموده، كم كم خداى صاحب نعمت را فراموش مى كند، و از ياد مى برد. پس استدراج، دادن نعمت دنبال نعمت است به متنعم تا درجه به درجه پايين آيد، و به ورطه هلاكت نزديك شود، «و قيد من حيث لا يعلمون» براى اين است كه اين هلاكت از راه نعمت فراهم مى شود، كه كفار آن را خير و سعادت مى پندارند، نه شر و شقاوت. وَ أُمْلى لهَُمْ إِنَّ كَيْدِى مَتِينٌ كلمه «املاء» كه فعل «املى» از آن مشتق شده به معناى مهلت دادن است، و كلمه «كيد» به معناى نوعى حيله گرى است، و كلمه «متين» به معناى قوى و محكم است. و معناى آيه اين است كه: من به كفار مهلت مى دهم تا در نعمت ما با گناه بغلتند، و هر جور دلشان خواست گناه كنند، كه كيد من قوى است. و اگر در اين آيه سياق را از «ما» كه عظمت را مى رساند و مى فهماند به هر نعمت ملكى موكل است به «من» برگردانيده، در آيه قبلى مى فرمود: ما چنين و چنان مى كنيم، و در اين آيه مى فرمايد: من چنين و چنان مى كنم، براى اين است كه املا و مهلت دادن همان تاخير اجل است، و در قرآن كريم هر جا سخن از اجل به ميان آمده، به غير خداى سبحان نسبتش نداده، مثلا فرموده: «ثم قضى اجلا و اجل مسمى عنده». أَمْ تَسئَلُهُمْ أَجْراً فَهُم مِّن مَّغْرَمٍ مُّثْقَلُونَ كلمه «مغرم» به معناى غرامت است، و كلمه «اثقال» – به كسر همزه – به معناى تحميل ثقل است، و اين جمله عطف است بر جمله«ام لهم شركاء…»، و معنايش اين است كه شايد تو از مجرمين كه حكم كرده اند به اينكه در قيامت بامسلمين يكسانند، مطالبه اجر كرده اى، و ايشان فكر كرده اند در برابر دعوت تو بايد مزد سنگينى بپردازند، و بدين براى خلاصى از آن غرامت اين حرفها را مى زنند، نه اينكه راستى سخنى جدى بوده باشد. أَمْ عِندَهُمُ الْغَيْب فَهُمْ يَكْتُبُونَ از ظاهر سياق بر مى آيد كه مراد از غيب، غيب عالم است كه همه امور با اندازه گيرى محدود نازل مى شود و در منصه ظهور مستقر مى گردد، و بنابر اين، مراد از نوشتن، همان اندازه گيرى و قضا، و مراد از «نزد ايشان بودن غيب» اين است كه مسلط بر غيب باشند، و عالم غيب ملكشان باشد.
در نتيجه معناى آيه اين مى شود كه مگر امر قضا و قدر به دست ايشان است و ايشانند كه هر جور بخواهند قضا مى رانند، و براى خود چنين خواسته اند كه در قيامت با مسلمين وضعى برابر داشته باشند؟ بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از اينكه غيب نزد ايشان باشد، تنها اين است كه علم به غيب داشته باشند، آن هم نه همه غيب، بلكه همين كه حكمى كه درباره خود كرده اند صحيح و مطابق غيب باشد، و مراد از كتابت هم همان معناى ظاهرى كلمه است، و معناى آيه اين است كه: مگر علم غيب دارند به اينكه حكمى كه كرده اند صحيح است، و اين علم را تنها آنان دارند، و هيچ كس ديگر ندارد؟ و يا علمى است كه به صورت نوشته اى نزد ايشان است، و به ارث به ايشان رسيده، و بايد امروز آن را در مقابل دعوت تو اظهار بدارند؟ ليكن اين معنا بعيد است، بلكه اصلا نبايد دنبالش را گرفت، احتمالات ديگرى كه در اين آيات ذكر شده جايى براى اين احتمال باقى نگذاشته. و اگر قرآن كريم اين احتمال را بعد از ديگر احتمالها ذكر كرد، و حتى از احتمال «ام تسئلهم اجرا» هم موخر ذكر نمود، با اينكه ظاهر اقتضا مى كرد از اين يكى جلوتر ذكر شود، براى اين بود كه احتمال مورد بحث از همه آنها ضعيف تر و بعيدتر بود.امر به رسول الله (ص) به صبر و نهى از اينكه چون يونس (ع) ناشكيبا باشد
فَاصبرْ لحُِكْمِ رَبِّك وَ لا تَكُن كَصاحِبِ الحُْوتِ إِذْ نَادَى وَ هُوَ مَكْظومٌ منظور از صاحب حوت – ماهى – حضرت يونس پيغمبر (عليه السلام) است، و كلمه «مكظوم» از مصدر كظم غيظ است كه به معناى فرو بردن خشم است، و به همين جهت مكظوم را تفسير كرده اند به كسى كه خشم گلويش را گرفته باشد، و او نتواند به هيچ وسيله اى آن را خالى كند، در اين آيه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) را نهى مى كند از اينكه مانند يونس (عليه السلام) باشد، كه در هنگام مناجات با خدا مالامال از خشم بوده، مى فرمايد تو اينطور مباش، و اين در حقيقت نهى از سبب خشم است، و سبب خشم اين است كه آدمى كم حوصله باشد، و در آمدن عذاب براى دشمنانش عجله كند. و معناى آيه اين است كه: اى پيامبر! تو در برابر قضايى كه پروردگارت رانده، كه از راه استدراج هلاكشان كند صابر باش، و مانند صاحب حوت مباش، تا مثل او مالامال از اندوه و غيظ نشوى، و در آخر خداى را به تسبيح و اعتراف به ظلم ندا نكنى، و خلاصه صبر كن و از اين معنا كه مبتلا به سرنوشتى چون سرنوشت يونس و ندايى چون نداى او در شكم ماهى بشوى برحذر باش، او به طورى كه در سوره انبياء آمده در شكم حوت گفت: «لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين».
و بعضى گفته اند: لام در جمله «لحكم ربك» به معناى «الى – تا» است، مى خواهد در عين اينكه با رسول گراميش سخن مى گويد، قوم او راتهديد كند به اينكه به زودى خدا بين او و ايشان حكم خواهد كرد، مى فرمايد: تا زمانى كه خدا حكم كند صبر كن. ولى وجه قبلى با سياق آيات قبلى مناسب تر است. لَّوْ لا أَن تَدَرَكَهُ نِعْمَةٌ مِّن رَّبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ اين آيه شريفه نهى سابق (كه مى فرمود چون صاحب حوت مباش) را تعليل مى كند، و كلمه «تدارك» به معناى رسيدن و پيوستن به چيزى است، و در اين آيه كلمه نعمت به قبول توبه تفسير شده، و واژه «نبذ» به معناى پرت كردن و دور انداختن است، و كلمه «عراء» به معناى زمين لخت و بدون سقف و يا گياه است، و مذموم از ذم است كه مقابل مدح را معنا مى دهد. و معناى آيه اين است كه: اگر يونس (عليه السلام) نعمت توبه اى را از پروردگارش در نمى يافت، و مافاتش را جبران نمى كرد، در بيابانى بدون سقف و گياه افكنده مى شد، در حالى كه به خاطر عملى كه كرده بود مذمت هم مى شد. بيان عدم منافات بين آيه: «لو لا ان تداركه نعمة من ربه…» با آيه: «فلولا انهكان من المسبحين….» در اينجا ممكن است بگويى: اين آيه شريفه با آيه «فلو لا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون» منافات دارد، براى مقتضاى عمل يونس به حكم اين آيه آن بود كه تا قيامت در شكم ماهى بماند، و به حكم آيه مورد بحث، مقتضاى عملش اين بوده كه جسدش در بيابانى بى سقف و گياه، و در حالى كه مذموم هم باشد بيفتد، و اين دو مقتضا با هم جمع نمى شوند. در پاسخ مى گوييم دو آيه مذكور هر يك از يك مقتضاى خاصى حكايت مى كند، كه هر يك از آن دو اثرى جداگانه دارد، آيه سوره صافات اين معنا را خاطرنشان مى سازد كه: اگر مداومت يونس در تسبيح خداى عزوجل در طول زندگيش و قبل از ابتلايش نبود چنين و چنان مى شد، چون كلمه «مسبحين» مداومت در تسبيح را مى رساند، و آيه مورد بحث از اين معنا خبر مى دهد كه خدا در شكم ماهى او را دريافت و توبه اش را قبول كرد، و به همين جهت ماهى او را در بيابان نينداخت.
در نتيجه مجموع دو آيه دلالت مى كند بر اينكه بيرون رفتن يونس با خشم اقتضاى اين را داشته كه تا روز قيامت در شكم ماهى بماند، و ليكن تسبيح دائميش قبل از افتادن در شكم ماهى و بعد از آن از اين اقتضا منع كرده، و باعث شده كه مقدرش طورى ديگر شود، و آن اين است كه ماهى او را در بيابان بيندازد، و نيز مقتضاى عملش اين بود كه او را به صورتى زشت و مذموم بيندازد، و ليكن مانعى ديگر از آن جلوگيرى نمود، و آن نعمتى از پروردگارش بود، كه او را دريافت، و نه تنها مذموم نشد، بلكه پروردگارش او را اجتبا كرد و از صالحانش قرار داد، پس بين دو آيه منافاتى نيست. و ما در بحث گذشته مكرر گفتيم كه: حقيقت نعمت، همانا ولايت و سرپرستى خداست، و بنابر اين به طور متعين جمله «لولا ان تداركه نعمه من ربه» معنايى ديگر خواهد داشت. فَاجْتَبَهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصلِحِينَ توضيح اين جمله معناى «اجتبا» و «صلاح» در مباحث گذشته گذشت.
اشاره به اينكه دليلى بر نفى چشم زخم و خرافى بودن آن نيست وَ إِن يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيزْلِقُونَك بِأَبْصرِهِمْ لَمَّا سمِعُوا الذِّكْرَ كلمه «ان» بدون تشديد، مخفف «ان» است، و كلمه «زلق» به معناى زلل و لغزش است، و «ازلاق» به معناى ازلال، يعنى صرع است، و كنايه است از كشتن و هلاك كردن. و معناى آيه اين است كه: محققا آنها كه كافر شدند وقتى قرآن را شنيدند نزديك بود با چشم هاى خود تو را به زمين بيندازند، يعنى با چشم زخم خود تو را بكشند. و مراد از اين «ازلاق به ابصار» – به طورى كه همه مفسرين گفته اند – چشم زدن است، كه خود نوعى از تاثيرات نفسانى است و دليلى عقلى بر نفى آن نداريم، بلكه حوادثى ديده شده كه با چشم زدن منطبق هست، و رواياتى هم بر طبق آن وارد شده، و با اين حال علت ندارد كه ما آن را انكار نموده بگوييم يك عقيده خرافى است. بعضى از مفسرين گفته اند: معناى آيه اين است كه وقتى ذكر را يعنى قرآن را از تو مى شنوند با نظرى سرشار از كينه و خشم به تو نظر مى كنند، به طورى كه مى خواهند با همان نگاه تيزشان تو را بكشند. وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لمََجْنُونٌ وَ مَا هُوَ إِلا ذِكْرٌ لِّلْعَلَمِينَ نسبت ديوانگى به آن جناب دادن در هنگامى كه قرآن را از او مى شنوند، خود دليل بر اين است كه مى خواسته اند بگويند قرآن از القاآت شيطانها و جن است، و به همين جهت خداى تعالى وقتى مى خواهد پاسخشان بدهد، مى فرمايد: قرآن به جز ذكر براى عالميان نيست.
و در آغاز سوره نسبت جنون به خود آن جناب را رد كرد، و فرمود: «ما انت بنعمه ربك بمجنون» در آخر سوره هم همان سخن آغاز سوره را آورد، تا آغاز و انجام با هم منطبق باشد. بحث روايتى رواياتى در ذيل آيه: «يوم يكشف عن ساق…» مؤ لف: كتاب معانى الاخبار به سند خود از حسين بن سعيد، از ابى الحسن (عليه السلام) روايت كرده كه در تفسير آيه «يوم يكشف عن ساق و يدعون الى السجود» فرموده: در قيامت حجابى از نور هست كه وقتى كنار زده مى شود مؤ منين همه به سجده مى افتند، اما منافقين با اينكه مى خواهند سجده كنند ليكن پشتشان خم نمى شود. و در همان كتاب به سند خود از عبيد بن زراره از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه گفت: از آن جناب معناى كلام خداى عزوجل را پرسيدم كه مى فرمايد: «يوم يكشف عن ساق» فرمود: آيا خدا جامه خود را بالا مى زند؟! سبحان ربى الاعلى. مؤ لف: صدوق (رحمه اللّه عليه) بعد از نقل اين حديث مى گويد: منظور از جمله «سبحان ربى الاعلى» تنزيه خداى سبحان است از اينكه ساق پا و جامه اى داشته باشد. و در اين معنا روايتى ديگر نيز از حلبى از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده. باز در همان كتاب به سند خود از معلى بن خنيس نقل كرده كه گفت: به امام صادق (عليه السلام) عرضه داشتم: منظور خداى تعالى از اينكه فرمود: «و قد كانوا يدعون الى السجود و هم سالمون» چيست؟ فرمود: يعنى در دنيا مى توانستند سجده كنند، و نكردند. و در الدر المنثور است كه بخارى، ابن منذر و ابن مردويه، از ابى سعيد روايت آورده اند كه گفت: از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) شنيدم مى فرمود: پروردگارمان ساق پاى خود را بالا مى زند، در همان هنگام تمامى زن و مرد با ايمان به سجده مى افتند، باقى مى ماند كسانى كه در دنيا به ريا و خودنمايى سجده كرده بودند، آن روز مى خواهند سجده كنند ولى پشتشان (مانند يك تخته) يك پارچه مى شود.
رواياتى در برهنه كردن خداوند ساق پايش را در قيامت كه به جهت مبتنى بودن برتشبيه مردوداند و در همان كتاب است كه ابن منده در رد بر جهمى مذهبان از ابى هريره روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) آيه: «يوم يكشف عن ساق» را تلاوت كرد، و فرمود خدا ساق پايش را برهنه مى كند. و نيز در همان كتاب است كه اسحاق بن راهويه (در مسند خود)، عبد بن حميد، ابن ابى الدنيا، طبرانى، و آجرى، در كتاب «الشريعه»، و دارقطنى در كتاب «الرويه» و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) و ابن مردويه، و بيهقى در كتاب «البعث»، همگى از عبداللّه بن مسعود از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) روايت كرده اند كه فرمود: خداى تعالى روز قيامت همه مردم را يكجا جمع مى كند، و خود خدا در چند تكه ابر پايين مى آيد، آنگاه يك منادى ندا در مى دهد كه ايها الناس؟ آيا از پروردگارتان راضى نشده ايد، با اينكه شما را بيافريد، و صورت گرى كرد و رزق داد و چنين مقرر كرد كه امروز هر انسانى در تحت سرپرستى وليى باشد كه در دنيا او را ولى خود مى دانست، و عبادتش مى كرد؟ آيا اين قرار از پروردگارتان عادلانه نيست؟ همه مى گويند: بله هست. آنگاه فرمود: پس هر انسانى از شما به طرف معبودى مى رود كه در دنيا مى پرستيد، و همان معبود در آن روز برايشان ممثل و مجسم مى شود، (مثلا) براى كسانى كه عيسى را مى پرستيدند شيطان عيسى ممثل مى شود، و براى كسانى كه عزير را مى پرستيدند شيطان عزير ممثل مى شود، تا آنجا كه براى دسته اى درخت، و براى جمعى چوب خشك، و براى عده اى سنگ ممثل مى شود. تنها اهل اسلام بدون معبود، ايستاده باقى مى مانند، در اين هنگام خداى تعالى برايشان ممثل مى شود، و به ايشان مى گويد: چرا مثل بقيه مردم به راه نمى افتيد؟ مى گويند: ما پروردگارى داريم كه هنوز او را نديده ايم تا به طرفش راه بيفتيم، مى فرمايد: پروردگار خود را اگر ببينيد به چه علامتى مى شناسيد؟ مى گويند: ما ربى داريم كه بين ما و او علامتى است، اگر او را ببينيم به آن علامت مى شناسيم، مى پرسد آن چه علامتى است؟ مى گويند: او ساق خود را بالا مى زند! در اين هنگام خدا پاى خود را برهنه مى كند، همه آنهايى كه در دنيا برايش سجده مى كردند، به خاك مى افتند، مگر جمعيتى كه پشت هايشان براى سجده خم نمى شود، و مانند شاخ گاو يكپارچه مى شود، نمى توانند سجده كنند (تا آخر حديث). مؤ لف: اين سه روايت اساسش تشبيه است، كه براهين عقلى و همچنين قرآن عزيز آن را رد مى كند و به همين جهت يا بايد آنها را دور انداخت، و يا تاويل كرد.
رواياتى درباره املاء و استدراج گنهكاران، چشم زخم، و…. در كافى به سند خود از سفيان بن سمط روايت كرده كه گفت: امام صادق (عليه السلام) فرمود: خداى تعالى وقتى خير بنده اى را بخواهد، هرگاه گناهى مرتكب شود، به دنبالش به يك گرفتارى مبتلايش مى كند، و به اين وسيله استغفار را به يادش مى اندازد، و وقتى شر بنده اى را بخواهد، هرگاه گناهى مرتكب شود دنبالش نعمتى به او مى دهد تا استغفار را از يادش ببرد، و در نتيجه گنهكارى را ادامه بدهد، اين همان است كه خداى عزوجل درباره اش مى فرمايد: «سنستدرجهم من حيث لا يعلمون» و منظور اين است كه به وسيله نعمت خود و گناه او وى را استدراج مى كند. مؤ لف: در سابق يعنى در تفسير آيه «سنستدرجهم من حيث لا يعلمون»، هم پاره اى از روايات استدراج را آورديم. و در تفسير قمى در ذيل آيه شريفه «اذ نادى و هو مكظوم» در روايت ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام) روايت كرده كه مى فرمود: مكظوم به معناى مغموم است. و نيز در همان كتاب در ذيل آيه «لو لا ان تداركه نعمه من ربه» فرمود: منظور از نعمت، رحمت است. و در معناى كلمه «عراء» فرموده جايى است كه سقف نداشته باشد. و در الدر المنثور است كه بخارى از ابن عباس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) در تفسير آيه «و ان يكاد الذين كفروا» فرمود: مساءله چشم زخم حق است. و در همان كتاب است كه ابونعيم در كتاب «الحليه» از جابر روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) فرمود چشم زخم، مرد سالم را در قبر و شتر سالم را در ديگ قرار مى دهد. مؤلف: در اين ميان رواياتى هست كه آيات سابق را با مساءله ولايت تطبيق مى كند، كه البته جنبه جرى و تطبيق مصداق بر كلى دارد، نه اينكه تفسير آن آيات باشد، و به همين جهت از ايراد آن خوددارى كرديم.

فهرست