مقابله دو جریان «خدا محور» و «شیطان محور»
این‌که حضرت اوّل ‌فضائل خاندان خودش را بیان می‌کند که «أَهْلُ بَیْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنُ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلَائِکَةِ…» گویای چیست؟ چرا بعد می‌رود سراغ یزید و می‌گوید که او شارب خمر است، آدم‌کش و فاسق علنی است؟ هدف حضرت از برقراری مقابله بین این دو چیست؟ حضرت در این بیانات دو جنبه مختلف را در مقابل یکدیگر قرار می‌دهد؛ یک جنبه «الهیّت» است و دوم جنبه «شیطانیّت». حضرت، بحث «خدایی بودن» و «تابع هوای نفس بودن» را مطرح می‌کنند تا از مقابله این دو نتیجه‌گیری کنند. لذا بعداً بحث صلاحیّت و عدم صلاحیّت را مطرح می‌کند که کسی همچون من، با کسی همچون یزید بیعت نمی‌کند. حضرت نمی‌گوید من با او بیعت نمی‌کنم؛ بلکه می‌فرماید مثلِ من با مثلِ او بیعت نمی‌کند. بحث صلاحیّت و عدم صلاحیّت نوعی را مطرح می‌کنند.
«براندازی» نه «جانشینی»
یک وقت کسی می‌گوید من می‌خواهم این فاسق را سرنگون کنم و خودم جای او بنشینم؛ امّا امام حسین اصلاً این حرف را نزد. بلکه فرمود مثلِ من با مثلِ او نمی‌تواند بیعت کند. پس بحث اوّل این است که کسی مثلِ یزید اصلاً صلاحیّت این جایگاه را ندارد. کاری به اینکه چه کسی باید خلیفه شود نداریم؛ چه کسی صلاحیّت دارد بحث دیگری است. الآن آنچه مطرح است این است که یزید و هر که مثل او باشد صلاحیّت تصدّی این جایگاه را ندارد. حضرت در آن جلسه اصلاً این را مطرح نمی‌کند که چه کسی صلاحیّت دارد. تمام حرف، درباره ردّ یزید است.
«مثلِ یزید» سزاوار حکومت اسلامی نیست!
من اینهایی که می‌گویم جواب‌گوی خیلی از شُبهات است. این را توجه کنید؛ آنچه می‌گویم حساب‌شده است. انقلاب‌ها و قیام‌های بشری، حرفشان این است که ما باید در براندازی‌ها، حکومت فعلی را کنار بگذاریم و خودمان به‌جای او بنشینم. اما این تعبیر در هیچ جای سخنان حضرت نیست. حضرت اوّل می‌گوید: ما، خاندان الهی هستیم و وابسته به خداییم، امّا اینها وابسته به شیطانند. مطلب بسیار روشن و ساده است. بعد می‌فرماید حالا برای زمام‌داری حکومت جامعه مسلمین کدام سزاوارتر هستند؟ کدام خاندان باید زمام حکومت را در دست بگیرند؟ یعنی بحث صلاحیّت را مطرح می‌کنند که اینها با این وضع خراب، نباید در رأس امور باشند. حضرت معیارها را مطرح می‌کند؛ دو نظام و دو رژیم را مطرح می‌کند؛ یک رژیم الهی و یک رژیم شیطانی. جامعه مسلمین، رژیم الهی می‌خواهد یا رژیم شیطانی؟ مسلّماً رژیمی الهی و اسلامی می‌خواهد. لذا حضرت مسأله صلاحیّت را مطرح می‌کند و می‌گوید: «مِثلِی» مثلِ ما، یعنی انسان‌های الهی دستشان را به عنوان تأیید، به دستِ انسان‌های شیطانی نمی‌دهند.
با یزید، کار اسلام تمام است!
فردای همان شب حضرت در کوچه به همین مروان بن‌حکم که دیشب آنجا نشسته بود، برخورد می‌کند. او شروع می‌کند امام حسین را نصیحت کردن که من صلاح شما را در این می‌بینم که با یزید بیعت کنی! حضرت در آنجا مُستَند حرف خود را به او می‌گوید که چرا درخواست بیعت را نپذیرفت.[۳] حضرت در جوابش می‌گوید: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ وَ عَلَى الْإِسْلَامِ السَّلَامُ»؛ یعنی فاتحه اسلام را باید خواند. «إِذْ قَدْ بُلِیَتِ الْأُمَّةُ بِرَاعٍ مِثْلِ یَزِیدَ»[۴] به‌خاطر اینکه امّت به کسی مثل یزید مبتلا شدند و او سردمدار آنها شده است.
اینجای سخن مهم است که فرمود: «وَ لَقَدْ سَمِعْتُ جَدِّی رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) یَقُولُ»؛ خودم شنیدم که پیغمبر ‌فرمود: «الْخِلَافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلَى آلِ أَبِی سُفْیَانَ فإذا رَأیتُم مُعَاوِیَةَ عَلَی مِنبری فَابقَرُوا بَطنَهُ». خلافت بر خاندان ابی‌سفیان حرام است و اگر دیدید که معاویه بر منبر من نشسته ـ‌کنایه از اینکه او زمام حکومت مسلمین را در دست گرفته‌ است‌ـ شکمش را بدرید! «وَ قَد رَأوهُ أهلُ المَدِینَةِ عَلَی المِنبَرِ فَلَم ‌یَبقَرُوهُ»؛ اما اهل مدینه این صحنه را دیدند و شکمش را پاره نکردند. «فَابتَلاهُمُ الله بِیَزِیدٍ الفَاسِقِ». خداوند هم آنها را به یزید مبتلا کرد. خودم این سخنان را از پیغمبر شنیدم، حالا چگونه بیایم و بیعت کنم؟! حضرت صریح می‌گوید که خودم از جدّم شنیدم![۵]مقابله با یزید به حکم عقل و نقل
یک وقت بحث عقلی می‌کنیم، یک وقت بحث نقلی می‌کنیم. هم عقل اقتضا می‌کند که در هر حکومتی، زمام‌دار باید از قُماش آن حکومت باشد، و هم نقل چنین حکم می‌کند. اگر حکومت الهی است، باید زمام‌دار آن نیز الهی باشد؛ اگر حکومت شیطانی است، حاکم هم باید شیطانی باشد وگرنه کاری از پیش نمی‌رود.
ما گام به گام می‌خواهیم پیش برویم. عقل همین را می‌گوید که باید حاکم با حکومت متناسب باشد. نقل هم راجع به این خاندان همین را می‌گوید. حضرت از پیغمبر نقل می‌کند که او این حرف‌ها را گفته است. حالا وظیفه امام چیست؟ «براندازی». امّا اینکه می‌خواهم خودم جای او بنشینم، هیچ‌جا چنین حرفی را ما از حضرت نمی‌شنویم. بلکه بحث حضرت این است که او صلاحیّت ندارد و من صلاحیّت دارم. همه اینها کاملاً حساب‌شده است.
اهرم‌ حکومت‌ها برای تشکیل و بقا
حالا در اینجا این بحث مطرح است که هر نوع حکومتی چه برای به پاداشتن‌ و چه برای نگاه‌داشتنش، چه به لحاظ حدوث و چه از نظر بقاء، اهرم‌هایی دارد که متناسب با ماهیّت حکومت است و با به‌کارگیری آن اهرم‌ها حکومتی را براندازی می‌کند و خودش بر سر کار می‌آید. همچنین با استفاده از این اهرم‌ها که با نوع حکومت و اهداف آن رابطه تنگاتنگ دارد، برای بقای خویش تلاش می‌کند. البته حکومت‌های شیطانی که حرکت و اهدافشان مطابق جهات نفسانی است، اهرم خاص خودشان را دارند و حکومت الهی هم اهرم خاص خودش را دارد. هیچ وقت نمی‌شود، که ما بتوانیم یک حکومت الهی بر پا داریم، ولی از اهرم‌های شیطانی بهره‌گیری کنیم؛ این نمی‌شود. حکومت‌ها هرکدام ابزار خاص خودشان را دارند.
اهرم حکومت شیطانی: «تطمیع»، «تهدید» و «تحمیق»
اهرم حکومت‌های غیر الهی‌، مربوط به هوای نفس شیطانی است. اینها به‌طور معمول و غالب، سه اهرم و وسیله دارند که آنها را به کار می‌گیرند. البته این سه، یک وجه مشترک هم دارند که من اینها را فهرست‌وار می‌گویم: «تطمیع»، «تهدید» و «تحمیق». حکومت‌های شیطانی و غیر الهی برای براندازی، بر سر کار آمدن و بقای حکومت خود از این سه اهرم استفاده می‌کنند تا به وسیله آنها بتوانند از مردم سواری بگیرند؛ یعنی مردم را در اختیار بگیرند و بتوانند حکومت کنند.
شیوه حکومت‌های شیطانی؛ فریب مردم به هر قیمت
این سه مورد در یک چیز مشترک هستند و به قول ما وجه مشترک دارند. وجه اشتراک آنها این است که همه اینها باعث «غرور» مردم می‌شود.[۶] غرور به معنای «فریبی» است که از بی‌خبری و جهل نشأت می‌گیرد. اگر فریب، از بی‌خبری نشأت بگیرد، چه بی‌خبری خودش، چه بی‌خبری دیگران، اسمش «غرور» است. هر سه اهرم حکومت‌های شیطانی باعث غرور می‌شود؛ یعنی این حکومت‌ها با استفاده از جهل و بی‌خبری مردم، آنها را فریب داده و حکومت خود را ادامه می‌دهند. گاهی با تهدید، گاهی با تطمیع و گاهی هم با تحمیق.
مشخّصه حکومت و شخص الهی، مغرور نبودن است
امام حسین (علیه‌السلام) نه خود مغرور بود، و نه دیگران را مغرور کرد. این مشخّصه حکومت الهی است که هیچ‌گاه برای پیش‌برد اهدافش، از این ابزار استفاده نمی‌کند. در حکومت الهی هیچ خبری از این حرف‌ها نیست. در حکومت الهی اصلاً بحث فریب‌کاری و بهره‌گیری از بی‌خبری مردم و بی‌خبرگذاشتن آنها نیست. این‌ها بحث‌هایی است که انشاء الله ما در آینده خواهیم داشت.
طمع با مال و مقام، تهدید به گرفتن جان
این اهرم‌ها، مخصوص ابناء دنیا است؛ ابزار کسانی است که حکومتشان بر محور هواهای نفسانیّه، یعنی حکومت شیطانی است. حکومت شیطانی، این اهرم را به کار می‌گیرد تا بر سر قدرت باقی بماند. در بُعد طمع، سرآمد چیزهایی که انسان دوست دارد «مال» و «جاه» است. با پول و ریاست، مردم را فریب می‌دهند. غرور از این‌جا شروع می‌شود. در بُعد تهدید، مردم از جانشان می‌ترسند، لذا آنها هم همین را هدف می‌گیرند و هراس از مرگ را در دل مردم می‌اندازند. در بُعد تحمیق، هم از جهل مردم استفاده کرده و آنها را در اختیار می‌گیرند. من بعداً به‌طور مفصّل وارد این مباحث می‌شوم.
تحمیق و فریب مردم توسط ابن‌زیاد
شما اوّلین جلسه امام حسین با ولید را دیدید؛ حالا اوّلین برخورد حکومت شیطانی یزید با سفیر امام حسین را هم ببینید و با هم مقایسه کنید! با دقّت دو جریان را بررسی کنید! این حکومت یزیدی را ببینید که از چه اهرم‌هایی استفاده می‌کند. ابن‌زیاد وقتی که وارد کوفه می‌شود، با چه قیافه و شکلی می‌آید؟ چگونه مردم را فریب می‌دهد؟! در همان گام اوّل، ابزارش فریب است. اوّلین منبری که در مسجد کوفه می‌رود، هم به مردم وعده می‌دهد که من برای شما چه کارهایی انجام خوام داد و هم از آن طرف تهدید کرد که اگر کسی با حسین همراهی کند چنین و چنان می‌کنم.
من اینها را می‌گویم تا مطلب کاملاً برای شما جا بیفتد. هم درِ خزینه را باز می‌کند و مال بیت‌المال را وسط می‌ریزد، هم از این طرف به دروغ می‌گوید لشگر چندین هزار نفره دارد از شام می‌آید. هم تطمیع کرد و هم تهدید. به عمر سعد هم وعده حکومت ری را داد که این تطمیع مالی و مقامی است و از آن طرف هم همه را تهدید کرد که از سپاه شام و برخورد سخت حکومت بترسید!
شایعه ارتداد مُسلم!
از طرفی دیگر، به سراغ یک سنخ باورهای جامعه اسلامی و توده مردم می‌رود و از جهل آنها برای فریب استفاده می‌کند. من اسم این کار را می‌گذارم «تحمیق» که همان فریب بر محور بی‌خبری است. در بعضی جاها نقل شده که مُسلم را متهم می‌کنند که او مرتد شده است. چرا؟ چون با امیرالمؤمنین مخالفت کرده است. شعار ارتداد بر اساس باورهای دینی مردم باعث شد تا بتواند دور مُسلم را خالی کند و حکومت شیطانی و یزیدی‌اش باقی بماند. باور دینی مردم این بود که کسی نباید بر خلاف حکومت اسلامی قیام کند. او در اینجا از تحمیق استفاده می‌کند.
ابن‌زیاد برای بقای حکومت خود از هر سه عامل استفاده کرد. بدانید حکومت‌های شیطانی هستند که به تطمیع، تهدید و تحمیق متوسل می‌شوند و از این سه اهرم و سه وسیله استفاده می‌کنند که بر جامعه سلطه پیدا کنند. کار آنها این است. اما در حکومت الهی از این حرف‌ها خبری نیست که ـ إن‌شاء الله ـ بعداً وارد می‌شوم.
ذکر مصیبت جناب مُسلم بن‌عقیل
بروم سراغ توسّلم. محمد بن‌اشعث وقتی دید که نمی‌تواند مُسلم را دستگیر کند، چاره‌ای ندید جز اینکه به او امان دهد. به مُسلم رو کرد و گفت: «إنَّکَ لاتَکذِبُ وَ لاتَغُرَّ».[۷] تو نه اهل دروغی و نه اهل غروری! همان لغت را وسط می‌کشد. ببین دشمن چگونه دارد خطاب می‌کند! «إنَّکَ لاتَکذِبُ وَ لاتَغُرَّ». این عین جمله‌ای است که به مُسلم گفت. گفت تو نه اهل دروغی و نه اهل غروری! ولی من به تو امان می‌دهم؛ از طرف امیر هم امان می‌دهم؛ از طرف خدا و رسول خدا هم امان می‌دهم. امان دادن هم در عرب رسم بود و به هیچ نحو به کسی که امان داده شده بود خیانت نمی‌شد. امّا فریب‌کاری را ببینید! امان داد، ولی بعد با مُسلم چه کار کردند؟! وقتی مُسلم را دستگیر کردند، مُسلم در بین راه شروع کرد به گریه کردن. یکی از اینها رو کرد به مُسلم و گفت کسی که برای یک چنین امر عظیمی قیام می‌کند که نباید این‌گونه زبونی به خرج دهد و گریه کند! مُسلم گفت: «لَا أبکِی لِنَفسِی»؛ من برای خودم گریه نمی‌کنم. «وَ لَکِن أبکِی لأهلِی المُقبِلِینَ إلَیَّ»؛ گریه‌ام برای آن زن و بچه‌ای است که دارند به سوی من می‌آیند. «أبکِی لِلحُسَینِ وَ آلِ الحُسَینِ». من برای حسین و خانواده‌اش دارم گریه می‌کنم.
عجب امان نامه‌ای به مُسلم دادند! ببینید دو گروه مقابل یکدیگر هستند و اصلاً شیوه‌شان با هم فرق می‌کند؛ یکی شیطانی است و یکی رحمانی است. مُسلم وصیّت کرد و عبیدالله گفت او را به بالای بام دارالعماره ببرید و بالای قصر او را بکشید. از قاتل مُسلم پرسیدند وقتی مُسلم را بالا می‌بردی، چه می‌گفت؟ گفت تسبیح خدا می‌کرد، استغفار می‌کرد و صلوات می‌فرستاد. من در مقتلی دیدم که وقتی مُسلم به پشت بام رسید، رو کرد به سمت مکه و گفت: «السَّلامُ عَلَیکَ یَابنَ رَسُولِ الله یَا حُسَینِ». یا اباعبدالله! حال مُسلم بن‌عقیل را داری می‌بینی؟! شروع کرد با مولایش صحبت کردن.
مولا هم مُسلم را فراموش نکرد. او هم در همان لحظات آخر، یادی از مُسلم کرد. امّا می‌دانید فرق این دو در چه بود؟ مُسلم گفت: یا اباعبدالله! حال مُسلم بن‌عقیل را می‌بینی؟! ولی امام حسین وقتی مُسلم را یاد کرد، چیز دیگری گفت. فرمود ای مُسلم! بیا حال زن و بچه من را ببین… «فَنادَی یَا مُسلم بنِ‌عَقیلِ وَ یَا هَانِیء ‌بنَ‌عُروَةِ یَا زُهَیرُ یَا بُرَیرُ قُومُوا عَن نَومَتِکُم أیَّهَا الکِرَامُ فَادفَعُوا عَن حَرَمِ الرَّسُولِ»…
عبدالله بن‌عمر و بهره‌گیری از اهرم‌های شیطانی
این تقریباً اشاره‌ای بود به جلسه گذشته؛ امّا برای تأیید این مطلب من این بحث را ادامه می‌دهم. جلسه گذشته عرض کردم بعد از مرگ معاویه، یزید نامه‌ای نوشت به ولید بن‌عتبه و در آن نامه سه نفر را اسم برد و گفت از این سه نفر بیعت بگیر. اوّل هم امام حسین(علیه‌السلام) را نام برد که داشت: «خُذ بِالحُسَین»؛ یعنی حسین را بگیر؛ بعد هم عبدالله بن‌عمر و سوم عبد الله بن‌زبیر بود. حالا می‌خواهم بروم سراغ عبدالله بن‌عمر؛ عبد الله بن‌عمر، قبل از آنکه امام حسین برای عمره از مدینه به سمت مکّه برود، او برای عمره مستحب به مکه رفته بود. امام حسین بعد از او وارد مکّه شد. او عمره‌اش را انجام داده بود و ‌میخواست برگردد مدینه که خبردار شد امام حسین به مکّه آمده است. رفت خدمت امام حسین؛ حالا خوب دقت کنید! رفت آنجا و ظاهراً امام حسین را نصیحت کرد! نصیحت کرد و نصیحتش این بود که به امام حسین گفت بیا با یزید بیعت کن! یعنی پیشنهاد صلح و بیعت را به حضرت داد و بعد هم از عواقب خطرناک مخالفت و جنگ با یزید برحذر داشت.
من به نقل از خوارزمی نقل می‌کنم که می‌گوید عبدالله بن‌عمر رو کرد به امام حسین و این جملات را گفت: «یا أبا عبدالله، چون مردم با این مرد یعنی یزید بیعت کرده‌اند و درهم و دینار در دست او است، قهراً مردم به او روی می‌آورند و با آن سابقه دشمنی که خاندان او با شما دارند، می‌ترسم در صورت مخالفت کشته شوی و گروهی از مسلمان‌ها قربانی این راه شوند». حالا عجیب است که خودش به امام حسین می‌گوید: «من از رسول خدا شنیدم که می‌فرمود حسین کشته خواهد شد و اگر مردم دست از یاری او بردارند به ذلت و خواری مبتلا خواهند شد؛ لذا پیشنهاد من به شما این است که مانند همه مردم بیعت و صلح کنید و از ریخته شدن خون مسلمانان بترسید»!
تهدید، تطمیع و تحمیق در کلام عبدالله بن‌عمر
عبد الله بن‌عمر به مدینه برگشت و وقتی رسید آنجا، یک نامه نوشت به یزید و با او بیعت کرد. این را بدانید که او از طرفداران و حامیان یزید بود. وقتی در کلمات او با دقّت نگاه می‌کنید، می‌بینید او همان عینک مادّیت و هواخواهی و خودخواهی به چشمش بوده است. چون قیام امام حسین را با یک دید مادّی بررسی کرد و هر سه اهرمی را که گفتم به کار گرفت؛ اوّل پول را مطرح کرد و گفت درهم و دینار دست یزید است؛ این همان «تطمیع» بود که گفتم. دوم «تهدید» کرد که کشته می‌شوی. سوم هم از می‌خواست از «تحمیق» استفاده کند که گفت مردم را به کشتن نده. چون تحمیق یعنی از باورهای دینی مردم سوءاستفاده کردن. پس او هر سه اهرم را به‌کار گرفت. لذا اگر کسی این تاریخی که نسبت به قیام امام حسین‌(علیه‌السلام) است را خوب نگاه کند و این دو مورد را با هم مقایسه کند، متوجه می‌شود که مسأله چه بوده است؛ مسأله، مقابله بین خودخواهی و خداخواهی بود.
تبیین معنای «تحمیق»
حالا من مطلب را ادامه بدهم. وقتی امام حسین‌(علیه‌السلام) به شهادت رسید، بعد از اینکه خبر به مدینه رسید، مردم مدینه فهمیدند و شورش کردند و استاندار یزید را از شهر بیرون کردند. به نظرم عثمان بن‌محمد بود که او را از مدینه بیرون کردند و بلوایی شد. همین عبدالله بن‌عمر، همین بچه‌ها و عشیره و غلام‌هایش را جمع کرد و با اینها صحبت کرد. در یک بخشی از این صحبت‌هایش می‌گوید: «ما با این مرد، یعنی یزید بیعت کردیم و من بالاتر از این غَدر[۲] و پیمان‌شکنی نمی‌دانم که عدّه‌ای با کسی بیعت کنند، آن‌گاه به جنگ با او برخیزند. از این رو اگر بدانم هر یک از شما دست از بیعت یزید برداشته و از مخالفان او حمایت کرده، رابطه من با او قطع خواهد شد». این از همان سنخ حرفی است که عبیدالله بن‌زیاد به مُسلم گفت؛ او به مُسلم گفت تو مخالفت با امیرالمؤمنین کردی و مرتد شدی. این همان تحمیقی است که من می‌گویم. یعنی از باورهای دینی مردم برای دنیای خودشان استفاده کردند.
دنیا سپر دین یا دین سپر دنیا؟!
حالا می‌خواهم یک مطلبی را به‌طور کلّی بگویم. من این را مقدّمتاً بگویم که مردمی که به حسب ظاهر می‌گویند متدیّن و متشرّع و مسلمان هستیم، اینها به دو دسته تقسیم می‌شوند؛ یک دسته از اینها کسانی هستند که به ظاهر مدّعی‌اند. مثلاً همین عبدالله بن‌عمر است که پسر خلیفه بوده است. اینها ظواهر شرع را نشان می‌دادند. اینها کسانی هستند که دین و اسلام را سپر قرار می‌دهند برای حفظ دنیایشان. برای حفظ دنیایش، دین را سپر قرار می‌دهد و می‌رود پشت دین؛ یعنی می‌خواهد از این حربه برای حفظ دنیایش استفاده کند. حالا فرقی هم نمی‌کند؛ چه برای حفظ مالَش باشد، چه ریاستش باشد؛ وقتی می‌بیند دنیایش به خطر افتاده، «وا اسلامایش» در می‌آید! اینها همان حقّه‌بازهایی هستند که فقط می‌خواهند مردم را فریب بدهند و تحمیق کنند. برای حفظ مقامش، برای حفظ مالش و به‌طور کلّی برای حفظ دنیایش اسلام را سپر قرار می‌دهد. امّا دسته دوم کسانی هستند که خودشان را سپر می‌کنند برای حفظ اسلام. یعنی درست عکس آن دسته اوّل عمل می‌کنند.
من یک روایتی از علی‌(علیه‌السلام) می‌خوانم؛ دقت کنید. حضرت می‌فرماید: «المُؤمِنُ مَن وَقَى دِینَهُ بِدُنیَاهُ»؛ مؤمن آن کسی است که حفظ کند دینش را به سبب دنیا؛ یعنی دنیا را فدای دین کند. «وَ الفَاجِرُ مَن وَقَى دُنیَاهُ بِدِینِه».[۳] فاجر آن کسی است که بخواهد حفظ کند دنیایش را به سبب دین؛ این همان چیزی است که من گفتم. تقسیم‌بندی از خودم نیست، از علی(علیه‌السلام) است. یک عدّه هستند که اینها اسلام و دین را سپر دنیایشان می‌کنند و یک عدّه هم برعکسند؛ این کسانی که می‌خواهند حکومتی بر طبق هواهای نفسانی‌شان، یعنی خودخواهی‌شان داشته باشند، این‌ها همین کسانی هستند که دین را سپر دنیای خود می‌کنند. لذا از باورهای دینی مردم می‌خواهند سوءاستفاده کنند. این معنای «تحمیق» است. معنای تطمیع و تهدید روشن بود، امّا تحمیق یک مقدار پیچیدگی داشت که می‌خواهم آن پیچیدگی را باز کنم تا گره‌ای در بحث نباشد. تحمیق یعنی فریب دادن مردم و از باورهای مذهبی مردم به نفع دنیایشان استفاده کردن.
شما نگاه کنید در تاریخ کربلا؛ من گفتم حسین(علیه‌السلام) ظاهر حرکتش این بود که قصد براندازی یک رژیم را داشت و می‌خواست به‌جای آن یک رژیم دیگر بیاورد. امّا در این حرکت از هیچ‌کدام از این اهرم‌ها استفاده نکرد؛ بلکه اتّفاقاً عکس آن بود. حالا گام به گام با هم ـ‌إن‌شاءالله‌ـ جلو می‌رویم.
پاسخ به شُبهه تطمیع در حرکت امام حسین(علیه‌السلام)
فقط من می‌خواهم یک دفعِ دَخل کنم. در یک مورد ما می‌بینیم که امام حسین(علیه‌السلام) مسائل دنیایی را مطرح می‌کند. در یک مورد، این را در تاریخ می‌نویسند که امام حسین(علیه‌السلام) در کربلا به عمرسعد پیغام فرستاد که من می‌خواهم با تو حرف بزنم؛ امشب به میانه اردوگاه من و خودت بیا تا با هم ملاقات کنیم. «أَرْسَلَ الْحُسَیْنُ إِلَى عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ لَعَنَهُ اللَّهُ أَنِّی أُرِیدُ أَنْ أُکَلِّمَکَ فَالْقَنِی اللَّیْلَةَ بَیْنَ عَسْکَرِی وَ عَسْکَرِکَ فَخَرَجَ إِلَیْهِ ابْنُ سَعْدٍ فِی عِشْرِینَ وَ خَرَجَ إِلَیْهِ الْحُسَیْنُ فِی مِثْلِ ذَلِکَ»؛ عمر سعد با بیست سوار آمد، حسین(علیه‌السلام) هم مثل او با بیست سوار آمد. این دو نفر با همدیگر ملاقات کردند. «فَلَمَّا الْتَقَیَا أَمَرَ الْحُسَیْنُ أَصْحَابَهُ فَتَنَحَّوْا عَنْهُ»؛ حضرت رو کردند به آن بیست نفری که با ایشان آمده بودند، گفتند شما کناره بگیرید؛ «وَ بَقِیَ مَعَهُ أَخُوهُ الْعَبَّاسُ وَ ابْنُهُ عَلِیٌّ الْأَکْبَرُ»؛ فقط برداراش ابوالفضل و علی‌اکبر(علیهما‌السلام) در کنار حضرت باقی ماندند. «وَ أَمَرَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ أَصْحَابَهُ فَتَنَحَّوْا عَنْهُ وَ بَقِیَ مَعَهُ ابْنُهُ حَفْصٌ وَ غُلَامٌ لَهُ»؛ عمرسعد هم همین کار را کرد و به اصحابش گفت شما بروید کنار و با او هم فقط پسرش که حفص نام داشت با غلامش باقی ماندند.
حالا حرف‌ها را گوش کنید: «فَقَالَ لَهُ الْحُسَیْنُ وَیْلَکَ یَا ابْنَ سَعْدٍ أَ مَا تَتَّقِی اللَّهَ الَّذِی إِلَیْهِ مَعَادُکَ أَ تُقَاتِلُنِی وَ أَنَا ابْنُ مَنْ عَلِمْتَ»؛ حضرت فرمود وای بر تو ای پسر سعد، آیا از خدایی که بازگشت تو به سوی او است نمی‌ترسی؟ آیا می‌خواهی با من بجنگی، در حالی که می‌دانی من فرزند پیغمبر خدا هستم؟ «ذَرْ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ وَ کُنْ مَعِی فَإِنَّهُ أَقْرَبُ لَکَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى»؛ اینها را رهایشان کن و با من باش؛ چون من تو را به خدا نزدیک‌ می‌کنم. «فَقَالَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ أَخَافُ أَنْ یُهْدَمَ دَارِی»؛ عمرسعد به امام حسین گفت یا أباعبدالله، می‌ترسم خانه‌ام را خراب کنند. «فَقَالَ الْحُسَیْنُ أَنَا أَبْنِیهَا لَکَ»؛ حسین(علیه‌السلام) رو کرد به او و فرمود اگر خانه‌ات را خراب کردند، من آن را برای تو می‌سازم. «فَقَالَ أَخَافُ أَنْ تُؤْخَذَ ضَیْعَتِی»؛ عمرسعد گفت می‌ترسم املاکم را از من بگیرند؛ «فَقَالَ الْحُسَیْنُ أَنَا أُخْلِفُ عَلَیْکَ خَیْراً مِنْهَا مِنْ مَالِی بِالْحِجَازِ»؛ حسین(علیه‌السلام) به او فرمود من از املاکم را در حجاز، املاکی بهتر از آنچه در اینجا داری به تو می‌دهم. «ثُمَّ سَکَتَ وَ لَمْ یُجِبْهُ إِلَى شَیْ‌ءٍ»؛ تمام شد، عمرسعد دیگر جوابی نداشت که بدهد. حضرت محکومش کرد. در روایت دارد امام حسین(علیه‌السلام) برگشت. «فَانْصَرَفَ عَنْهُ الْحُسَیْنُ وَ هُوَ یَقُولُ مَا لَکَ ذَبَحَکَ اللَّهُ عَلَى فِرَاشِکَ عَاجِلًا وَ لَا غَفَرَ لَکَ یَوْمَ حَشْرِکَ فَوَ اللَّهِ إِنِّی لَأَرْجُو أَنْ لَا تَأْکُلَ مِنْ بُرِّ الْعِرَاقِ إِلَّا یَسِیراً».[۴] حضرت نفرینش کرد که تو را در بسترت بکشند و از گندم عراق جز اندکی نخوری.
خوب دقت کنید، من که اینها را خواندم، علّت داشت؛ جهتش این است که یک‌وقت یک فرد بی‌اطلاعی نیاید بگوید که نه، امام حسین هم «تطمیع» کرد! نخیر، این‌طور نبود؛ بلکه امام حسین(علیه‌السلام) خواست عمرسعد را خلع سلاح کند؛ حضرت می‌خواست او را قطع عذر کند؛ حضرت به دنبال این بود که حجّت را بر او تمام کند. مسأله این بود؛ نمی‌خواست او را تطمیع کند. نمی‌خواست بگوید به تو پول می‌دهم بیا طرفدار من شو و پشت سر من بگو زنده‌باد. امام حسین(علیه‌السلام) دنبال این چیزها نبود؛ اینها اهل این کارها نبودند که بخواهند برای خودشان از راه تطمیع و تهدید و تحمیق حامی درست کنند؛ اصلاً و ابداً دنبال این حرف‌ها نبود امام حسین(علیه‌السلام).
رجال الهی از ابزارهای شیطانی استفاده نمی‌کنند
خواستم جواب این شُبهه را داده باشم. من دقیقاً همین‌طور گام به گام پیش می‌روم. این رجال الهی که دنبال این هستند که حکومت الهی را بر جامعه مسلمین حاکم کنند، اینها هیچ‌گاه از این وسایل و ابزار و اهرم‌های کسانی که خودخواهند و بر طبق هواهای نفسانی‌شان عمل می‌کنند و به دنبال حکومت و استمرار آن هستند، هیچ‌گاه از این ابزارها استفاده نمی‌کنند. این رجال الهی از این ابزارهای شیطانی استفاده نمی‌کنند؛ بلکه قضیه عکس است. حالا هم به عنوان شاهد این مطلب، در توسّلم همین نکته را عرض می‌کنم.
شما این را شنیده‌اید دیگر، که روز عاشورا امام حسین(علیه‌السلام) ایستاده بود و اصحاب یکی‌یکی می‌رفتند و شهید می‌شدند. در این میان دارد «جُوْن» غلام حضرت است که آمد و اجازه خواست که به میدان برود؛ حسین(علیه‌السلام) چه جواب داد؟! حالا می‌رویم سراغ کار، فرمود: «أنتَ فِی إذنٍ مِنِّی»؛ یعنی تو مرخصی و من به تو اجازه دادم که از این مهلکه بروی. یعنی حضرت نه تنها تطمیعش نکرد، بلکه درست عکس آن عمل کرد و فرمود دنیایت را برای ما به خطر نینداز؛ تو در خوشی با ما بودی، حالا خودت را به بلای ما مبتلا نکن. این رجل الهی است. نه فقط فریب نمی‌دهد، بلکه اصلاً عکس عمل می‌کند و می‌فرماید خودت را مبتلا به بلای ما نکن؛ برو…

 

فهرست